تنبلی و بیحوصلگی
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 1
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
وزن داشتن، حجم داشتن، رنگ داشتن و زیبایی، از جمله کمالاتی هستند که ما در جمادات مشاهده میکنیم. دستهی دوم، گیاهان هستند. گیاهان، علاوه بر اینکه کمالات جمادی مانند وزن، حجم، رنگ و زیبایی را دارند، از کمالات ویژهی خود نیز برخوردارند؛ مانند رشد، تغذیه، تولیدمثل، قدرت بدنی و لطافت. به این ویژگیها کمالات نباتی (گیاهی) گفته میشود. گیاه با تغذیه، از مرحلهای ضعیف به مرحلهای قویتر میرسد و رشد میکند. این نوع رشد و تکامل، از ویژگیهای اختصاصی حیات گیاهی است. دستهی سوم، کمالات حیوانی است. حیوانات، علاوه بر کمالات جمادی و نباتی، ویژگیهای مخصوص خود را نیز دارند؛ مانند غضب، شهوت، میل جنسی، گرایش به جنس مخالف، تشکیل خانواده، عواطف خانوادگی، تلاش برای رفاه خانواده، ساختن لانه و مسکن، دفاع از حریم خانواده و حتی فدا کردن جان برای حفظ اعضای خانواده یا نجات دیگران. حیوانات زندگی اجتماعی دارند. در میان آنها سلسلهمراتب، ریاست، رهبری، برتری، سلطه و حکومت نیز دیده میشود که همگی از کمالات حیوانی به شمار میروند. همچنین حیوانات دارای صفات اخلاقی ارزشمندی مانند وفاداری، امانتداری، قدردانی از محبت، نجابت، غیرت و بسیاری از ویژگیهای پسندیدهی دیگر هستند. بنابراین این دسته از ویژگیها را کمالات حیوانی مینامیم. دستهی چهارم، کمالات عقلانی یا فرشتهای است. مهمترین ویژگی این مرتبه، علم، آگاهی و دانش است. فرشتگان چون موجوداتی عقلانی هستند، همواره در پی شناخت و علماند. انسان نیز از این جهت، عاشق دانستن است. دوست ندارد مجهولی برای او باقی بماند و همواره تلاش میکند ناشناختهها را کشف کند. به همین دلیل است که علوم و رشتههای مختلف علمی روزبهروز گسترش یافتهاند؛ بهگونهای که امروزه هیچ انسانی نمیتواند بر همهی علوم احاطه داشته باشد. اما انسان، علاوه بر این مراتب، یک بُعد برتر از عقل نیز دارد که از آن با عنوان فوق عقل یا فوق تجرد یاد میشود. حقیقت انسان بودنِ انسان، به همین بخش وابسته است. در این مرتبه، انسان دیگر صرفاً شبیه فرشته نیست، بلکه از فرشته نیز برتر میشود. تمام کمالاتی که تاکنون بیان شد؛ یعنی کمالات جمادی، نباتی، حیوانی و عقلانی، در سایر موجودات نیز وجود دارد. بنابراین انسان تنها به واسطهی این کمالات، اشرف مخلوقات نیست. آنچه انسان را به اشرف مخلوقات تبدیل میکند، همان بُعد فوق عقلانی اوست؛ بعدی که او را عاشق بینهایت و کمال مطلق میسازد. انسان در این مرتبه، از همهی محدودیتها عبور میکند و طالب علم نامحدود، قدرت نامحدود، لذت نامحدود، ثروت نامحدود و حیات جاودانه میشود. اساساً انسان جز با رسیدن به کمال بینهایت سیراب و ارضا نمیشود. این ویژگی را بینهایتطلبی انسان مینامند. این عشق به بینهایت، تنها یک مصداق خارجی دارد و آن کمال مطلق یا وجود مطلق است که در زبان عربی از آن با نام «الله» یاد میشود. بنابراین، انسان در حقیقت عاشق خداست؛ چه این حقیقت را بداند و چه نداند، چه بپذیرد و چه انکار کند. حتی کسانی که خدا را انکار میکنند، در عمق وجود خود طالب علم مطلق، قدرت مطلق، حیات جاودانه، لذت مطلق و کمال مطلق هستند و در حقیقت، همان خدا را طلب میکنند. حضرت امام خمینی(ره) جملهای زیبا دارند که میفرمودند: «رئیسجمهور آمریکا هم عاشق خداست.» یعنی او نیز در حقیقت، طالب بینهایت است؛ هرچند ممکن است مسیر را اشتباه تشخیص داده باشد.
انسان در هر خواسته و میلی که دارد، در حقیقت کمالِ نامحدود آن را طلب میکند. اگر به دنبال علم میرود، علم بینهایت را میخواهد؛ اگر قدرت میطلبد، قدرت نامحدود را آرزو میکند؛ اگر ثروت، زیبایی، لذت یا حیات را دوست دارد، در نهایت به دنبال مرتبهی بینهایت آنهاست. بنابراین، انسان ذاتاً عاشق کمال مطلق، یعنی الله است. همین ویژگی است که انسان را شایستهی مقام خلیفةاللهی میکند. فرشتگان چنین ظرفیتی ندارند؛ زیرا توانایی رشد و جذب کمالات نامحدود را ندارند، اما انسان میتواند مظهر صفات الهی و نمایندهی خداوند بر روی زمین شود. این حقیقت در دنیا بهطور کامل تحقق پیدا نمیکند؛ زیرا دنیا ظرفیت ظهور همهی این کمالات را ندارد. دنیا همانند رحم مادر است؛ جایی برای آماده شدن، نه محل زندگی نهایی. انسان در این دنیا خود را برای حیات جاودانه آماده میکند و در آخرت به کمالاتی که شایستهی آنهاست، دست مییابد. از نظر قوای ادراکی نیز انسان دارای پنج قوه است: 1. حس؛ که با آن محسوسات را درک میکند. 2. خیال؛ که صورتهای بدون ماده را ادراک میکند؛ مانند تصویر پدر، مادر، خانه یا شهر در ذهن. 3. وهم؛ که معانی جزئی مانند محبت، نفرت، ترس، کینه، علاقه، مقام و برتری را درک میکند. 4. عقل؛ که قواعد، قوانین و مفاهیم کلی را میفهمد؛ مانند فرمولهای ریاضی و اصول منطقی. 5. فوق عقل؛ که انسان را متوجه خداوند، کمال مطلق و بینهایت میکند. بنابراین، از نظر کمالات، انسان دارای پنج مرتبه است: کمالات جمادی کمالات نباتی کمالات حیوانی کمالات عقلانی کمالات فوق عقلانی و از نظر قوا نیز دارای پنج قوه است: حس خیال وهم عقل فوق عقل حیات انسان نیز سه مرحلهی اصلی دارد: نخست، مرحلهی پیش از دنیا؛ زمانی که همهی انسانها حقیقتی واحد بودند و قرآن از آن با عنوان روح یا مثل اعلی یاد میکند. دوم، زندگی دنیا؛ از تولد تا مرگ ظاهری. سوم، حیات پس از دنیا که با وفات آغاز میشود. انسان پس از مرگ وارد عالم برزخ میشود؛ عالمی بسیار گستردهتر، کاملتر و زیباتر از دنیا. سپس به قیامت میرسد و پس از آن، زندگی جاودانهی آخرت آغاز میشود. قرآن کریم میفرماید: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» یعنی: «ما از خداییم و به سوی او بازمیگردیم.» پس انسان نابودشدنی نیست. چیزی به نام نابودی و نیستی وجود ندارد؛ بلکه انسان موجودی جاودانه است که آغازش از خدا و پایان سیرش نیز به سوی خداست. در این دنیا باید خود را برای آن زندگی جاودانه آماده کنیم. همانگونه که جنین در رحم مادر، اعضا و ابزار لازم برای زندگی دنیا را به دست میآورد، انسان نیز باید در دنیا ابزار و سرمایهی لازم برای زندگی ابدی را فراهم کند. اگر جنینی در رحم، چشم، گوش، دست یا سایر اعضای لازم را به دست نیاورد، هرچند در رحم زنده باشد، برای زندگی در دنیا آمادگی نخواهد داشت. به همین ترتیب، اگر انسان در دنیا، سرمایههای معنوی و الهی را به دست نیاورد، از بهرهمندی کامل از نعمتهای عظیم آخرت محروم خواهد شد. قرآن دربارهی عظمت آخرت میفرماید که نعمتهای آن چنان عظیماند که: «نه چشمی آنها را دیده، نه گوشی شنیده و نه به قلب هیچ انسانی خطور کرده است.» دنیا در برابر آخرت، بسیار کوچک و محدود است. قرآن از دنیا با تعبیر «لَعِبٌ وَلَهْوٌ» یاد میکند؛ یعنی بازیچهای گذرا، اما دربارهی آخرت میفرماید: «وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» یعنی: «زندگی حقیقی، همان سرای آخرت است.» ازاینرو، انسان باید میان زندگی دنیا و آخرت هماهنگی برقرار کند؛ به گونهای که هم از سلامت و آرامش دنیا بهرهمند شود و هم سعادت ابدی خود را از دست ندهد. لباس، خانه، مال، غذا، زیبایی، قدرت، مقام و سایر نعمتهای دنیا، فینفسه بد نیستند؛ اما نباید انسان را از هدف اصلی، یعنی رسیدن به خداوند و کمال نامحدود، بازدارند. اگر انسان دلبستهی امور محدود شود و آنها را هدف نهایی زندگی قرار دهد، در حقیقت خود را کوچک کرده و سرمایهی عظیم انسانی خویش را ارزان فروخته است. حتی میل به مقام، ریاست، برتری و حکومت نیز اگر انسان را از خدا و آخرت دور کند، مایهی هلاکت خواهد بود. قرآن کریم دربارهی اهل بهشت میفرماید: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا» یعنی: «سرای آخرت را برای کسانی قرار دادهایم که در زمین خواهان برتریجویی و فساد نیستند.» بنابراین، انسان باید از همهی نعمتهای دنیا در مسیر رشد، بندگی خدا و آمادگی برای حیات جاودانه بهره ببرد؛ نه اینکه اسیر آنها شود و ارزش بینهایت خود را با امور محدود معاوضه کند.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 2
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
سهلانگاری و تنبلی، انسان را از فهم درست وظایف و عمل به آنها بازمیدارد. در اینباره، فرمایش ارزشمندی از نبی اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده است. ایشان برای شخصیت تنبل و کسل، چهار علامت بیان میکنند و میفرمایند: «علامةُ الکسلِ أربعٌ…» یعنی علامت انسان تنبل و کسل چهار چیز است. نخست اینکه آنقدر سستی، شلآمدن و سهلانگاری میکند تا کارش به تقصیر و کوتاهی در انجام وظیفه برسد. وظیفهای را که باید درست انجام دهد، درست انجام نمیدهد. برای مثال، فردی تصمیم به ازدواج میگیرد، اما تحقیقات لازم را انجام نمیدهد. همین که کسی بگوید «این پسر خوبی است» یا خودش احساس علاقه کند، برایش کافی است و میگوید: «حالا دیگر میشود ازدواج کرد.» یا درباره دختری میگوید: «دختر خوبی است»، بیآنکه هیچ تحقیق و بررسی دقیقی انجام دهد. در حالی که انسان باید مسیر منطقی را طی کند؛ از افراد مختلف درباره دختر، خانواده او، روحیات، گذشته و ویژگیهای اخلاقیاش سؤال کند. اما بعضی افراد آنقدر سهلانگار و بیدقت هستند که بسیاری از مسائل برایشان پنهان میماند و بعد از ورود به زندگی، مشکلات یکییکی خود را نشان میدهد. همین مسئله در معاملات، خریدوفروش، انتخاب شغل و انتخاب رشته نیز وجود دارد. فرد سالها درس خوانده، برای کنکور زحمت کشیده، اما هنگام انتخاب رشته هنوز نمیداند چه میخواهد. نه درباره رشته موردنظر اطلاعات کافی دارد و نه آینده آن را بررسی کرده است. تنها با توصیه یک یا دو نفر یا صرفاً بر اساس علاقه شخصی، رشتهای را انتخاب میکند. بعد از مدتی متوجه میشود که اصلاً با آن رشته سازگار نیست؛ نه به آن علاقه دارد و نه توانایی لازم را برای ادامه آن احساس میکند. اگر ادامه دهد، دچار فرسودگی و نارضایتی میشود و اگر انصراف دهد، خسارتهای فراوانی متحمل خواهد شد. زمانی که در دانشکده پزشکی تدریس میکردم، آماری تهیه کردیم تا ببینیم چند نفر از دانشجویان پزشکی از رشته خود رضایت ندارند. حدود پانزده تا بیست سال پیش، نتیجه این بود که از هر ده نفر، سه نفر از رشته خود ناراضی بودند و میگفتند اشتباه انتخاب کردهاند. برخی نیز رشته را دوست داشتند، اما تواناییها و ویژگیهای شخصیتیشان با آن رشته تناسب نداشت. تصور کنید چنین فردی بعدها پزشک شود؛ یا کسی که روحیه مهندسی ندارد، صرفاً از روی رودربایستی یا توصیه دیگران رشته عمران، معماری یا مهندسی را انتخاب کند. بعد هم مهندس ناظر یا مشاور شود. روشن است که چه آسیبهایی ممکن است برای جامعه به وجود آید. در انتخاب همسر نیز همینگونه است. به طور کلی، در انتخابها، ارتباطها، رفتارها و افکار، اگر انسان سهلانگاری کند، کارش به تفریط و کوتاهی میکشد. همانگونه که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند: «یَتَوانى حتّى یُفَرِّط.» چندی پیش، جوان تحصیلکردهای قصد ازدواج داشت. به او و همسر آیندهاش گفتم اگر میخواهید ازدواج کنید، ابتدا باید آمادگی لازم را به دست آورید. باید بدانید ازدواج چیست، چه مسئولیتهایی دارد و وظایف اصلی زن و شوهر کدام است. سپس این آمادگیها را در خود ایجاد کنید؛ زیرا هنوز برای ازدواج آماده نیستید. برای آنها برنامهای تنظیم کردم تا یک یا دو ماه روی خودشان کار کنند؛ اما هر دو اصرار داشتند که هرچه زودتر ازدواج کنند و میگفتند: «بقیه مسائل را بعداً یاد میگیریم.» بارها تأکید کردم که هنوز آمادگی کافی ندارید و بعداً با مشکل روبهرو خواهید شد؛ اما توجهی نکردند. پس از عقد، همان پسر نزد من آمد و گفت: «حق با شما بود. آن روز که میگفتم هشتاد درصد آمادگی دارم، اشتباه میکردم. الان میفهمم حتی ده درصد هم آمادگی زندگی مشترک نداشتم.» این نتیجه سهلانگاری، شلآمدن و جدی نگرفتن مسائل مهم زندگی است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند: انسان تنبل ابتدا سستی میکند تا به کوتاهی در انجام وظیفه .
انسان باید دقت کند که غذای فکری خود را از چه کسی و از چه منبعی دریافت میکند. هر کتابی ارزش خواندن ندارد و هر سخنی شایسته پیروی نیست. اندیشهای که انسان را به سعادت جاودانه برساند، باید بر پایه وحی الهی و هدایت معصومان علیهمالسلام باشد؛ زیرا تنها چنین دانشی است که انسان را به مقصد نهایی، یعنی قرب الهی و جاودانگی، رهنمون میشود.
