ما شبیه یک زغال خاموش و سردیم، که قرار است آرام آرام، شعلههای عشق را در درون خویش، روشن کنیم.
تا بالاخره روزی از این عشق آتش بگیریم و ماجرای عاشقیمان با خدا آغاز شود.
از خدا شنیدن و از خدا گفتن، شبیه بادبزنی است که دائماً بر زغال وجود ما میدمد، تا کمکم در کنار خدایی عاشق، روح سرد و یخزدۀ ما هم شعله بگیرد و توانِ همآغوشی و رفافت با الله را پیدا کند.
مجموعۀ «یاد خدا»؛
چند جرعهای از این ذات عاشق، بر ما مینوشاند و کمکمان میکند تا هرکه هستیم و هرچه بودیم، با هر سابقۀ خوب یا بدی، دستمان را در دست چنین دلبری بگذاریم و آرام آرام رفاقت را آغاز کنیم.