مرحله دوم این است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند: «…وَیُفَرِّطُ حَتّى یُضَیِّعَ…» یعنی انسان آنقدر در انجام وظایف کوتاهی میکند که کارش به تضییع حقوق میرسد؛ یعنی حق دیگران را ضایع میکند. زن، حق شوهر را ضایع میکند؛ شوهر، حق همسر را ضایع میکند؛ پدر و مادر، حقوق فرزند را نادیده میگیرند و فرزند نیز حقوق پدر و مادر را رعایت نمیکند. همین مسئله در محیط کار، تجارت، پزشکی، مهندسی، رانندگی و همه عرصههای زندگی نیز وجود دارد. ببینید ما هر سال چه تعداد تصادف داریم که بخش قابل توجهی از آن، نتیجه سهلانگاری و رعایت نکردن حقوق دیگران است. فرد چند جلسه آموزش رانندگی میبیند، گواهینامه میگیرد و بعد با جان مردم بازی میکند. این همان تضییع حقوق دیگران است. در خانواده نیز همینگونه است. بسیاری از زن و شوهرها نه حقوق یکدیگر را میشناسند و نه وظایف خود را. وقتی هم صاحب فرزند میشوند، نمیدانند چگونه باید او را تربیت کنند. ما بارها گفتهایم که شخصیت انسان بر پنج پایه شکل میگیرد: سلامت و زیبایی، هوش، عقل، دین و اخلاق. اما چند نفر پیش از فرزنددار شدن برای تقویت این پایهها تلاش میکنند؟ چند نفر میروند یاد بگیرند که چگونه پیش از بارداری، سلامت جسمی و روحی خود را تقویت کنند تا فرزند سالمتر و شایستهتری داشته باشند؟ متأسفانه کمتر کسی این مسائل را جدی میگیرد. کتابهای فراوانی در این زمینه وجود دارد، اما چند نفر آنها را مطالعه میکنند؟ بسیاری از افراد با آمادگی اندک، با ضعفهای اخلاقی، فکری و رفتاری وارد زندگی مشترک میشوند و بعد انتظار دارند نتیجه مطلوبی به دست آورند. در حالی که ازدواج یعنی انسان خود را برای انجام مجموعهای از مسئولیتها آماده کرده باشد؛ هم برای مسائل اقتصادی خانواده، هم برای مسائل عاطفی و مهمتر از آن، برای مسائل معنوی خانواده. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند: انسان تنبل ابتدا سهلانگاری میکند، سپس به کوتاهی در انجام وظیفه میرسد و بعد حقوق دیگران را ضایع میکند. گاهی این تضییع، از همان دوران بارداری آغاز میشود. مادر مراقبتهای لازم را انجام نمیدهد، پدر نیز نقش خود را جدی نمیگیرد و نتیجه آن، آسیبهایی است که متوجه فرزند میشود. پس از تولد نیز دوران شیرخوارگی، هفت سال اول، هفت سال دوم و هفت سال سوم زندگی کودک، هرکدام نیازمند توجه و برنامهریزی است؛ اما بسیاری از خانوادهها این سالهای طلایی را از دست میدهند و وقتی مشکلات نمایان شد، تازه به دنبال مشاوره میروند. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ادامه میفرمایند: «…حتّى یَأثَمَ.» یعنی این تضییع حقوق، سرانجام انسان را به گناه میکشاند. کسی که خانواده خود را ضایع کند، گرفتار گناه شده است. چنانکه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند: «مَلعونٌ، مَلعونٌ مَن ضَیَّعَ مَن یَعولُ.» ملعون است، ملعون است کسی که افراد تحت سرپرستی خود را ضایع کند. هدف تشکیل خانواده تنها تأمین رفاه مادی نیست؛ بلکه خانواده باید انسان را در مسیر بندگی خدا و رسیدن به بهشت قرار دهد. اگر این هدف فراموش شود، خانواده از مسیر اصلی خود خارج شده است. قرآن کریم نیز از روز قیامت چنین یاد میکند: «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ.» آن روز، انسان از برادر، پدر، مادر، همسر و فرزندان خود میگریزد؛ زیرا میبیند که چه حقوقی را نسبت به یکدیگر ضایع کردهاند و چه مسئولیتهایی را بر زمین گذاشتهاند. بسیاری از خانوادهها تصور میکنند وظیفهشان این است که فرزندشان درس بخواند، مدرک بگیرد، شغل مناسبی پیدا کند و ازدواج کند؛ اما هدف نهایی تربیت انسان، رسیدن به سعادت ابدی و بهشت است. اگر این هدف در برنامهریزی خانواده نباشد، بخش مهمی از رسالت خانواده فراموش شده است. پس از آن، سهلانگاری انسان را به مرحلهای میرساند که آثار گناه در زندگی او آشکار میشود. در پزشکی، مهندسی، تجارت و دیگر مشاغل نیز همینگونه است. یک بیدقتی یا بیمسئولیتی ممکن است جان انسانهای بسیاری را به خطر بیندازد. گاهی یک پل به دلیل سهلانگاری فرو میریزد، گاهی یک خطای پزشکی آسیبهای جبرانناپذیری بر جای میگذارد و گاهی یک مشاوره نادرست، زندگی یک خانواده را نابود میکند. در نهایت، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم هشدار میدهند که ادامه این مسیر، انسان را به قساوت و دلمردگی میرساند؛ یعنی قلب بهتدریج حساسیت خود را نسبت به حق، وظیفه و گناه از دست میدهد. این نتیجه طبیعی سهلانگاری، کوتاهی، تضییع حقوق و استمرار در گناه است. از همین رو، قرآن کریم درباره خوراک فکری نیز هشدار میدهد و میفرماید: «فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ.»
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 3
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
ما میگوییم: «بچه گناه دارد؛ بگذار راحت باشد، خودم او را میبرم و میرسانم.» مثلاً اگر نانوایی هزار متر با خانه فاصله داشته باشد، دلمان نمیآید بچه این مسیر را پیاده برود. در حالی که همین دلسوزیهای بیجا باعث میشود بچهای تنبل، تنپرور، پرتوقع، مفتخور و ضعیفالنفس تربیت شود. بابا! بگذار هزار متر پیاده برود، نان بخرد و برگردد. اگر در صف بایستد، چه اشکالی دارد؟ اتفاقاً باید در صف بایستد تا صبر و حوصلهاش بیشتر شود. صف یعنی جایی که انسان را صبور میکند، روحیهاش را قوی میکند و تحملش را بالا میبرد. حتی نگرانی از اینکه نکند نوبتش از دست برود، خودش یک تجربه تربیتی است. اتفاقهای زیبای زیادی در صف میافتد، اما ما بچهها را از همه این تجربهها محروم میکنیم. گاهی هم میگوییم: «بگذار شصت تا نان بگیرم و در فریزر بگذارم تا دیگر کسی مجبور نباشد در صف بایستد.» نتیجهاش چیست؟ به جای نان تازه، نان یخزده میخوریم و در عوض، بچهای که باید با ایستادن در صف، صبر و استقامت یاد بگیرد، ضعیف بار میآید. بگذار برود، در صف بایستد، حتی اگر کسی حقش را خورد یا یک بار سرش کلاه رفت، یاد میگیرد چگونه از حق خودش دفاع کند. امروز بسیاری از شوهرهای جوان را ببینید؛ با مردهای قدیم خیلی فرق کردهاند. زود رنج، کمحوصله، پرخاشگر و ضعیف شدهاند. تا کوچکترین مشکلی پیش میآید، قهر میکنند و به خانه پدر و مادرشان میروند. چرا؟ چون با سختی روبهرو نشدهاند. تمام زندگیشان مدرسه و دانشگاه بوده و سختترین کاری که انجام دادهاند، درس خواندن بوده است. طبیعی است که در برابر مشکلات زندگی، توان ایستادگی نداشته باشند. گاهی مادرها میگویند: «بچهها دعوا نکنند.» در حالی که خواهر و برادر باید گاهی با هم اختلاف پیدا کنند، با هم درگیر شوند، آشتی کنند، بازی کنند و از همین برخوردها مهارت زندگی یاد بگیرند. خانواده طبیعی همین است. بچهها انرژیشان را کنار هم تخلیه میکنند، اما ما اجازه نمیدهیم حتی یک اختلاف کوچک میانشان پیش بیاید. در خانه هم همه کارها را مادر انجام میدهد؛ غذا میپزد، سفره میاندازد، وسایل را جمع میکند، ظرفها را میشوید و مدام از خودش فداکاری نشان میدهد. مرد هم کمکی نمیکند؛ نه در آماده کردن غذا، نه در جمع کردن سفره و نه حتی در برداشتن چند وسیله ساده. از آن طرف، بچهها هم هیچ مسئولیتی ندارند. کافی است به آنها بگویی: «سفره را جمع کن، برو نان بخر، سبزی بگیر یا وسیلهای را جابهجا کن»، انگار اتفاق بزرگی افتاده است! تنها وظیفهشان این است که مدرسه بروند، برگردند، کارتون ببینند، بازی کنند و بخوابند. نتیجه چنین تربیتی چیست؟ بچههایی تنبل، ترسو، ضعیف و لوس؛ چون پدر و مادر هم خودشان همین روحیه را دارند و میخواهند فرزندشان همیشه در آسایش باشد. در حالی که شخصیت انسان با زحمت، تلاش، کار، رنج و تجربه سختیها ساخته میشود. ما این فرصتها را از بچهها گرفتهایم. امروز اگر کسی بخواهد نان بخرد و نانوایی فقط هزار متر با خانه فاصله داشته باشد، باز هم ماشین سوار میشود. اگر ماشینش خراب باشد، تاکسی میگیرد؛ اما حاضر نیست هزار متر پیاده برود. در حالی که بدن ما روزانه حداقل به نیم ساعت پیادهروی و تحرک نیاز دارد. نگاه کنید؛ بیشتر خودروها تکسرنشین هستند. برای کوچکترین کار هم از ماشین استفاده میکنیم. بعد تعجب میکنیم که چرا مردها و زنها ضعف اعصاب دارند. علتش این است که راحتطلب و تنبل بار آمدهایم و همین روحیه را هم به فرزندانمان منتقل کردهایم. ما دائماً میخواهیم همه چیز برای بچهها آسان باشد، در حالی که نظام طبیعی خلقت این است که انسان با تلاش و سختی رشد کند و ساخته شود. در کشور ما کمکم بیماری فرزندسالاری به وجود آمده است؛ بیماریای که آسیبهای فراوان تربیتی به دنبال دارد. دانشجویی که باید در خوابگاه زندگی کند، غذاهای ساده بخورد، خودش آشپزی یاد بگیرد و مستقل شود، مادرش هر روز چند وعده غذا میپزد و تا خوابگاه برایش میبرد. بگذار خودش غذا درست کند؛ اگر خراب هم شد، اشکالی ندارد. بگذار غذای ساده بخورد و تجربه کسب کند. اگر همیشه به غذای آماده و خانگی عادت کند، نه در آینده همسر توانمندی خواهد شد و نه پدر یا مادر موفقی.
قدیمها اینگونه نبود. امروز اگر کسی مشکلات معده، زخم معده، سرطان معده یا بیماریهای گوارشی نداشته باشد، تعجب میکنیم؛ در حالی که بسیاری از این مشکلات نتیجه راحتطلبی و تنپروری است. پدر و مادرها حتی حاضرند پول بدهند تا فرزندشان از سربازی معاف شود، فقط برای اینکه سختی نکشد. در حالی که اگر پسری سالم است، باید سربازی برود؛ باید دوری از خانواده را تجربه کند، سختی بکشد، مسئولیتپذیری یاد بگیرد، نگهبانی بدهد، آموزش نظامی ببیند و با شرایط مختلف روبهرو شود. این تجربههاست که از یک جوان، مردی پخته و قدرتمند میسازد. ما دائم به فکر این هستیم که بچهمان هیچ سختیای نکشد؛ برای آیندهاش پسانداز میکنیم، خانه آماده میکنیم، تمام هزینههای ازدواجش را میپردازیم و میخواهیم هیچ مشکلی نداشته باشد. اصلِ پسانداز کار بسیار خوبی است، اما اینکه بخواهیم تمام بار زندگی فرزند را خودمان به دوش بکشیم، درست نیست. در ازدواج نیز قرآن سفارش کرده است که خانوادهها کمک کنند؛ اما نه اینکه پدر و مادر خود را به زحمت بیندازند تا همه وسایل زندگی را به بهترین شکل تهیه کنند. جوانها باید خودشان زندگیشان را بسازند و کمکم امکاناتشان را افزایش دهند. بعضیها میخواهند فرزندشان حتی سختی مستأجری را هم نکشد، در حالی که بسیاری از مهارتهای زندگی، مدیریت اقتصادی، صبر، قناعت و برنامهریزی در همین دوران شکل میگیرد. کسی که هیچگاه این شرایط را تجربه نکرده باشد، با اولین مشکل مالی ممکن است از نظر روحی فرو بریزد. شهید مطهری رحمهالله نقل میکرد که بعضی از پادشاهان قدیم آنقدر تنبل شده بودند که حتی برای راه رفتن، لباس پوشیدن یا استحمام کردن نیز دیگران به آنها کمک میکردند. همه کارهایشان را خدمتکاران انجام میدادند. حتی نقل شده است که پادشاهی گفت: «بوی بدی میآید.» غلام جلوی بینی او دستمال گرفت. پادشاه گفت: «هنوز بو میآید.» غلام پاسخ داد: «قربان! فین کردن را دیگر باید خودتان انجام بدهید!» این یعنی انسان اگر به راحتطلبی عادت کند، کمکم از انجام سادهترین کارهای شخصی هم ناتوان میشود. دنیا جای آسایش مطلق نیست؛ بهشت جای آسایش کامل است. خداوند انسان را برای تلاش آفریده است و شخصیت او جز در سایه کوشش و تحمل سختیها رشد نمیکند. وقتی کودک زمین میخورد، گاهی لازم نیست فوراً او را بلند کنیم. بگذار یاد بگیرد خودش بلند شود. اگر همیشه منتظر باشد کسی کمکش کند، در آینده نیز با هر مشکلی از حرکت بازمیایستد و فقط منتظر کمک دیگران خواهد بود. در غذا خوردن هم همین اشتباه را مرتکب میشویم. مادر با یک کاسه و قاشق دنبال بچه راه میافتد تا لقمه در دهانش بگذارد. در حالی که اگر کودک گرسنه باشد، خودش غذا میخورد. نباید برای هر غذایی بهانهگیری او را پذیرفت. امروز بسیاری از بچهها میگویند: «این غذا را نمیخورم، آن غذا را نمیخورم.» راه درست این است که بگوییم: «غذای امروز همین است؛ اگر میل داری، بفرما، اگر نه، نان و پنیر هم هست.» نه اینکه هر بار برای خواسته او غذای جداگانه یا فستفود تهیه کنیم. در مورد وسایل زندگی هم همینطور است. هر روز وسیلهای جدید، گوشی جدید، لباس جدید یا وسیلهای لوکس میخواهند. در حالی که بسیاری از اینها ضرورت واقعی نیست، بلکه نتیجه تبلیغات و چشموهمچشمی است. برای تماس گرفتن، یک تلفن ساده هم کافی است. لازم نیست همه به دنبال گرانترین مدلها باشند. همین نگاه درباره لباس، خودرو، تلویزیون، جهیزیه و بسیاری از وسایل دیگر نیز صادق است. اگر وسیلهای سالم است و نیاز ما را برطرف میکند، چرا فقط به خاطر تنوع یا چشموهمچشمی آن را عوض کنیم؟ بخش زیادی از مشکلات خانوادگی، اختلافها، طلاقها و فشارهای اقتصادی از همین توقعات بیجا و راحتطلبی ناشی میشود. گاهی خانواده عروس یا داماد توقعاتی دارند که با توان مالی طرف مقابل سازگار نیست و همین مسئله، زندگی را از همان ابتدا با تنش روبهرو میکند. بسیاری از بیماریهای جسمی نیز نتیجه کمتحرکی، تنبلی و بیتوجهی به سلامت است. ورزش نمیکنیم، داروها را منظم مصرف نمیکنیم، مسواک نمیزنیم و بعد برای درمان هزینههای سنگین میپردازیم؛ در حالی که با کمی نظم و مراقبت، بسیاری از این مشکلات پیش نمیآید. در تغذیه نیز اسیر لذت و مزه شدهایم. پزشک میگوید قند، نمک یا چربی را کم کنید، اما باز هم به سراغ همان خوراکیها میرویم. داروی تلخ را دوست نداریم، درمان را نیمهکاره رها میکنیم و بعد انتظار داریم بیماریمان خوب شود. انسان مؤمن باید با عقل و مصلحت زندگی کند، نه صرفاً بر اساس میل و هوس. اگر دارویی تلخ است، اما درمان میکند، باید آن را مصرف کرد. اگر غذایی برای بدن مفید است، هرچند چندان خوشطعم نباشد، باز هم باید آن را خورد.
راحتطلبی، تنبلی و تنپروری، آرامآرام تمام ابعاد زندگی انسان را دربرمیگیرد؛ از تربیت فرزند گرفته تا ازدواج، اقتصاد، سلامت و حتی عبادت. اگر میخواهیم جامعهای سالم، خانوادهای موفق و نسلی قوی داشته باشیم، باید فرزندانمان را به کار، تلاش، صبر، مسئولیتپذیری، قناعت و تحمل سختیهای طبیعی زندگی عادت دهیم؛ زیرا شخصیت انسان، در آسایش مطلق ساخته نمیشود، بلکه در میدان تلاش و مجاهده شکل میگیرد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 4
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
خدا نمیخواسته این بندهٔ خدا سرطان بگیرد و از دنیا برود. خدا نمیخواسته این شخص فلج شود، تصادف کند یا پایش بشکند. اما قدری که این انسان با انتخابهای خودش رقم زده، با شکستن پا تناسب داشته است؛ پس طبق قضا و قدر الهی، پایش باید میشکسته است. آیا خدا دوست داشت پایش بشکند؟ نه. این را خود خدا فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ لَا يَرْضَىٰ لِعِبَادِهِ الْكُفْرَ.» خداوند برای بندگانش به کفر راضی نیست. اما میفرماید اگر انسان به خودش نرسد، طبق یک قاعدهٔ مشخص، کافر میشود. اگر حقیقت را بپوشاند، کافر است؛ چون «کافر» یعنی پوشاننده. اگر چیزی را که فطرت و شعورت به تو میگوید نپذیری و زیر بارش نروی، کافر هستی؛ یعنی بر وجدان خود پرده انداختهای. این یک تعریف دقیق است. اما این به معنای آن نیست که خدا خواسته این شخص کافر شود. خدا میخواهد انسان مؤمن و مسلمان باشد. خدا برای همه امکانات را فراهم میکند. هر کس قدرها را درست انتخاب کند، قضاهای خوبی هم نصیبش میشود. اینکه بگوییم: «خدا خواسته من سکتهٔ مغزی کنم»، «خدا خواسته سرطان بگیرم»، «خدا خواسته اضافهوزن داشته باشم»، درست نیست. خدا میگوید: «کم بخور، بیش از نیازت کالری دریافت نکن. اگر یک وعده بیش از نیاز غذا خوردی، وعدهٔ بعد را حذف کن تا کالری اضافی مصرف شود.» این فرمول بدن انسان است. پس دقت کنید؛ هر قدری را که انتخاب کنید، قضای آن هم همراهش خواهد بود؛ یعنی نتیجه و حکم آن نیز با همان انتخاب میآید. خدا یک قاعدهٔ دیگر هم قرار داده و فرموده است: «لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى.» اگر انسان بخواهد به نتیجه برسد و رشد کند، باید تلاش کند. این هم یک قدر است؛ قدرِ تلاش. قضای آن چیست؟ موفقیت، ثروت، مالکیت، پیروزی و رشد. قرآن میفرماید: «يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانْفُذُوا ۚ لَا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ.» ای گروه جن و انس! اگر میتوانید از مرزهای آسمانها و زمین عبور کنید، عبور کنید؛ اما جز با سلطان نمیتوانید. سلطان یعنی علمی که تسلط میآورد. علمِ تسلطآور است که انسان را بر طبیعت مسلط میکند. مگر امروز با علم، هواپیماهای چندصد تنی را از زمین بلند نمیکنیم؟ مگر بر جاذبهٔ زمین غلبه نکردهایم؟ مگر خودروهای چندتنی را به حرکت درنمیآوریم؟ این یعنی با علم، تسلط پیدا کردهایم. خدا میفرماید: اگر علمش را به دست آورید، میتوانید به فضا بروید، به کرات دیگر سفر کنید و در اعماق زمین نفوذ کنید. در زندگی هم همینطور است. اگر رفاه، سلامتی و آرامش میخواهید، برای همهٔ اینها قضا و قدر قرار داده شده است. باید قدرهای سلامتی را بشناسید و به سراغ آنها بروید. اینکه بگوییم: «خدا خواسته این شخص سکته کند، مریض شود یا فلج شود»، درست نیست. خدا میگوید: اگر میخواهی فرزند سالمی داشته باشی، قبل از بارداری، اصول آن را یاد بگیر. همان پنج ژنی که همیشه دربارهشان صحبت میکنیم؛ سلامت، زیبایی، هوش، عقل، دین و اخلاق. خدا میفرماید قبل از انعقاد نطفه، این ژنها را تقویت کنید؛ زیرا هر ویژگیای که به جنین منتقل شود، در سرنوشت او اثر خواهد گذاشت و قدر او را شکل میدهد. مثلاً اگر گفته میشود در سه روز اول ماه، زمان مناسبی برای انعقاد نطفه نیست، مقصود این است که این انتخاب، آثار و پیامدهای خاص خود را دارد. این هم یک قدر است. آیا خدا میخواهد آن کودک تا آخر عمر سردرد داشته باشد؟ نه. خدا فقط قانون را بیان کرده است؛ یعنی اگر کسی برخلاف این قانون عمل کند، نتیجهٔ طبیعی آن را خواهد دید. پس باید زمان مناسب را انتخاب کرد. بنابراین، قضا و قدر تا حد زیادی نتیجهٔ انتخابهای خود ماست. ما باید قدرها را بشناسیم و آگاهانه انتخاب کنیم. اگر ورزش کنید، بدن سالم و نیرومند میشود. اگر مسواک بزنید، دندانها سالم میمانند و علاوه بر آن، سلامت بخشهای دیگری از بدن نیز حفظ میشود. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله چقدر بر مسواک زدن تأکید کردهاند! تغذیهٔ مناسب نیز یک قدر است و نتیجهٔ آن سلامتی بدن است. تغذیهٔ نامناسب هم یک قدرِ نامناسب است و قضای آن بیماری خواهد بود. پس این خود ما هستیم که با اختیار، قدرها را انتخاب میکنیم. باید قدرهای شادی، خوشبختی، آرامش، عشق، مهربانی و سعادت را بشناسیم. هرگاه آنها را انتخاب کنیم، نتیجهشان نیز همراهشان خواهد آمد. اما اگر قدرهای نادرست را انتخاب کنیم، یا حدود و اندازهها را نشناسیم و کورکورانه وارد مسیرهایی شویم که از پیامدهایشان بیخبریم، کمکم آثار همان انتخابها دامان ما را خواهد گرفت.
مثلاً کسی که قدرِ اعتیاد به مواد مخدر را انتخاب میکند، دیگر قضای آن هم همراهش خواهد بود. در این عالم، هیچ چیز خارج از نظام قضا و قدر نیست. همهٔ موجودات در چارچوب نظام دقیق و مهندسیشدهٔ الهی قرار دارند. اما خدا میفرماید: شما مجبور نیستید قدرهایی را انتخاب کنید که نتیجهشان بدبختی است. حتی فرموده است: نه ظلم کنید، نه ظلم بپذیرید و نه به ظالم کمک کنید. اگر کسی ظلم را بپذیرد، خودش آن را انتخاب کرده است. همچنین خدا میفرماید: به غیر از متخصص مراجعه نکنید. اگر به فرد غیرمتخصص مراجعه کنید، نتیجهٔ طبیعی آن را خواهید دید. فرض کنید بدن خود را به جای پزشک، نزد یک مهندس ببرید و از او نسخه بخواهید! طبیعی است که نتیجهٔ خوبی نخواهد داشت؛ زیرا قدرِ نامناسبی را انتخاب کردهاید. شاید باید نزد پزشک متخصصی میرفتید که ساختمان بدن انسان را میشناسد. پس هرگاه قدری را انتخاب کنیم که با نیاز ما سازگار نباشد، نتیجهٔ مطلوبی هم به دست نخواهیم آورد.
خدا میفرماید: اگر میخواهید سعادتمند شوید، بهترین قدرها نزد من است. من اندازهها را بهتر از هر کسی میشناسم؛ زیرا این نظام را خودم آفریدهام. چه کسی بهتر از سازندهٔ یک سیستم، راه صحیح استفاده از آن را میداند؟ خدا میفرماید: من بهترین انتخابکننده برای شما هستم. بگذارید من قدرها را برایتان معرفی کنم تا خوشبخت شوید. اما ما به خدا گفتیم: «تو را قبول نداریم!» امروز خیلیها به جای مراجعه به قرآن، سخن یک دکتر، مهندس یا فرد غیرمتخصص را از سخن قرآن مهمتر میدانند؛ در حالی که قرآن را همان کسی فرستاده که همهٔ ریاضیات خلقت، کهکشانها، ستارهها، اتمها و قوانین عالم در اختیار اوست. همان خدایی که نظام قضا و قدر را آفریده، قرآن را نیز نازل کرده است. با این حال، گاهی انسان تصور میکند خودش یا فلان استاد و متخصص، بهتر از خدا میفهمد. خدا میفرماید: من برای شما متخصصِ معصوم قرار دادهام؛ کسی که همهٔ قضا و قدرهای عالم را میشناسد، نسبت به شما مهربان است و هرگز در بیان فرمولها و قوانین اشتباه نمیکند. پس در امور زندگی به سراغ متخصص معصوم بروید. اما ما معصومان را نیز کنار گذاشتیم. نتیجه چه شد؟ حاکمیت به دست کسانی افتاد که نه علم کافی دارند، نه تخصص کامل و نه عصمت. وقتی خدا، قرآن و معصوم از متن زندگی کنار گذاشته شوند، طبیعی است که ادارهٔ جامعه به دست کسانی بیفتد که حتی در شناخت خود و جامعه نیز دچار خطا هستند. در نتیجه، تصمیمهای نادرست گرفته میشود، دود آن به چشم همه میرود، فقر بیشتر میشود، فساد گسترش پیدا میکند، آمار طلاق و خودکشی بالا میرود و گرسنگی افزایش مییابد. امروز با وجود امکانات فراوان، هنوز صدها میلیون انسان در جهان از گرسنگی رنج میبرند؛ زیرا بسیاری از تصمیمگیران، قدرهای درست را انتخاب نمیکنند و مصالح همهٔ مردم را در نظر نمیگیرند. بنابراین، باید قدرها را بشناسیم. خدا میفرماید: بهترین کتاب برای شناخت قدرها، قرآن است و بهترین مفسران آن، معصومان علیهمالسلام هستند. اگر از این مسیر فاصله بگیریم، نباید از نتایج آن گلایه کنیم. در مسائل خانوادگی نیز همین قانون برقرار است. اگر میخواهید ازدواج کنید، باید قدرهای یک همسر مناسب را بشناسید. خداوند ویژگیهای یک دختر شایسته و یک پسر شایسته را بیان کرده است. تحقیق، شناخت، گفتوگو و مشورت لازم است؛ نه اینکه تنها به احساسات یا یک استخاره اکتفا کنیم. استخاره جای خودش را دارد، اما زمانی است که انسان همهٔ بررسیهای لازم را انجام داده و دیگر راهی برای انتخاب منطقی باقی نمانده باشد. ابتدا باید تحقیق کرد، مشورت گرفت، با طرف مقابل گفتوگو کرد و ویژگیهای شخصیتی او را شناخت. گاهی خانوادهها از روی عجله تصمیم میگیرند. نمونههای فراوانی وجود دارد که پیش از ازدواج، ناسازگاریهای شخصیتی کاملاً آشکار بوده، اما گفتهاند: «بعد از ازدواج درست میشود.» در حالی که بسیاری از این مشکلات نهتنها حل نشده، بلکه به اختلاف و حتی طلاق انجامیده است. در انتخاب همسر، همانطور که هر وسیلهای برای هر کاری مناسب نیست، هر دختر و پسری نیز برای یکدیگر مناسب نیستند. باید تناسب شخصیتی، اخلاقی، اعتقادی و خانوادگی وجود داشته باشد. متأسفانه بعضیها فقط میگویند: «عاشقش شدهام.» در حالی که عشق، تنها بخشی از زندگی مشترک است. زندگی موفق بر پایهٔ شناخت، شخصیت، اخلاق، مسئولیتپذیری و رعایت قوانین الهی شکل میگیرد. اگر عشق بهتنهایی کافی بود، این همه طلاق در میان کسانی که روزی عاشق یکدیگر بودند، اتفاق نمیافتاد. در تربیت فرزند نیز همینگونه است. خداوند برای زمان، شرایط و آداب انعقاد نطفه، تغذیه، تربیت و رشد فرزند دستورهایی قرار داده است. هر انتخابی، آثار و نتایج خود را دارد. متأسفانه بسیاری از ما نه خودمان به دنبال شناخت این قوانین میرویم و نه فرزندانمان را با آنها آشنا میکنیم. گاهی افراد تحصیلکرده نیز به دلیل اعتماد بیش از حد به دانش خود، کمتر به این معارف توجه میکنند؛ در حالی که شناخت قوانین الهی، مکمل دانش انسان است، نه جایگزین آن. گاهی انسان حقیقت را میداند، اما باز هم بر خلاف آن عمل میکند. نمونهاش دختری بود که دربارهٔ خواستگارش تحقیق کردیم و مشخص شد درآمد او از راه قاچاق دارو، تولید داروهای تقلبی و کارهای غیرقانونی است. ابتدا گفت: «شما زندگی مرا نجات دادید.» اما مدتی بعد گفت: «ای کاش چیزی به من نمیگفتید؛ شاید با او ازدواج میکردم!» گاهی انسان با چشم باز خود را در چاه میاندازد و خیال میکند بعداً میتواند طرف مقابل را تغییر دهد. میگوید: «درستش میکنم.» در حالی که انسان گاهی از اصلاح خودش هم عاجز است؛ چگونه میتواند شخصیت دیگری را تغییر دهد؟
اینکه بگوییم: «اخلاق ندارد، اما درست میشود»، یا «نماز نمیخواند، ولی بعداً اهل نماز میشود»، یا «مشروب میخورد، اما ترک میکند»، بدون وجود دلیل و نشانهٔ واقعی، فریب دادن خود است. وقتی انسان قدرها را نادیده بگیرد، قوانین الهی کار خودشان را میکنند؛ همانطور که اگر کسی بگوید زمین نمیچرخد، واقعیت عالم تغییر نمیکند. داستان گالیله نیز همین را نشان میدهد. او را مجبور کردند بگوید زمین نمیچرخد، اما حقیقت تغییر نکرد. زمین همچنان به گردش خود ادامه داد. واقعیتهای عالم با خواستهها و سلیقههای ما عوض نمیشوند. همانگونه که دو به علاوهٔ دو همیشه چهار میشود، قوانین الهی نیز ثابتاند. اگر ما آنها را نادیده بگیریم یا برخلاف آنها عمل کنیم، نتیجهٔ انتخابهایمان را خواهیم دید؛ زیرا نظام قضا و قدر، بر اساس قانون، حکمت و انتخاب انسان اداره میشود.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 5
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
یعنی تا نروی آن دارو را بخوری، خوب نمیشوی. خدا برای هر کاری اسبابی قرار داده است. دارو حرمت دارد و باید از آن استفاده کرد. «أَبَى اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأُمُورَ إِلَّا بِأَسْبَابِهَا»؛ خداوند ابا دارد که کارها را جز از راه اسباب و علل خود به انجام برساند. نباید توکل، حکمت خدا و وظایف عقلانی ما را به هم بزند. امام حسن عسکری علیهالسلام فرمودند: روزیِ تو تضمین شده است، اما این تضمین نباید تو را از انجام وظیفه و تلاش واجب بازدارد. خدا فرموده است که روزی را میرساند، اما در صورتی که تو نیز تلاش لازم را انجام دهی. اینکه خدا روزیرسان است، به این معنا نیست که انسان در خانه بنشیند و از آسمان برایش روزی نازل شود. خداوند روزی را در دل تلاش انسان قرار داده است. شخصی که مغازهدار بود، خدمت حضرت رسید و پرسید: «وظیفه من چیست؟» حضرت فرمودند: «وظیفه تو این است که صبح زود به مغازه بروی، درِ آن را باز کنی و آماده کسبوکار باشی. این وظیفه واجب توست. اما اینکه مشتری بیاید و روزیات برسد، به دست خداست.» پس تو باید تلاش خود را انجام دهی. خدا حتی به پیامبرش نیز میفرماید که توکل نباید حکمت الهی را بر هم بزند. اسباب و علل باید رعایت شوند. دعا نیز همینگونه است. اگر دعا میکنیم که همسر خوبی نصیب خودمان یا فرزندانمان شود، تنها دعا کافی نیست. تحقیق، مطالعه، شناخت، روانشناسی، آشنایی با ملاکهای انتخاب همسر و شناخت آسیبهای احتمالی نیز لازم است. دعا را انجام بده، اما تحقیق و فکر کردن را هم فراموش نکن. پس نباید به بهانه دعا از تلاش دست برداریم. دعا نباید موجب تنبلی شود. گاهی انسان در شرایطی قرار میگیرد که هیچ راه و وسیلهای در اختیار ندارد؛ آنجا دعا بسیار مؤثر است و خود دعا نیز یکی از اسباب الهی است. همانگونه که خدا میفرماید نزد پزشک برو و در کنار آن دعا هم بکن. پزشک و دارو اسباب طبیعیاند و دعا از اسباب ماورای طبیعی است. اگر کسی تصور کند که پزشک مستقل از خدا شفا میدهد، اشتباه کرده است؛ زیرا شفا تنها به دست خداست. خداوند میفرماید: به پزشک احترام بگذار، نسخهاش را رعایت کن، دارویت را مصرف کن و در کنار آن دعا نیز انجام بده. وقتی برای مطالعه مینشینی و ذکری مانند «یا سلطان» را تکرار میکنی، از اسباب ماورای طبیعی استفاده کردهای؛ اما اسباب طبیعی نیز همان مطالعه و تلاش علمی است. درسَت را بخوان و سپس از خدا بخواه که فهم، تسلط و احاطه بر مطالب را به تو عطا کند. دعا باید در کنار اسباب و علل طبیعی باشد. اگر اسباب طبیعی را کنار بگذاریم و فقط به دعا اکتفا کنیم، نتیجه آن تنبلی و عقبماندگی خواهد بود. متأسفانه در طول تاریخ، برخی حاکمان مردم را به همین شیوه از مسئولیتهای اجتماعی دور کردند؛ میگفتند فقط به مسجد بروید و دعا کنید، اما در امور اجتماعی، سیاسی و سرنوشت خود دخالت نکنید. حتی برخی از عالمان نیز فریب این تفکر را خوردند و به جای مقابله با ظلم، گوشهنشینی را انتخاب کردند. در حالی که انسان مؤمن باید در جامعه حضور داشته باشد، امر به معروف و نهی از منکر انجام دهد، نسبت به سرنوشت جامعه و انقلاب خود حساس باشد، بداند به چه کسی رأی بدهد و چه کسی شایستگی مسئولیت را دارد. این شناخت، تحقیق و جریانشناسی میخواهد. در مسائل تربیت فرزند، انتخاب پزشک، آموزش، تغذیه، دیدنیها و شنیدنیها نیز باید آگاهانه عمل کرد. دعا کمک میکند، اما جای عمل را نمیگیرد؛ همانگونه که عمل بدون دعا نیز کامل نیست، زیرا انسان را گرفتار غرور و اتکای صرف به خود میکند. گاهی بعضیها هنگام کنکور یا امتحانات، عبادت و ذکرشان کمتر میشود و میگویند: «الان وقت درس خواندن است.» این هم درست نیست. خدا را فراموش نکن. نمازت را به موقع بخوان، دعا کن و سپس با تمام توان درس بخوان. همینطور در کسبوکار نیز اگر وقت نماز شد، تنها به بهانه مشتری، نماز را ترک نکن. البته موارد استثنایی وجود دارد؛ مثلاً مادری که در حال انجام کاری ضروری برای فرزند یا مهمان است و اگر آن کار را رها کند، ضرر مهمی پیش میآید. این موارد استثنا هستند؛ اما در حالت عادی، نماز را در اول وقت بخوان و سپس به کارهایت برس. تعقیبات نماز نیز بسیار ارزشمند است. بعد از نماز با آرامش بنشین، تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها را بگو و دعا کن. در روایت آمده است که پس از هر نماز، دعای انسان آمادگی بیشتری برای اجابت دارد. پس نه کار را به خاطر دعا رها کنیم و نه دعا را به خاطر کار. هر دو لازماند و هر کدام جایگاه خود را دارند. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: کرم خداوند هرگز حکمت او را نقض نمیکند. بنابراین، اگر دعایی مستجاب نمیشود، گاهی به این دلیل است که انسان شرایط و مقدمات آن را فراهم نکرده است. خدا برای هر چیزی وسیلهای قرار داده است.
روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآله به دستور خدا دارویی مصرف کردند و شفا یافتند. بار دیگر، بدون اینکه دستور الهی باشد، همان دارو را مصرف کردند، اما شفا پیدا نکردند. خداوند به ایشان فهماند که گمان نکنی خودِ دارو مستقل از من اثر میکند؛ شفا از من است و دارو تنها وسیله است. به همین دلیل برخی پزشکان مؤمن بر نسخه خود مینویسند: «هو الشافی» یا «یا من اسمه دواء و ذکره شفاء». یعنی شفا از خداست. در مسئله توکل نیز همینگونه است. اگر میخواهی به خدا توکل کنی، ابتدا اسباب را فراهم کن؛ برای خودرو قفل فرمان بخر، بیمهاش کن، سرویسهای لازم را انجام بده و سپس توکل کن. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «شترت را ببند، سپس بر خدا توکل کن.» رانندگی نیز همینگونه است. لاستیک مناسب، زنجیر چرخ، سرویس خودرو و رعایت قوانین، همه از اسباباند. اگر اینها را رعایت نکنی و دچار حادثه شوی، نباید کوتاهی خود را به حساب تقدیر الهی بگذاری. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «دعای بدون عمل، مانند تیراندازی است که کمانش زه ندارد.» دعایی که با تلاش همراه نباشد، اثر کامل خود را نخواهد داشت. اگر از خدا فرزند صالح میخواهی، باید مهارتهای تربیت فرزند را نیز یاد بگیری. اگر زندگی موفق میخواهی، باید مهارتهای همسرداری، اقتصاد خانواده، روابط عاطفی، اخلاق، معنویت و حتی آداب تشکیل خانواده را بیاموزی. بسیاری از طلاقها به خاطر بد بودن زن یا شوهر نیست؛ بلکه به این دلیل است که مهارتهای زندگی را نیاموختهاند. زندگی مشترک، قواعد و آموزش میخواهد. همانگونه که برای استفاده از یک تلفن همراه ساعتها آموزش لازم است، برای همسرداری، فرزندپروری و مدیریت خانواده نیز باید وقت گذاشت و آموزش دید. اگر میخواهیم فرزندان صالح، خانوادهای موفق و جامعهای سالم داشته باشیم، باید هم دعا کنیم و هم علم و مهارت بیاموزیم. دعا جای تلاش را نمیگیرد و تلاش نیز بدون توکل و دعا کامل نخواهد بود. اقتصاد، سیاست، مدیریت، تجارت، تربیت فرزند و زندگی زناشویی، همگی قانون و مهارت دارند. اگر برای یادگیری آنها وقت بگذاریم، در کنار دعا و توکل، خداوند نیز برکت و موفقیت را نصیب ما خواهد کرد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 6
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
شرایط میتواند به قویترین شرایط برسد؛ انسان برای همین آفریده شده است. خداوند در زندگینامهٔ انبیا معمولاً پیامبران را در حالی مبعوث کرده که تنها بودهاند؛ یعنی افرادی که امکانات مالی و مادی چندانی نداشتند. اگر به زندگی انبیا نگاه کنید، میبینید هیچ پیامبری هنگام بعثت، انسان قدرتمند و ثروتمندی نبوده است. بسیار به ندرت و انگشتشمار پیش آمده که پیامبری از قدرت یا ثروتی برخوردار باشد. خداوند میخواهد این حقیقت را به ما بفهماند که پیروزیهای انبیا را به حساب شرایط ظاهری و مادی آنان نگذارید؛ نگویید این پیامبر چون ثروتمند بوده یا قدرت و مقام داشته، به چنین جایگاهی رسیده است. نه؛ اگر به پیامبران بزرگ، بهویژه انبیای اولوالعزم نگاه کنید، میبینید که از نظر عِدّه و عُدّه، نفرات و امکانات، در سختترین شرایط قرار داشتند. خداوند آنان را در همان شرایط دشوار مبعوث میکرد. دربارهٔ حضرت موسی علیهالسلام، قرآن کریم نقل میکند که فرمود: «إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ»؛ یعنی «پروردگارم با من است و مرا هدایت خواهد کرد.» تکیهگاه انسان خداست. وقتی انسان با خدا باشد، همهچیز را دارد. اگر تنها یک نفر باشد، اما خدا همراه او باشد، گویا همهٔ عالم همراه اوست. البته این به ظرفیت، همت و توان خود انسان بستگی دارد که بتواند در کنار خدا، از اسماء الهی و قدرتهای بیپایان او بهره ببرد. خداوند میفرماید: «وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا»؛ خداوند اسماء نیکوی فراوانی دارد، پس او را با آن اسمها بخوانید. یعنی خودتان را به این کمالات و قدرتها نزدیک کنید و از آنها بهرهمند شوید. انسانی که خدا را دارد، در حقیقت همهچیز را دارد و دیگر نیازی به تکیه بر دیگران ندارد. به همین دلیل، خداوند در نماز بارها به ما تأکید میکند که بگوییم: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.» این جمله را آنقدر تکرار کنید تا قلبتان نیز به آن ایمان بیاورد؛ یعنی فقط تو را میپرستیم و فقط از تو یاری میخواهیم. یعنی در بندگی، تنها راه و رسم تو را میپذیریم؛ تنها دانشی را قبول داریم که تو در اختیار ما قرار دادهای؛ تنها سبک زندگیای را میپذیریم که تو ارائه کردهای، نه سبک زندگیای که دیگران برای ما تعیین کنند. همچنین فقط از خودت کمک میخواهیم. وقتی انسان چنین باوری داشته باشد، دیگر نیازی به کفبینی، فالبینی، فال قهوه، طالعبینی و امثال این خرافات ندارد؛ چیزهایی که انسان را سست، درمانده و وابسته میکنند. انسان میتواند حتی بدترین شرایط و بدترین اخلاقهای خود را تغییر دهد و شخصیتش را بسازد. علت اینکه همهٔ انسانها در برابر صفاتی مانند حسادت، تکبر، زودرنجی، عصبانیت و سوءظن مسئول هستند، همین است. خداوند نفرموده چون مثلاً در ماه خاصی متولد شدهای، اگر متکبر باشی اشکالی ندارد. نه؛ هر کس تکبر داشته باشد، مستحق عذاب است. هر کس حسادت داشته باشد، گرفتار عذاب خواهد شد. جهل و نادانی، کنترل نکردن احساسات و رفتارهای نادرست، همگی برای انسان گرفتاری و پیامد دارند. ما پیش از این نیز توضیح دادیم که انسان، در حقیقت، زن یا مرد بودن، یا زمان تولدش نیست. اینکه کسی در آذر یا دی یا ماه دیگری متولد شده باشد، مربوط به بخشی از وجود مادی و حیوانی اوست؛ اما حقیقت انسان، شخصیت اوست و شخصیت انسان بسیار برتر از این عوامل ظاهری است. بنابراین نباید این مسائل را بهانهای برای توجیه ضعفها و نارساییهای خود قرار دهیم. گاهی نیز برخی به سراغ ستارهبینی و امثال آن میروند. مثلاً به امیرالمؤمنین علیهالسلام گفتند: اکنون «قمر در عقرب» است، به جنگ نروید؛ هر کس در این زمان حرکت کند، شکست میخورد. البته در برخی موارد، زمانهای خاص برای بعضی کارها در روایات مطرح شده و دلیل و قاعدهٔ مشخصی دارد؛ مثلاً دربارهٔ زمان انعقاد نطفه سفارشهایی شده که حکمتهای خاص خود را دارد. اما اینکه انسان کارهای مهم، تصمیمهای بزرگ یا حرکتهای سرنوشتساز خود را بر اساس مطالب بیاساس و بدون سند تعطیل کند، صحیح نیست. وقتی به امیرالمؤمنین علیهالسلام گفتند اگر اکنون به جنگ بروید شکست میخورید، حضرت فرمودند: هر کس چنین سخنانی را تأیید کند، گرفتار شرک و کفر به خدا شده است. ما با حول و قوهٔ الهی به وظیفهٔ خود عمل میکنیم. سپس به میدان جنگ رفتند و پیروز نیز بازگشتند. بنابراین باید مراقب باشیم اینگونه باورهای خرافی را بهانهٔ تأخیر در کارها، تنبلی و بیحوصلگی قرار ندهیم. متأسفانه بسیاری از افراد گرفتار چنین اعتقاداتی شدهاند. مثلاً عطسه میکنند و میگویند: «صبر آمد؛ حالا دیگر نباید این کار را انجام داد.» در حالی که عطسه یکی از نعمتهای الهی و نوعی تذکر است. انسان عطسه میکند، میگوید: «الحمد لله رب العالمین» یا ذکر مناسب دیگری بر زبان میآورد و سپس کارش را ادامه میدهد؛ نه اینکه همهٔ برنامههایش را متوقف کند.
خرافات بسیار فراواناند و اگر بخواهم همهٔ آنها را بیان کنم، بحث طولانی میشود. اگر علاقهمند بودید، کتاب «خرافات» را که در مجموعهٔ نمایشگاه موجود است مطالعه کنید. بسیاری از این خرافات، منشأ تنبلی، بیحوصلگی و عقبماندگی انسانها هستند. گاهی هم میگویند: «بخت من از اول سیاه بوده»، «از ابتدا بدبخت به دنیا آمدهام» یا «سرنوشت من همین بوده است.» این سخنان صحیح نیست. متأسفانه بعضی روایات نیز درست فهمیده نشدهاند؛ مانند روایت «الشقي من شقي في بطن أمه، والسعيد من سعد في بطن أمه.» برخی تصور کردهاند یعنی انسان از همان ابتدا محکوم به بدبختی یا خوشبختی است؛ در حالی که چنین برداشتی نادرست است. انسان، حتی اگر در بدترین خانواده یا سختترین شرایط متولد شده باشد، میتواند به عالیترین مقامها برسد. چه بسیار دشمنان سرسخت دین خدا که بعدها توبه کردند و از بهترین دوستان خدا شدند. چه بسیار افرادی که پدر و مادری کافر یا لجوج داشتند، اما خودشان از صالحترین انسانها شدند. حتی اگر کسی از نظر نسب و شرایط تولد، در بدترین وضعیت قرار داشته باشد، باز هم اگر درست تربیت شود و راه خدا را انتخاب کند، میتواند تا مقام شهادت در راه خدا پیش برود؛ مقامی که قرآن دربارهٔ آن میفرماید: «بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.» یعنی آنان نزد پروردگارشان زندهاند و روزی داده میشوند. پس اینکه بگوییم کسی ذاتاً بدبخت آفریده شده یا سرنوشت او از پیش تغییرناپذیر است، سخنی بیاساس و نادرست است. انسان باید مراقب باشد گرفتار این نوع خرافات نشود.
از آنجا که این جلسه، جلسهٔ پایانی بحث دعا، قضا و قدر و خرافات است، چند روایت را در این زمینه میخوانم تا نقش خود انسان در سرنوشتش روشنتر شود. صلواتی ختم بفرمایید. از وجود مقدس امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده است: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يُجْرِي الْأُمُورَ عَلَى مَا قَضَى، لَا عَلَى مَا ارْتَضَى.» یعنی خداوند متعال، امور را بر اساس قضا و قانون خود جاری میکند، نه بر اساس میل و رضایت شما. این یعنی چه؟ یعنی شما باید قوانین و اندازههای الهی را بشناسید. همانطور که قبلاً توضیح دادیم، عالم بر اساس نظام علت و معلول و قضا و قدر اداره میشود. هر کس این قوانین را بشناسد و به آنها عمل کند، نتیجهٔ آن را خواهد دید. برای مثال، اگر در منطقهای زلزلهخیز، خانهای غیراستاندارد بسازید و هنگام زلزله خراب شود، نمیتوان گفت خدا خواست همه زیر آوار بمیرند. بلکه شما ساختمان را بر اساس «قدر» و اندازهٔ صحیح نساختهاید. خداوند میفرماید: با معیار درست، مصالح مناسب و اصول صحیح ساختمانسازی بنا کنید تا در برابر زلزله مقاوم باشد. این نیز جزئی از قضا و قدر الهی است. روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام کنار دیواری کج نشسته بودند. ناگهان متوجه شدند که دیوار در آستانهٔ فروریختن است؛ برخاستند و به جای دیگری رفتند. شخصی عرض کرد: «آیا از قضای الهی فرار میکنید؟» حضرت فرمودند: «أَفِرُّ مِنْ قَضَاءِ اللَّهِ إِلَى قَدَرِ اللَّهِ.» «از قضای خدا به سوی قدر خدا فرار میکنم.» این جمله بسیار عمیق است. یعنی اگر زیر دیوار کج بنشینی، نتیجهاش آسیب دیدن یا مرگ است؛ این هم قضای الهی است. اما اگر زیر دیوار محکم بروی، امنیت خواهی داشت؛ این هم قضای الهی است. خداوند هر دو قانون را قرار داده و انتخاب با خود انسان است. همین مسئله در رانندگی نیز صادق است. بعضی میگویند: «اگر قرار باشد تصادف کنیم، چه با سرعت صد کیلومتر و چه با صد و بیست کیلومتر، فرقی ندارد.» این سخن درست نیست. سرعت بیشتر، احتمال خطر و شدت حادثه را افزایش میدهد. خداوند قوانین عالم را بر اساس علت و معلول قرار داده است. اگر لاستیک فرسوده باشد، احتمال ترکیدن آن بیشتر است. اگر کلاه ایمنی نبندید، آسیب شدیدتری خواهید دید. اگر در محیط آلوده ماسک نزنید، احتمال بیماری بیشتر میشود. همهٔ اینها جزئی از قضا و قدر الهیاند. خداوند فرموده است: اگر بهداشت را رعایت کنید، سالم میمانید؛ اگر رعایت نکنید، بیمار میشوید. اگر مسواک بزنید، دندانهایتان سالم خواهد ماند و اگر نزنید، دچار پوسیدگی میشوید. اینها سنتهای الهی هستند، نه اینکه خداوند دوست داشته باشد کسی بیمار شود. پس این جملهٔ امیرالمؤمنین علیهالسلام را همیشه به خاطر بسپارید: «أَفِرُّ مِنْ قَضَاءِ اللَّهِ إِلَى قَدَرِ اللَّهِ.» یعنی از نتیجههای بد، به سوی انتخابهای درست و قانونهای الهی حرکت میکنم. بنابراین، خداوند جهان را بر اساس قانون، نظم و نظام علت و معلول آفریده است و ما وظیفه داریم این قوانین را بشناسیم و به آنها احترام بگذاریم. سپس حضرت فرمودند: «إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ احْتَجَّ اللَّهُ عَلَى الْخَلْقِ بِمَا آتَاهُمْ، وَلَمْ يَحْتَجَّ عَلَيْهِمْ بِمَا قَضَى عَلَيْهِمْ.» یعنی خداوند در روز قیامت، انسانها را نسبت به چیزهایی که در اختیارشان قرار داده و وظایفی که بر عهدهشان بوده، بازخواست میکند؛ نه نسبت به اموری که خارج از اختیار آنان بوده است. ما پدر و مادر خود را انتخاب نکردهایم. بسیاری از شرایط زندگی نیز در اختیار ما نبوده است. اگر به سبب انتخاب دیگران یا شرایطی که نقشی در آن نداشتیم، آسیبی به ما رسیده باشد، خداوند ما را به خاطر آن مؤاخذه نمیکند؛ بلکه اگر در این مسیر سختی کشیده باشیم، آن را جبران خواهد کرد. اگر خوشیهای دنیا از انسان کم شده باشد، خداوند در آخرت، خوشی و پاداشی جاودانه به او عطا میکند؛ زیرا زندگی واقعی، زندگی ابدی است. امام خمینی رحمهالله میفرمودند: تمام عمر دنیا در برابر عمر برزخ، مانند یک لحظه است. قرآن نیز میفرماید هنگامی که از انسانها سؤال میشود چه مدت در دنیا ماندهاید، پاسخ میدهند: «لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ.» یعنی یک روز یا بخشی از یک روز. وقتی انسان عظمت آخرت را میبیند، عمر دنیا را بسیار کوتاه مییابد. بنابراین، نباید همهچیز را تنها با معیار زندگی دنیا ارزیابی کنیم و خود را از سعادت ابدی محروم سازیم. خداوند از هر کس، به اندازهٔ فهم، آگاهی، توان و امکاناتش انتظار دارد. کسی که امکانات بیشتری دارد، مسئولیت بیشتری نیز خواهد داشت؛ همانگونه که گفتهاند: «هر که بامش بیش، برفش بیشتر.» از کسی که به حقیقت دین دسترسی نداشته یا امکانات شناخت برای او فراهم نبوده است، همان اندازهای انتظار میرود که در توان او بوده است. قرآن میفرماید:
«وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا.» یعنی تا حجت الهی بر مردم تمام نشود، خداوند آنان را عذاب نمیکند. از سوی دیگر، خداوند میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ.» خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آنکه خودشان آنچه را در درونشان است تغییر دهند. گاهی برخی میگویند: «شوهرم اینگونه است، پسرم یا دخترم اینگونه است؛ چه دعایی بخوانم تا یکباره تغییر کند؟» در پاسخ باید گفت: اگر خود شخص نخواهد تغییر کند، نه مشاوره را بپذیرد، نه کتاب بخواند، نه سخن حق را قبول کند و نه برای اصلاح خود قدمی بردارد، هیچ دعایی جای اراده و تصمیم او را نخواهد گرفت. انسان ابتدا باید بپذیرد که بیمار است، سپس درمان را قبول کند و به دستور پزشک عمل نماید تا بهبود یابد. در مسائل اخلاقی و معنوی نیز همینگونه است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند که خداوند میفرماید: هیچ گروه و هیچ اهل شهری نیست که مرتکب گناه شوند و سپس از گناه دست بردارند، به سوی اطاعت من بازگردند و توبه کنند، مگر اینکه من نیز عذاب را از آنان برمیدارم، گناهانشان را میبخشم و رحمت خود را شامل حالشان میکنم. توبه نیز جزئی از قضا و قدر الهی است. اگر کسی راه گناه را انتخاب کند، نتیجهٔ طبیعی آن، ذلت، اضطراب، غم، گرفتاری و دوری از خدا خواهد بود؛ اما اگر توبه کند، خداوند گذشتهٔ او را میبخشد و آثار رحمت خود را بر او جاری میسازد. در روایات آمده است: «خوشا به حال کسی که حسناتش از گناهانش بیشتر باشد، و وای بر کسی که گناهانش بر حسناتش غلبه کند.» سپس حضرت توضیح میدهند که اگر انسان یک گناه انجام دهد، تنها یک گناه برای او نوشته میشود؛ اما اگر یک کار خیر انجام دهد، خداوند آن را دستکم ده برابر برای او ثبت میکند. این گستردگی رحمت الهی و فرصتی است که خداوند برای رشد و سعادت انسان قرار داده است. 
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 7
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
شرایط انسان میتواند به قویترین وضعیت ممکن برسد. به همین دلیل، خداوند در زندگینامه انبیا معمولاً آنان را در تنهایی مبعوث کرده است؛ یعنی افرادی که امکانات مالی و مادی چندانی نداشتند. اگر به زندگی پیامبران نگاه کنید، میبینید هیچ پیامبری هنگام بعثت، فردی قدرتمند و ثروتمند نبوده است. بسیار به ندرت و در مواردی انگشتشمار، ممکن است پیامبری از قدرت یا ثروتی برخوردار بوده باشد. خداوند میخواهد این حقیقت را به ما بفهماند که پیروزیهای انبیا را به حساب شرایط ظاهری و امکانات مادی آنان نگذارید؛ نگویید چون این پیامبر ثروتمند بوده یا مقام و قدرت داشته، توانسته موفق شود. اگر به پیامبران بزرگ، بهویژه پیامبران اولوالعزم، نگاه کنیم، میبینیم که از نظر عِدّه و عُدّه، امکانات و یاران، در سختترین شرایط قرار داشتند. خداوند آنان را در همان شرایط دشوار مبعوث میکرد. درباره حضرت موسی علیهالسلام در قرآن کریم آمده است که فرمود: «إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ»؛ یعنی «پروردگارم با من است و مرا هدایت خواهد کرد.» تکیهگاه انسان، خداست. انسانی که با خدا باشد، همه چیز را در اختیار دارد. اگر تنها یک نفر در کنار او باشد، اما آن یک نفر خدا باشد، گویی همه چیز را دارد. البته این به ظرفیت، همت و توان خود انسان بستگی دارد که بتواند از خدا بهره ببرد، از اسماء الهی استفاده کند و از قدرتها و کمالات خداوند بهرهمند شود. خداوند میفرماید: «وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا»؛ خداوند اسماء نیکوی فراوانی دارد، پس او را با آن نامها بخوانید و از آنها بهره بگیرید. استفاده از اسماء الهی یعنی انسان خود را به آن قدرتها و کمالات نزدیک کند. کسی که خدا را دارد، در حقیقت همه چیز را دارد و دیگر نیازی به تکیه بر دیگران ندارد. به همین دلیل، خداوند در نماز بسیار بر این حقیقت تأکید کرده است که بگوییم: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»؛ یعنی تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میخواهیم. یعنی در بندگی، تنها راه و رسم تو را میپذیریم؛ تنها دانشی را که تو در اختیار ما قرار میدهی قبول داریم؛ تنها سبک زندگی تو را میپذیریم و نه سبک زندگیای که از غیر تو گرفته شده باشد. وقتی انسان چنین باوری داشته باشد، دیگر نیازی به کفبین، فالبین، فال قهوه، طالعبینی و اینگونه امور ندارد؛ زیرا اینها انسان را سست، درمانده و وابسته میکنند. انسان میتواند حتی بدترین اخلاقهای خود را تغییر دهد و شخصیت خویش را بسازد. به همین دلیل است که همه انسانها در برابر صفاتی مانند حسادت، تکبر، زودرنجی، عصبانیت و سوءظن مسئول هستند. خداوند نفرموده است چون در ماه خاصی متولد شدهای یا ویژگی خاصی داری، اگر متکبر باشی اشکالی ندارد. نه؛ تکبر برای هر کس باشد، عذاب دارد؛ حسادت برای هر کس باشد، عذاب دارد؛ جهل و نادانی و کنترل نکردن احساسات نیز پیامدهای سختی برای انسان خواهد داشت. ما انسان هستیم و فراتر از این مسائل قرار داریم. همانگونه که در جلسه اول توضیح دادیم، انسان نه زن است و نه مرد؛ این ویژگیها مربوط به بخشی از وجود ما، یعنی جنبه حیوانی انسان است. اما حقیقت انسان، شخصیت اوست و شخصیت، بسیار برتر از این عواملی است که بعضیها برای توجیه رفتارهای خود مطرح میکنند. گاهی نیز برخی به سراغ ستارهبینی و خرافات میروند. برای مثال، به امیرالمؤمنین علیهالسلام گفتند: اکنون «قمر در عقرب» است؛ اگر به جنگ بروید، شکست میخورید. البته گاهی برای برخی زمانها درباره بعضی کارها توصیههایی معتبر وجود دارد؛ مانند سفارشهایی که درباره زمان انعقاد نطفه بیان شده است و حکمتهایی نیز برای آن ذکر شده است. اما اینکه انسان کارهای مهم و حرکتهای بزرگ زندگی را بر اساس سخنان بیاساس و بدون سند تعطیل کند، درست نیست. وقتی به امیرالمؤمنین علیهالسلام گفتند اگر اکنون به جنگ بروید شکست میخورید، حضرت فرمودند: هر کس چنین سخنانی را تأیید کند، گرفتار شرک و کفر به خدا شده است. ما با حول و قوه الهی وظیفه داریم به میدان برویم و انجام وظیفه کنیم. سپس حضرت به جنگ رفتند و با پیروزی بازگشتند. پس نباید اینگونه خرافات را بهانهای برای تأخیر در کارها، تنبلی و بیحوصلگی قرار دهیم؛ در حالی که متأسفانه بسیاری از مردم گرفتار همین باورهای نادرست شدهاند. گاهی کسی عطسه میکند و میگوید: حالا صبر آمد، پس فعلاً کار را انجام نمیدهم! در حالی که عطسه یکی از نعمتهای الهی است؛ انسان پس از عطسه، خدا را شکر میکند، ذکر «الحمد لله رب العالمین» را میگوید و سپس کار خود را ادامه میدهد، نه اینکه زندگی و تصمیمهایش را متوقف کند.
خرافات در این زمینه بسیار فراوان است. اگر علاقهمند باشید، کتاب «خرافات» که در مجموعه نمایشگاه موجود است، مطالب فراوانی را در این زمینه بیان کرده است. بسیاری از این باورهای نادرست، منشأ تنبلی، بیحوصلگی و عقبماندگی انسانها میشوند.در پاسخ بعدی، بخش دوم را با همین شیوه ویرایش و مرتب میکنم.
برخی افراد میگویند: «بخت من بد است؛ از اول هم بدبخت آفریده شدهام.» یا به بعضی روایتها استناد میکنند؛ مانند این روایت که: «الشقیُّ من شقی فی بطن أمه و السعیدُ من سعد فی بطن أمه»؛ سپس چنین برداشت میکنند که انسان از همان ابتدا، خوشبخت یا بدبخت آفریده شده است. در حالی که این برداشت، صحیح نیست. انسان، حتی اگر در بدترین شرایط متولد شده باشد، میتواند مسیر زندگی خود را تغییر دهد. چه بسیار دشمنان سرسخت خدا و دین که بعدها توبه کردند و از بهترین دوستان خدا شدند. چه بسیار افرادی که پدر و مادری کافر، لجوج و گمراه داشتند، اما خودشان از صالحترین انسانها شدند. حتی اگر کسی از نظر انعقاد نطفه یا شرایط تولد در وضعیت بسیار نامناسبی قرار گرفته باشد، باز هم اگر درست تربیت شود، میتواند به بالاترین مقامها، حتی شهادت در راه خدا، برسد. شهید، نزد پروردگار خود روزی میخورد و جایگاهی فراتر از بهشت دارد. بنابراین، اینکه گفته شود انسان چون اینگونه متولد شده یا در فلان خانواده به دنیا آمده، محکوم به بدبختی است، سخنی نادرست و برخاسته از خرافات است. از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده است: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يُجْرِي الْأُمُورَ عَلَى مَا يَقْضِي، لَا عَلَى مَا يَرْتَضِي.» یعنی خداوند امور را بر اساس نظام قضا و قدر و قوانین حکیمانه خود جاری میکند، نه بر اساس میل و رضایت انسانها. یعنی چه؟ یعنی خداوند نظام علت و معلول را در جهان قرار داده است و انسان باید این قوانین را بشناسد و بر اساس آنها زندگی کند. اگر کسی در منطقهای زلزلهخیز، خانهای سست و غیراستاندارد بسازد و هنگام زلزله خانه فرو بریزد، نباید بگوید: «خواست خدا بود.» خداوند قانون گذاشته است که ساختمان مقاوم، آسیب کمتری میبیند و ساختمان ضعیف، فرو میریزد. این همان قضا و قدر الهی است. روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام کنار دیواری کج نشسته بودند. وقتی دیدند احتمال فرو ریختن آن وجود دارد، برخاستند و به جای دیگری رفتند. شخصی گفت: «آیا از قضای الهی فرار میکنی؟» حضرت فرمودند: «أَفِرُّ مِنْ قَضَاءِ اللَّهِ إِلَى قَدَرِ اللَّهِ.» یعنی: «از قضای خدا، به سوی قدر خدا فرار میکنم.» مقصود این است که از نتیجه خطرناکِ انتخاب نادرست، به سوی انتخاب درست میروم؛ از زیر دیوار در حال سقوط، به زیر دیوار محکم پناه میبرم. همین قانون در همه امور زندگی جاری است. اگر بدون رعایت اصول ایمنی رانندگی کنید، احتمال تصادف بیشتر میشود. اگر کمربند ایمنی نبندید، آسیب شدیدتری میبینید. اگر ماسک لازم را نزنید، احتمال ابتلا به بیماری افزایش مییابد. اگر بهداشت دهان و دندان را رعایت نکنید، دچار پوسیدگی خواهید شد. اینها همه قضا و قدر الهی هستند؛ یعنی خداوند چنین قانونی قرار داده است که هر انتخاب، نتیجه متناسب با خودش را به دنبال دارد. در قیامت نیز خداوند انسان را نسبت به اموری که در اختیار او نبوده، بازخواست نمیکند. اگر کسی پدر و مادر خود را انتخاب نکرده، یا در شرایط اجتماعی خاصی متولد شده، یا به سبب خطای دیگران آسیب دیده است، خداوند او را به خاطر آن مؤاخذه نخواهد کرد؛ بلکه اگر رنجی بدون اختیار تحمل کرده باشد، آن را جبران خواهد نمود و پاداش فراوانی به او خواهد داد. اما نسبت به آنچه در اختیار خود انسان بوده است، مانند اخلاق، رفتار، انجام واجبات، ترک گناه، خوشرفتاری با خانواده، تربیت صحیح فرزندان و انجام مسئولیتها، از او سؤال خواهد شد. خداوند به اندازه فهم، آگاهی و توان هر انسان از او انتظار دارد؛ نه بیشتر. قرآن کریم نیز میفرماید: «وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا.» یعنی خداوند هیچ قومی را عذاب نمیکند، مگر آنکه پیام حق به آنان رسیده باشد. ازاینرو، هر کس به اندازه امکانات، آگاهی و فرصتهایی که در اختیار داشته، مسئول است. قرآن کریم میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ.» خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آنکه آنان خود، آنچه را در وجودشان است تغییر دهند. بنابراین، اگر کسی خود نخواهد تغییر کند، هیچ دعا، نسخه یا راه میانبری او را متحول نخواهد کرد. همانگونه که بیماری که نه بیماری خود را میپذیرد، نه به پزشک مراجعه میکند و نه دارو مصرف میکند، هرگز درمان نخواهد شد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز میفرمایند: خداوند میفرماید: هیچ اهل شهری نیست که مرتکب گناه شود و سپس با توبه و اطاعت به سوی من بازگردد، مگر آنکه من گناهانش را میبخشم و عذاب را از او برمیدارم. توبه نیز جزئی از نظام قضا و قدر الهی است. اگر کسی راه گناه را انتخاب کند، آثار طبیعی آن مانند اضطراب، غم، ذلت و گرفتاری را خواهد دید؛ اما اگر توبه کند و به سوی خدا بازگردد، خداوند گذشته او را میبخشد و آن را جبران میکند.
در روایات آمده است: «خوشا به حال کسی که خوبیهایش از بدیهایش بیشتر باشد و وای بر کسی که بدیهایش بر خوبیهایش غلبه کند.» خداوند برای هر گناه، یک گناه مینویسد؛ اما برای هر کار نیک، دستکم ده برابر پاداش عطا میکند. این، جلوهای از رحمت گسترده پروردگار است.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 8
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
دفاع میکنم و راضی میشوم به همین برد کوتاه، به همین جیفهای که حضرت فرمود: «طالب دنیا، طالبِ جیفه است و طالبانش همچون سگها هستند.» به همین جیفه راضی میشوم؛ دیگر طبعم به همین جیفه عادت میکند و همین را دوست دارم. وقتی هم مرا به چیزهای بزرگ، بلند و ارزشمند دعوت میکنند، دیگر نسبت به آنها هیچ حس و حالی ندارم.
پس جهل، خیلی میتواند به ما صدمه بزند؛ نشناختن خودمان. البته بحث باور، موضوع دیگری است که انشاءالله در جلسات بعد درباره آن صحبت میکنیم؛ ایمان به خودمان، ایمان به آخرت و ایمان به ابدیت، هر کدام بحث مستقلی است. اما فعلاً سخن ما درباره جهل است؛ همین که من ندانم چه کسی هستم.
بعضیها واقعاً افراد خوشباور و خوشقلبی هستند؛ آدمهای لجوج و متعصبی نیستند. ما در کلاسهایی که با خارجیها، اروپاییها، آمریکاییها و افراد کشورهای مختلف داریم، با دانشمندان و استادان دانشگاه زیادی روبهرو میشویم. وقتی درباره «خود حقیقی» با آنها صحبت میکنیم، بهشدت مطلب را میپذیرند و حتی خیلی بهتر از ما به آن عمل میکنند. اینطور نیست که اگر بدانند، عمل نکنند.
مشکل ما این است که خیلی از ما میدانیم، بارها هم برایمان گفتهاند، اما باور نداریم. البته مشکل باور را بعداً بررسی میکنیم. فعلاً سخن این است که من فقط بدانم یک موجود جاودانه هستم؛ بدانم حیات ابدی دارم، عمری جاودانه به اندازه عمر خدا. یعنی تا خدا خدایی میکند، من هم در کنار او باقی هستم.
کافی است فقط همین را بفهمیم و درک کنیم که عمر حقیقی ما چنین وسعتی دارد. وقتی این حقیقت را برای بسیاری از مردم دنیا بیان میکنیم، به شوق میآیند. افراد زیادی از ملیتهای مختلف، وقتی میشنوند که مرگی در کار نیست و حیات انسان جاودانه است، اشک شوق میریزند.
خانمی از ژاپن به من میگفت: «از وقتی این حقیقت را شناختم، دیدم تحمل سختیهای دنیا برایم خیلی آسانتر شده است؛ چون یک عشق ابدی و یک نگاه جاودانه در وجودم شکل گرفته است. حالا با همین عشق، هم میتوانم دستورات الهی را بهتر انجام دهم و هم مشکلات دنیا دیگر مرا خرد و نابود نمیکند.»
اگر بفهمیم عمر جاودانهای در پیش داریم، آنوقت عمر دنیایی ما در مقایسه با آن، چیزی جز یک لحظه نیست. قرآن میفرماید وقتی اهل دنیا وارد آخرت میشوند، از آنها میپرسند: «چه مدت در دنیا ماندید؟» پاسخ میدهند: «یک روز یا حتی نصف روز.»
الان اگر از خودتان بپرسید که عمر گذشتهتان چقدر طول کشیده است، میبینید همه آن سالها مثل یک خواب گذشته است. یادم میآید کلاس چهارم ابتدایی بودم، بعد پنجم، راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه یا سربازی، ازدواج، فرزند، کار، بیماریها، سختیها… اما وقتی امروز به همه آنها نگاه میکنم، انگار فقط یک فیلم کوتاه بوده که در چند لحظه تمام شده است.
یادم هست زمانی که سرطان گرفته بودم، یکی از شاگردانمان که آرایشگر بود، بعد از اولین جلسه شیمیدرمانی به دفتر آمد. وقتی به خانه برگشتم، دیدم موهایم شروع کردهاند به ریختن. او دستگاه اصلاحش را آورد و با ناراحتی سرم را تراشید. خودش خیلی غصه میخورد و دعا میکرد، اما من حتی یک لحظه هم اضطراب یا ناراحتی نداشتم.
خدا لطف کرد و خوب شدم. مدتی گذشت و همان شاگرد عزیز، خودش به رحمت خدا رفت. چند روز پیش پسرش برای دیدنم آمد. وقتی به آن روزها فکر میکنم، همه آن ماجراها برایم مثل یک فیلم کوتاه است که در چند لحظه آغاز شد و پایان یافت.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «متوسط عمر امت من شصت سال است.» حالا فکر کنید چقدر از این خواب گذشته و چقدر دیگر باقی مانده است.
فرمودند: «الناس نیام، فإذا ماتوا انتبهوا.» مردم در خواباند و هنگامی که میمیرند، بیدار میشوند.
واقعاً چقدر تا آن بیداری فاصله داریم؟ چند ساعت؟ چند دقیقه؟ چند ثانیه؟ ناگهان چشم باز میکنیم و خود را در عالمی دیگر با شرایطی کاملاً متفاوت میبینیم؛ درست مانند کودکی که از رحم مادر متولد میشود. همانطور که قبلاً گفتیم، نسبت دنیا به آخرت، مانند نسبت رحم مادر به دنیاست. ما اکنون در رحم دنیا هستیم و باید هر آنچه برای زندگی ابدی لازم است، همینجا تهیه کنیم.
لذا این حدیث از امیرالمؤمنین علیهالسلام بسیار تکاندهنده است. حضرت در نهجالبلاغه میفرمایند:
«إِنَّ مِنْ أَبْغَضِ الرِّجَالِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى عَبْدًا وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ.»
از منفورترین انسانها نزد خدا، بندهای است که خدا او را به خودش واگذار کرده باشد.
یعنی این انسان آنقدر به خودش ظلم کرده، آنقدر از حقیقت وجودش فاصله گرفته، آنقدر نسبت به هدف آفرینش بیتفاوت بوده و قدر خود را نشناخته که حتی یکبار هم از خودش نپرسیده است: «من برای چه به این دنیا آمدهام؟ هدف آفرینش من چیست؟»
خداوند با این عظمت، این آسمانها، ستارهها، کهکشانها و این عالم بیانتها را آفریده است؛ اما من برای چه آفریده شدهام؟ پیش از آمدن به دنیا کجا بودم؟ قبلاً هم توضیح دادیم که ما پیش از این عالم، نزد خدا بودیم؛ نه بدن داشتیم، نه زن بودیم و نه مرد. اکنون چرا به این دنیا آمدهایم؟ مقصد بعدی ما کجاست؟
اما بعضیها حتی یکبار هم درباره این پرسشها فکر نمیکنند.
خانمی از آمریکا تعریف میکرد که مسیحی بوده است. میگفت: «دوست مسلمانی داشتم که همیشه مرا به مطالعه درباره اسلام دعوت میکرد، اما من هر بار طفره میرفتم. یک روز فقط یک جمله به من گفت: “اگر فقط یک درصد احتمال بدهی که این حرفها راست باشد، چه؟”
همان یک جمله تمام شب ذهنم را مشغول کرد. تا صبح خوابم نبرد. مدام با خودم فکر میکردم: اگر این سخنان حقیقت داشته باشد، آن وقت چه خواهد شد؟»
این همان سخنی است که امام رضا علیهالسلام به فردی منکر خدا فرمودند. حضرت فرمودند:
«اگر خدا و آخرتی وجود نداشته باشد، نه تو چیزی را از دست دادهای و نه من؛ اما اگر خدا و آخرت وجود داشته باشد، آنوقت چه کسی زیان کرده است؟»
آن مرد لحظهای فکر کرد و گفت: «در آن صورت، من زیان کردهام.»
گاهی فقط لازم است انسان کمی فکر کند. قرآن کریم از زبان اهل جهنم نقل میکند:
«لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ.»
اگر ما گوش میدادیم یا درست میاندیشیدیم، امروز اهل آتش نبودیم.
کافی است انسان احتمال بدهد که شاید این سخنان حقیقت داشته باشد؛ آنوقت به دنبال تحقیق برود. نزد یک کارشناس آگاه بنشیند و بگوید: «من هیچکدام از این مطالب را قبول ندارم؛ اما برایم دلیل بیاور.»
اگر حق با او بود، انسان به یقین میرسد و اگر نبود، با دلیل رد میکند.
من همیشه به دوستان خارجی خود میگویم: «از همان ابتدا حرفهای مرا قبول نکنید. هرچه میتوانید اشکال بگیرید و سؤال بپرسید. ما قرار است منطقی گفتوگو کنیم، نه از روی تعصب.»
اما بعضیها حتی حاضر نیستند فکر کنند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: خدا چنین انسانی را به خودش واگذار میکند؛ یعنی او فقط به خوردن، خوابیدن، لذت بردن، همسر، فرزند، خانه، ماشین و چند سفر دنیا قانع شده است. زندگیاش در همین حد خلاصه میشود؛ همان کاری که حیوانات نیز انجام میدهند.
اگر حقیقت زندگی همین بود، پس بعثت پیامبران برای چه بود؟ قرآن برای چه نازل شد؟ واقعه کربلا، شهادت امام حسین علیهالسلام و آن همه فداکاری برای چه بود؟
دستکم یکبار باید نشست و درباره این پرسشها اندیشید.
بسیار خطرناک است که خدا انسان را به حال خودش رها کند؛ یعنی بفرماید: «دیگر امیدی به او ندارم، هر کاری میخواهد انجام دهد.»
گاهی خداوند پیامبرش را به شهری میفرستد تا سختیها و آزارها را تحمل کند، فقط برای اینکه حتی یک نفر هدایت شود؛ زیرا ارزش یک انسان نزد خدا بسیار عظیم است.
اما درباره بعضی افراد میفرماید:
«ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا…»
رهایشان کن؛ بگذار بخورند و بهره ببرند.
و در جای دیگر به پیامبر میفرماید:
«إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ.»
تو هر کس را بخواهی، نمیتوانی هدایت کنی.
چه نعمت بزرگی است که خدا با انسان کار داشته باشد؛ او را دعوت کند، راه نشانش دهد و دستش را بگیرد.
بسیاری از کسانی که از مسیحیت به اسلام یا تشیع گرویدهاند، داستانهای عجیبی از هدایت الهی دارند.
یکی از آنها میگفت: «آنقدر در زندگی به بنبست رسیده بودم که به خدا گفتم: خدایا! اگر راهی هست، مرا نجات بده.»
ناگهان احساس کردم باید از خانه بیرون بروم. در خیابان قدم میزدم که کتابی روی زمین دیدم. آن را برداشتم؛ روی جلدش نوشته بود: اصول عقاید اسلامی به زبان انگلیسی.
همان کتاب مسیر زندگی مرا تغییر داد.
شخص دیگری از اسپانیا میگفت: «کمونیست بودم، بعد مسیحی شدم؛ اما هیچکدام آرامم نمیکرد. روزی مجلهای به زبان اسپانیایی به دستم رسید. روی جلد آن، عکس پیرمردی در کنار جوانی با لباس بسیجی بود. همان تصویر مرا جذب کرد. مجله را خواندم و همان آغاز مسیر آشنایی من با اسلام شد.»
خانمی از ایرلند نیز میگفت: «در خواب دیدم شخصی به من فرمود: “من حسین هستم. دخترم، تو از ما هستی.” همین خواب آغاز تحول زندگی من شد.»
چه زیباست وقتی خدا، اهلبیت علیهمالسلام و حضرت زهرا سلاماللهعلیها دست انسان را میگیرند؛ اما بسیار سخت و هولناک است اگر انسان به جایی برسد که خدا او را به حال خودش واگذارد.
این همان انسانی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام او را از منفورترین بندگان نزد خدا معرفی میکنند.
حضرت در ادامه میفرمایند:
«جائرٌ عن قصدِ السبیل، سائرٌ بغیرِ دلیل.»
یعنی چنین انسانی از راه راست منحرف شده و بدون دلیل و راهنما زندگی میکند. برای تصمیمهایش مربی و استاد ندارد؛ تنها بر اساس خواستههای نفسانی و تمایلات حیوانی خود حرکت میکند.
امروز اگر به اطراف خود نگاه کنید، میبینید هیچ رشتهای در دنیا بدون استاد و مربی نیست. فقیرترین کشورهای دنیا هم برای رشتههای ورزشی خود فدراسیون، مربی و برنامه دارند. هر آموزشگاهی که وارد شوید، معلم و استاد دارد.
انسان برای یادگیری فیزیک، شیمی، زبان، کامپیوتر، هنر، ورزش و هر مهارت دیگری استاد انتخاب میکند؛ اما وقتی نوبت به مهمترین موضوع زندگی، یعنی ساختن شخصیت انسانی و آمادگی برای حیات جاودانه میرسد، نه استادی دارد، نه برنامهای، نه راهنمایی و نه آموزشی.
آیا ممکن است کسی بدون استاد، به کمالات حقیقی انسانی برسد؟
امام سجاد علیهالسلام میفرمایند:
«هَلَکَ مَن لَیسَ لَهُ حَکیمٌ یُرشِدُه.»
هلاک میشود کسی که حکیمی نداشته باشد تا او را هدایت و تربیت کند.
انسان مانند گیاه خودرو نیست که خودبهخود رشد کند. رشد حقیقی، مربی، برنامه و هدایت میخواهد.
به همین دلیل، امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: منفورترین انسانها کسانی هستند که بدون دلیل زندگی میکنند؛ حتی حاضر نیستند یکبار بنشینند و درباره عقاید خود تحقیق کنند.
اگر کسی پس از تحقیق و شنیدن سخنان اهل علم، به نتیجهای رسید، دستکم بر اساس دلیل تصمیم گرفته است؛ اما بسیاری حتی جرأت تحقیق هم ندارند. از شنیدن حقیقت میترسند، از مطالعه فرار میکنند، از سؤال کردن واهمه دارند و حاضر نیستند نزد یک استاد آگاه بروند.
چرا؟ چون با خود میگویند: «اگر این سخنان درست باشد، مجبور میشوم خیلی از رفتارها و عادتهای زندگیام را تغییر دهم.»
یکی از بانوان ژاپنی میگفت: «دوستانم را بارها به جلسات اسلامی دعوت کردم؛ اما بسیاری از آنها خودشان اعتراف میکنند که اگر بیایند و بفهمند اسلام حق است، ناچار میشوند بسیاری از خواستههای نفسانی خود را کنار بگذارند؛ به همین دلیل اصلاً نمیآیند.»
این همان تعصب و فرار از حقیقت است.
در حالی که خداوند هرگز خیر انسان را نمیخواهد؟! خدا ما را برای سختی و بدبختی نیافریده است.
هدف آفرینش انسان، رسیدن به رحمت الهی و مقامهای بزرگ است. قرآن کریم درباره اهل بهشت میفرماید:
«وَإِذَا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیمًا وَمُلْکًا کَبِیرًا.»
در آنجا نعمتی بیپایان و فرمانروایی بزرگی خواهد بود.
خداوند بارها در قرآن میفرماید که برای شما آسانی، رحمت و سعادت را میخواهد، نه رنج و مشقت.
اما چنین انسانی، وقتی به بهرههای دنیوی دعوت میشود، با تمام وجود استقبال میکند.
اگر به او بگویند: «بیا کارخانهای راه بیندازیم، شرکتی تأسیس کنیم، سرمایهگذاری کنیم یا کاری کنیم که درآمدت بیشتر شود»، شب و روز تلاش میکند، برنامه میریزد و خواب و خوراک را فراموش میکند.
اما اگر از او بخواهند تنها چند دقیقه برای نماز شب، مناجات یا شناخت آخرت وقت بگذارد، میگوید: «وقت ندارم.»
در حالی که خواندن نماز شفع و وتر، شاید ده دقیقه هم طول نکشد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«خداوند کسی را که نسبت به دنیا آگاه، اما نسبت به آخرت جاهل باشد، دوست ندارد.»
بعضیها دنیا را با تمام جزئیاتش میشناسند؛ اما برای شناخت آخرت، حتی اندک وقتی نمیگذارند.
در حالی که آخرت، خانه همیشگی انسان است و کسی که مقصد خود را نشناسد، چگونه میتواند برای آن آماده شود؟
ما نسبت به آینده قطعی خود، یعنی آخرت، بیگانهایم؛ اما تمام فکر و تلاشمان را صرف آیندهای میکنیم که حتی معلوم نیست به آن برسیم.
برای فرزندمان از سالها قبل برنامهریزی میکنیم، جهیزیه تهیه میکنیم، پسانداز میکنیم و هزاران نقشه میکشیم؛ در حالی که هیچ تضمینی نیست فردا زنده باشیم.
اما درباره مرگ، برزخ و زندگی جاودانه، کمتر میاندیشیم و کمتر خود را آماده میکنیم.
این همان غفلتی است که انسان را از حقیقت وجودش دور میکند
اگر به کسی بگویند: «اگر مدرک لیسانس بگیری، حقوقت بیشتر میشود»، با تمام توان درس میخواند. شهریه میدهد، شبانه درس میخواند، وام میگیرد و سالها زحمت میکشد تا شاید مدرکی بگیرد که درآمدش کمی افزایش پیدا کند.
خودم زمانی که طلبه بودم، دوران دبیرستان را بهصورت شبانه میخواندم. بیشتر همکلاسیهایم کارگر یا کارمند بودند. صبح تا شب کار میکردند و شب به کلاس میآمدند. وقتی از آنها میپرسیدی چرا این همه سختی را تحمل میکنید، میگفتند: «اگر مدرک بگیریم، حقوقمان بیشتر میشود.»
انسان برای چند درصد افزایش حقوق، اینهمه وقت، هزینه و زحمت صرف میکند؛ اما برای شناخت حقیقت وجود خود و ساختن آینده ابدیاش، حاضر نیست حتی اندکی وقت بگذارد.
بسیاری از جوانها هزینههای فراوانی برای یادگیری مهارتهایی میکنند که حتی معلوم نیست روزی به کارشان بیاید. یکی زبان خارجی میآموزد، دیگری مهارتی دیگر؛ اما اگر از او بپرسی: «آیا میدانی این مهارت را دقیقاً برای چه هدفی یاد میگیری؟» گاهی خودش هم پاسخ روشنی ندارد.
به یاد دارم در یکی از کشورهای اروپایی، از دختری پرسیدند: «در اینجا چه میخوانی؟» گفت: «ادبیات فارسی.» تعجب کردم؛ در حالی که بسیاری از ما قدر زبان و فرهنگ خود را نمیدانیم، او از کشوری دیگر آمده بود تا زبان فارسی را بیاموزد.
برای این امور، انسان با اشتیاق وقت میگذارد. ساعتها پای تلویزیون مینشیند تا دستور پخت یک غذا، یک کیک یا یک هنر جدید را یاد بگیرد.
اما اگر به او بگویی: «بیا یاد بگیر چگونه بر خشم خود مسلط شوی؛ چگونه زودرنج نباشی؛ چگونه آرامش داشته باشی؛ چگونه در برابر سختیها مانند حضرت زینب سلاماللهعلیها بگویی: “ما رأیتُ إلا جمیلاً”؛ چگونه با یک سخن ناروا از هم نپاشی و آرامش خود را حفظ کنی»، میگوید: «وقت ندارم.»
اگر بگویی: «بیا احکام دینت را یاد بگیر؛ حلال و حرام را بشناس؛ با حقیقت خانواده آسمانی خود آشنا شو و بدان از کجا آمدهای و به کجا خواهی رفت»، باز هم پاسخ میدهد: «کار و زندگی اجازه نمیدهد.»
در حالی که انسان برای هر کاری در دنیا برنامهریزی میکند، اما برای مهمترین سفر زندگی، یعنی سفر آخرت، نه برنامهای دارد، نه مطالعهای، نه استادی و نه آمادگیای.
روزی پیرزنی را دیدم که با حسرت میگفت:
«سی سال است در بیابانها میگردم…»
این جمله، حکایت بسیاری از انسانهاست؛ سالها در جستوجوی آرامش و خوشبختیاند، اما چون راه را نمیشناسند، هر روز از مقصد دورتر میشوند.
اگر انسان مقصد خود را بشناسد، راهنمای شایسته انتخاب کند و با آگاهی قدم بردارد، نهتنها آخرتش آباد میشود، بلکه زندگی دنیایش نیز آرامتر، هدفمندتر و شیرینتر خواهد شد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 9
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
گاهی اوقات افرادی واقعاً انسانهای خوبی هستند. وقتی متوجه میشوند که به اطلاعات و آگاهی نیاز دارند، برای بهدست آوردن آن وقت میگذارند. وقتی میفهمند که برای فرزندآوری باید پنج بُعد مهم را در وجود خود تقویت کنند، تا زمانی که این ابعاد را تقویت نکنند، اقدام به بچهدار شدن نمیکنند. آنها برای تقویت سلامت و زیبایی، هوش، عقلانیت، اخلاق و دین خود تلاش میکنند و پس از آن برای فرزندآوری اقدام میکنند.
دیگر صرفاً به این دلیل که وقت بچهدار شدن رسیده است، تصمیم به فرزندآوری نمیگیرند؛ زیرا میدانند هرچه پیش از تولد، زمینههای وجودی فرزند قویتر شود، آینده او نیز بهتر خواهد بود.
در حقیقت، حتی یک انسان مجرد نیز به نوعی فرزند را با خود دارد؛ زن تخمک خود را دارد و مرد اسپرم خود را. بنابراین، مرد روی سلامت و کیفیت اسپرمش کار میکند و زن نیز برای تقویت تخمک خود تلاش میکند. گویی برای آن برنامهریزی و طراحی انجام میدهند؛ مانند برنامهریزی یک سیستم رایانهای. آنها ژنهای خود را تقویت میکنند تا هنگام لقاح، فرزندی با تواناییها و ظرفیتهای بیشتر شکل بگیرد.
وقتی انسان بداند دوران بارداری، از ماه اول تا ماه نهم، چه تأثیر عمیقی بر رشد جسمی و روحی فرزند دارد، برای آن وقت میگذارد. وقتی بداند دو سال دوران شیردهی چه نقش مهمی در شکلگیری شخصیت کودک دارد، نسبت به آن بیتفاوت نمیماند. همچنین اگر اهمیت هفت سال اول، هفت سال دوم و هفت سال سوم زندگی را بداند، تلاش میکند اصول تربیتی هر دوره را بیاموزد و به آنها عمل کند.
پس دانستن به انسان قدرت میدهد و نادانی باعث میشود انسان انگیزه و تحرکی برای تغییر نداشته باشد. کسی که آگاهی ندارد، تصور میکند ازدواج همان چیزی است که همه انجام میدهند. متأسفانه حتی در بسیاری از سریالها نیز همین تصویر نادرست نمایش داده میشود؛ اینکه دو نفر با چند نگاه عاشق میشوند، یا از طریق اینترنت، تاکسی، اتوبوس یا دانشگاه با هم آشنا میشوند و خیلی زود تصمیم به ازدواج میگیرند.
وقتی انسان آگاهی نداشته باشد، گمان میکند زندگی همین است؛ اینکه بالاخره روزی دختری یا پسری سر راهش قرار میگیرد و هرچه «شانس» یا «بخت» باشد، همان اتفاق میافتد. در حالی که چیزی به نام شانس و بخت، به آن معنایی که رایج شده، وجود ندارد و این باور نوعی خرافه است.
انسان با داراییهای شخصیتی خود به سمت ازدواج میرود و با همان داراییها انتخاب میکند. همان چهار عاملی که پیشتر گفته شد، در زندگی انسان نقش اساسی دارند: انتخابها، ارتباطات، رفتارها و افکار. انسان با مجموعه ویژگیهای شخصیتی خود انتخاب میکند، ارتباط برقرار میکند، رفتار میکند و حتی شیوه فکر کردنش نیز بر اساس همین داراییها شکل میگیرد.
بنابراین، هرچه اطلاعات، علم و فهم ما بیشتر شود، تنبلی ما کمتر خواهد شد. وقتی ضرورت انجام یک کار را بفهمیم، خواب، سستی و بیحوصلگی نیز کاهش پیدا میکند؛ زیرا درمییابیم چرا باید آن کار را انجام دهیم. این موضوع اهمیت بسیار زیادی دارد.
همین قاعده درباره دیگران نیز صادق است. آنچه از انسان ظاهر میشود؛ مانند رفتار، افکار، احساسات، اخلاق و نگرشها، نشاندهنده میزان داراییهای درونی اوست. همانگونه که وقتی پوست، مو یا بدن انسان دچار مشکل میشود، پزشک ابتدا آزمایش مینویسد تا وضعیت درون بدن را بررسی کند، سپس بر اساس کمبودها و مشکلات، دارو تجویز میکند. دارو نیز وارد درون بدن میشود و پس از اصلاح وضعیت درونی، آثار آن در ظاهر انسان نمایان میشود؛ پوست بهتر میشود، درد کاهش مییابد و سلامت بازمیگردد.
در مسائل روحی نیز همین قانون برقرار است. اگر کسی تنبل است، باید داراییهای درونی خود را افزایش دهد تا تنبلی را کنار بگذارد. اگر با فردی تنبل روبهرو هستیم، نباید صرفاً با زور و اجبار او را به فعالیت وادار کنیم؛ بلکه باید در او انگیزه، آگاهی و بینش ایجاد کنیم تا خودش تصمیم بگیرد از تنبلی فاصله بگیرد.
برای تغییر رفتار افراد، باید به آنها «دارایی» بدهیم؛ یعنی آگاهی، معرفت، انگیزه و تغذیه فکری مناسب. اگر فرزند، همسر، دوست یا خواهر و برادر ما دچار ضعف هستند، باید خوراک فکری و معنوی کافی در اختیارشان قرار دهیم تا توانمند شوند. همانطور که پزشک با اصلاح تغذیه یا تجویز دارو، سلامت جسم را بازمیگرداند، افزایش معرفت و آگاهی نیز رفتار انسان را اصلاح میکند.
البته گاهی برخی از بیحالیها، خستگیها، کمکاریها و بیحوصلگیها منشأ جسمانی دارند. ممکن است بعضی از غدد بدن عملکرد مناسبی نداشته باشند یا دچار کمکاری و پرکاری شده باشند و همین مسئله بر رفتار انسان اثر بگذارد. به همین دلیل، همواره توصیه میکنیم افرادی که احساس میکنند مشکل روحی یا روانی دارند، ابتدا یک بررسی و چکاپ کامل جسمانی انجام دهند؛ پزشک داخلی یا متخصص غدد آنها را معاینه کند و آزمایشهای لازم انجام شود تا اگر مشکل جسمی وجود دارد، ابتدا برطرف شود. درباره نقش غدد و مسائل پزشکی، در جای خود بهطور مفصل سخن خواهیم گفت.
در مسائل روحی نیز همینگونه است. هرچه اطلاعات و بصیرت انسان بیشتر شود، تنبلی و بیحوصلگی او کمتر خواهد شد. اگر کسی در عمل ضعیف است، باید معرفت و آگاهی خود را افزایش دهد؛ زیرا علم و معرفت، قدرت عمل را بالا میبرد.
به یاد دارم روزی شخصی نزد من آمد. بسیار ناراحت بود و پس از کمی صحبت، شروع به گریه کرد. گفت: «همه فامیل وقتی مشکلی دارند، از من میخواهند برایشان دعا کنم و آنقدر به دعای من اعتقاد دارند که گمان میکنند مشکلاتشان حل میشود؛ اما هیچکدام نمیدانند که خود من نماز نمیخوانم. از این موضوع هم بسیار ناراحتم. خدا را دوست دارم، نماز را دوست دارم و دلم میخواهد نماز بخوانم، اما زورم به خودم نمیرسد و تنبلی میکنم.»
چنین فردی از نظر بینش و بصیرت دچار ضعف است. اگر معرفتش افزایش پیدا کند، علاقه و انگیزهاش برای نماز نیز بیشتر خواهد شد. بنابراین باید روی شناخت، معرفت و بینش خود کار کند.
بسیاری از انسانها از بعضی رفتارهای خود ناراضیاند و دوست دارند آنها را ترک کنند؛ اما این کار با زور و اجبار ممکن نیست. همانطور که اگر کسی اکنون فقط توان بلند کردن پنجاه کیلوگرم را دارد و میخواهد هفتاد کیلوگرم را بلند کند، باید ابتدا بدنش را قویتر کند، در امور معنوی نیز باید توان روحی خود را افزایش دهد.
علم قدرت میآورد، معرفت قدرت میآورد و همین قدرت باعث میشود انسان بسیاری از تنبلیها و بیحوصلگیهای خود را کنار بگذارد. به همین دلیل، در روایات آمده است که بسیاری از اهل جهنم، نه به خاطر دشمنی با خدا، بلکه به سبب سستی و تنبلی در انجام وظایف الهی گرفتار شدهاند.
نمونههای این تنبلی را در زندگی روزمره نیز فراوان میبینیم. کسی میداند برای سفر زمستانی باید زنجیر چرخ یا لاستیک مناسب تهیه کند، اما از روی سستی این کار را انجام نمیدهد و در مسیر گرفتار میشود. یا فردی میبیند بنزین خودرویش رو به پایان است، اما امروز و فردا میکند تا سرانجام در جاده و سرمای شدید گرفتار میشود. حتی گاهی همین سهلانگاری جان انسان را میگیرد.
در مسائل پزشکی نیز چنین است؛ بیماری خود را جدی نمیگیرد، برای درمان اقدام نمیکند و در نتیجه بیماری پیشرفت میکند. در امور آخرت نیز همین قانون برقرار است. اگر انسان بداند که زندگی او جاودانه است و پس از مرگ وارد عالمی دیگر خواهد شد، برای آن زندگی نیز خود را آماده میکند.
رابطه دنیا و آخرت، مانند رابطه رحم مادر و دنیاست. جنین در رحم به بسیاری از امکانات دنیا نیاز ندارد؛ اما خداوند همانجا چشم، گوش، دست، پا، مغز و دیگر اعضا را برای او آماده میکند، زیرا در دنیای پس از تولد به آنها نیاز خواهد داشت.
همینگونه، سؤال قبر و قیامت نیز به معنای آن است که انسان باید ابزار و توانایی لازم برای زندگی در آن عالم را از پیش فراهم کرده باشد. اعمال صالح، ایمان، اخلاق نیک و معرفت، سرمایههایی هستند که انسان برای زندگی برزخی و اخروی خود آماده میکند.
در حقیقت، با اعمال معنوی خود، هم روح را میسازیم و هم بدن برزخی را. این بدن باید توان زندگی در عالم برزخ را داشته باشد. گاهی خوابهای انسان نیز نشانهای از وضعیت همین بدن برزخی است. برای مثال، اگر کسی در خواب میبیند قصد پرواز دارد، اما تنها چند متر از زمین بلند میشود و دوباره سقوط میکند، میتواند نشانه ضعف ظرفیتهای روحی و معنوی او باشد؛ یعنی میل به رشد دارد، اما هنوز توان لازم را در خود ایجاد نکرده است.
بنابراین، در همه عرصههای زندگی؛ چه مسائل شخصی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی و چه امور دینی و اخروی، بصیرت و دانش به انسان قدرت میدهد و از تنبلی و بیحوصلگی میکاهد.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میفرمایند: «العِلمُ مِصباحُ العَقل»؛ یعنی علم، چراغ عقل است. عقل برای تصمیمگیری به نور نیاز دارد و این نور، همان علم و آگاهی است. هرچه انسان آگاهتر باشد، راه را بهتر میبیند و تصمیمهای درستتری میگیرد.
همچنین حضرت میفرمایند: «العِلمُ حِجابٌ مِنَ الآفات»؛ یعنی علم، سپری در برابر آسیبهاست. هرچه آگاهی انسان بیشتر باشد، آسیبهای کمتری خواهد دید؛ چه در انتخاب همسر، چه در تربیت فرزند، چه در سلامت جسم و روح.
برای نمونه، مادری که میداند آرامش، ذکر خدا، وضو، صلوات و حالات روحی او هنگام شیردادن بر فرزند اثر میگذارد، تلاش میکند با آرامش و یاد خدا به کودک خود شیر بدهد؛ اما مادری که از این حقیقت بیخبر است، ممکن است اضطراب، عصبانیت، کینه و ناراحتیهای خود را نیز به کودک منتقل کند.
در پایان، امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: «العِلمُ قائدٌ والعملُ سائقٌ»؛ یعنی علم، پیشوا و راهبر انسان است و عمل، او را از پشت به حرکت درمیآورد. علم راه را نشان میدهد و عمل، انسان را در آن مسیر پیش میراند. هرچه علم و عمل در کنار یکدیگر باشند، انسان سریعتر به رشد، نشاط، موفقیت و کمال خواهد رسید.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 10
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
همه، «من» هستند. هر کاری که با هر کسی انجام بدهم، در حقیقت با چه کسی انجام دادهام؟ با خودم.
خداوند متعال میفرماید:
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا.»
اگر کار خوبی انجام دهید، به خودتان خوبی کردهاید و اگر بدی کنید، به خودتان بدی کردهاید.
اگر انسان به این سخن خدا ایمان داشته باشد که بازتاب همه اعمالش به خودش بازمیگردد، دیگر کینهای در دل نگه نمیدارد.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند: اگر کسی نسبت به یکی از شیعیان من در دل خود کینه داشته باشد، من او را نفرین میکنم.
دقت کنید؛ اگر امام رضا علیهالسلام کسی را نفرین کند، یعنی چه اتفاقی برای او میافتد؟ آیا دیگر میتواند در دنیا و آخرت خیر و برکتی ببیند؟
حضرت میفرمایند: اگر کسی یکی از شیعیان مرا آزار دهد، او را ناراحت کند یا در دل نسبت به او کینه داشته باشد و بد او را بخواهد، من نفرین میکنم که در دنیا به سختترین عذابها و بدبختیها گرفتار شود؛ یعنی زندگیاش پر از گره و مشکل گردد و در آخرت نیز از زیانکاران باشد.
این سخن بسیار سنگین است. اگر کسی واقعاً آن را باور کند، دیگر دیوانگی است که بخواهد نسبت به کسی بدی کند، نیت بدی در دل داشته باشد یا به کسی حسادت بورزد. دیگر نه بدجنسی دارد، نه کینه، نه بددلی، نه با کسی دعوا میکند و نه نسبت به کسی حسادت میورزد؛ زیرا دیگران، در حقیقت، خودِ او هستند.
وقتی انسان یقین کند که دیگران خودِ او هستند، آنگاه میفهمد هر لبخندی که به دیگری میزند، در حقیقت به خود لبخند زده است و پاداش آن را از خداوند دریافت خواهد کرد.
اما اگر اخم، غر زدن، نق زدن، دعوا، بیاعتنایی، باجگیری، بهانهگیری و بداخلاقی جای آن را بگیرد، انسان نمیداند که با هر یک از این رفتارها چه مقدار عذاب و سختی برای خود ذخیره میکند.
اگر انسان حقیقت این مسئله را بفهمد، دیگر هرگز چنین رفتارهایی انجام نمیدهد. مشکل آنجاست که تصور میکند طرف مقابل، شخصی جدا از اوست؛ گمان میکند اگر او را تحقیر کند، خودش آسیبی نمیبیند. خیال میکند او تحقیرکننده است و دیگری تحقیرشونده؛ در حالی که خداوند میفرماید: هنگامی که دیگری را تحقیر میکنی، در حقیقت خودت را تحقیر کردهای.
وقتی نسبت به کسی بدجنسی یا بداخلاقی میکنی، نمیدانی چه اژدهایی برای خودت خلق میکنی. با هر نق زدن، هر غر زدن، هر زودرنجی و هر حساسیت بیجا، موجودی را میآفرینی که روزی به جان خودت خواهد افتاد.
از همین رو، در حدیثی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آمده است: پستترین مردم کسی است که به دیگران توهین کند، آنان را خوار بشمارد و تحقیرشان کند؛ زیرا چنین انسانی متوجه نیست که در واقع با خودش چه میکند.
در کتابهای قدیمی فلسفه داستانی نقل شده است. میگویند گروهی وارد غاری تاریک شدند. در آن غار، سنگهایی دیدند. بعضی گفتند این سنگها را با خود برداریم. عدهای کولهپشتیهای خود را از آن سنگها پر کردند، بعضی چند سنگ برداشتند، برخی یکی دو سنگ در جیب گذاشتند و بعضی نیز اصلاً چیزی برنداشتند.
در مسیر بازگشت، چون سنگها سنگین بود، عدهای آنها را دور ریختند و گفتند: «چرا این بار اضافی را با خود حمل کنیم؟»
اما هنگامی که از تاریکی غار بیرون آمدند و به روشنایی رسیدند، دیدند تمام آن سنگها جواهرات گرانبها بوده است.
کسانی که مقدار زیادی برداشته بودند، آرزو میکردند کاش بیشتر برداشته بودند. کسانی که کم برداشته بودند، حسرت میخوردند که چرا تنبلی کردهاند و آنان که هیچ برنداشته بودند، از همه بیشتر افسوس میخوردند.
اگر از همان ابتدا نور بود و میدانستند این سنگها جواهرند، هرگز در برداشتن آنها تردید نمیکردند و هر مقدار که میتوانستند با خود میآوردند.
بیایمانی، ضعف ایمان و شک، همین اثر را بر انسان میگذارد؛ یعنی انسان حقیقت عالم را نمیبیند.
خداوند این عالم را بر اساس نظام قضا و قدر آفریده است. عالم بر پایه قانون و حساب دقیق بنا شده است. هر اندازهای را که انسان انتخاب کند، نتیجه و پیامد متناسب با همان انتخاب به سوی خودش بازمیگردد.
خداوند این نظام را به گونهای آفریده که هرچه انسان بیشتر تلاش کند، رشد بیشتری خواهد داشت. هرچه بیشتر زحمت بکشد، استعدادهای بیشتری در او شکوفا میشود؛ چه در ورزش جسم و چه در ورزش روح.
قرآن کریم میفرماید:
«وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى.»
یعنی انسان بهرهای جز حاصل تلاش خود ندارد.
اگر میخواهی بیشتر داشته باشی، باید بیشتر تلاش کنی؛ همانگونه که گفتهاند:
«نابرده رنج، گنج میسر نمیشود.»
وقتی انسان این حقیقت را باور کند، در هر مرحلهای از زندگی با قدرت وارد میشود و دیگر تنبلی و سستی در او جایی ندارد. اگر بخواهد ازدواج کند، میداند که برای داشتن یک ازدواج موفق باید تلاش کند.
گفتیم یک ازدواج موفق زمانی شکل میگیرد که زن و شوهر پس از تشکیل زندگی، سه سرمایه داشته باشند:
نخست، سرمایه مادی؛ یعنی زندگی از حداقل رفاه اقتصادی برخوردار باشد.
دوم، سرمایه عاطفی؛ که از سرمایه مادی مهمتر است و موجب محبت، آرامش و صمیمیت میان اعضای خانواده میشود.
و سوم، سرمایه معنوی؛ زیرا خانوادهای که به آخرت متصل نباشد، سرانجام خود و فرزندانش را به جهنم خواهد کشاند.
یک خانواده سالم باید بتواند هم از نعمتهای دنیا بهرهمند شود، هم روابطی سرشار از عشق، احترام و صمیمیت داشته باشد و هم مسیرش به سوی بهشت باشد.
کسی که این حقیقت را باور کرده و در ایمان خود تردید ندارد، برای رسیدن به چنین زندگیای، ابتدا از خودسازی شروع میکند. سپس در انتخاب همسر دقت میکند و اگر هم در انتخابش اشتباهاتی وجود داشته باشد، باز هم با تلاش و اصلاح، زندگی خود را بازسازی میکند؛ زیرا یقین دارد که این زندگی باید به آرامش، صلاح و خوشبختی برسد.
من صدها نمونه از چنین زندگیهایی دیدهام؛ زن و مردی که از بدترین شرایط اقتصادی، عاطفی و حتی معنوی، با ایمان، همت و تلاش، بهترین زندگی را برای خود و فرزندانشان ساختهاند.
کسی که میداند زندگی باید این ویژگیها را داشته باشد، در خودسازی تنبلی نمیکند. اگر بداند هنگام فرزندآوری، ژنهای سلامت، زیبایی، هوش، عقل، دین و اخلاق در آینده فرزند اثرگذارند، تلاش میکند خود و همسرش را از نظر جسمی، روحی و اخلاقی رشد دهد تا نسل سالمتر و شایستهتری تربیت شود.
چنین انسانی دیگر تنبل، بیحوصله و سست نخواهد بود؛ زیرا یقین دارد که نتیجه تلاش خود را، چه در امور اقتصادی، چه عاطفی و چه معنوی، خواهد دید.
ریشه مهم تنبلیها و بیحوصلگیها این است که ما حقایق را آنگونه که هستند نمیبینیم. وقتی بصیرت نداشته باشیم، میگوییم: «حالا نماز چه فایدهای دارد؟ حجاب چه اثری دارد؟ روزه به چه درد میخورد؟ اخلاق چه سودی دارد؟ اگر لقمه حلال نخوریم و مال حرام بخوریم، مگر چه میشود؟»
انسان متوجه نیست که در حقیقت با خودش چه میکند. اگر بداند وقتی لقمه حرام وارد خانه میکند و خانواده از آن میخورند، همان لقمه حرام چه اثری بر روح، اخلاق و عاطفه آنان میگذارد، هرگز به سراغ آن نمیرود.
دانشمند ژاپنی، «کیوتو» ـ که تحقیقات فراوانی درباره تأثیر کلمات بر مولکولهای آب انجام داده است ـ میگوید: وقتی نام «الله» را بر آب میخوانم، کریستالهای آن زیباترین شکل را پیدا میکنند؛ اما وقتی واژههای منفی یا نام «شیطان» را بر زبان میآورم، ساختار کریستالها به هم میریزد. وقتی قرآن برای آب پخش میکنم، کریستالها زیبایی ویژهای پیدا میکنند؛ اما با برخی موسیقیها، نظم آنها از بین میرود.
او میگوید: «برای ثبت تصویر هر کریستال، هزاران دلار هزینه کردهام.» جالب آنکه این دانشمند مسلمان هم نیست؛ اما اکنون در حال تحقیق درباره تأثیر اسماء الهی بر جهان آفرینش است.
وقتی نام خدا بر مولکول آب اثر میگذارد، آیا بر روح انسان اثر ندارد؟ آیا نماز، دعا، زیارت، مسجد و ارتباط با خدا بیتأثیر است؟ اگر انسان این حقیقت را بفهمد، دیگر هیچ تردیدی در آثار عبادت و معنویت نخواهد داشت.
البته پیش از فعالیتهای معنوی، باید به وظایف دنیایی نیز توجه کرد. همانگونه که قبلاً درباره «قانون سه انگشت» گفته شد، نیازهای انسان سه دستهاند: اقتصادی، عاطفی و معنوی. ابتدا باید نیازهای ضروری دنیایی تأمین شوند، سپس انسان به مراتب بالاتر برسد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: من از کسی که در امور دنیای خود تنبل باشد، خوشم نمیآید؛ زیرا کسی که در کارهای دنیایی تنبل است، در کارهای آخرتی تنبلتر خواهد بود.
انسانی که یقین دارد بدون تلاش به جایی نمیرسد، نه اسیر تنبلی میشود و نه بیحوصلگی. او از هر شرایطی که باشد، با تلاش خود را به بهترین وضعیت میرساند.
اما کسی که امکانات، موقعیت و استعداد هم دارد، ولی فکرش درست کار نمیکند، دائم گرفتار شک، تردید، دهنبینی و نداشتن اعتمادبهنفس است، با کوچکترین نسیمی از حرکت بازمیایستد. چنین انسانی ارزش واقعی خود را نمیشناسد.
ایمان و یقین چنین نقشی در زندگی انسان دارند. ضعف ایمان، منشأ تنبلی و بیحوصلگی است.
وقتی انسان بداند برای هر رفتار، هر نگاه، هر شنیدنی، هر خوردنی، هر اندیشه و هر ارتباطی، نتیجهای در آخرت وجود دارد، دیگر نمیتواند نسبت به اعمالش بیتفاوت باشد.
ما اکنون در رحم دنیا زندگی میکنیم و پس از مرگ، در آخرت متولد خواهیم شد؛ همانگونه که جنین در رحم مادر با تغذیه و شرایط دوران بارداری، زندگی آینده خود را میسازد، ما نیز با انتخابها، رفتارها، افکار و اعمال امروز، زندگی ابدی خود را میسازیم.
هیچیک از شنیدنیها، دیدنیها، خوردنیها، بوها، لمسها و حتی اندیشههای ما بیاثر نیستند. علم نیز امروز این حقیقت را تا اندازهای اثبات کرده است.
اگر انسان بداند نام خدا، قرآن و ذکر الهی بر عالم اثر میگذارند، به سراغ بهترین تأثیرها خواهد رفت و زندگی خود را با یاد خدا آباد خواهد کرد.
از همین رو، بارها سفارش شده است که اگر میخواهید قدرت، سرعت و پیشرفت داشته باشید، اجازه ندهید شک و تردید در دلتان ریشه بدواند؛ نه در امور دنیایی و نه در امور آخرتی.
قرآن کریم میفرماید:
«سَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ.»
با شتاب به سوی آمرزش پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن به اندازه آسمانها و زمین است حرکت کنید.
قرآن ابتدا میگوید: عقبگرد نداشته باشید. امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز میفرمایند: کسی که امروزش از دیروزش بدتر باشد، زیانکار است.
انسان نباید هر روز از خدا، آرامش، شادی و خوشبختی فاصله بگیرد. هرچه به خدا نزدیکتر شود، آرامش، نشاط و امیدش بیشتر خواهد شد.
در حدیث دیگری آمده است:
«مَنْ اسْتَوَى يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ.»
کسی که دو روزش با هم برابر باشد، زیان کرده است؛ زیرا رشد نکرده و در جای خود متوقف مانده است.
پس نه عقبگرد درست است، نه توقف؛ بلکه باید هر روز بهتر از روز قبل بود.
خداوند تنها در یک میدان مسابقه را پسندیده است و آن، مسابقه در خیرات و حرکت به سوی اوست. در مسابقههای دنیایی، چشموهمچشمی، حسادت و رقابتهای ناسالم، انسان از مسیر اصلی بازمیماند؛ اما در کارهای خیر، عبادت، خدمت به مردم و کسب رضایت خدا، هرچه انسان از دیگران پیشی بگیرد، ارزشمندتر است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«لَكَ الشَّكُّ مُهْلِكٌ.»
شک، از هلاککنندهترین عوامل زندگی انسان است.
البته اگر درباره خدا، پیامبر، قرآن، اهلبیت علیهمالسلام یا مسائل اعتقادی سؤالی برایتان پیش آمد، آن را پنهان نکنید. سؤال بپرسید، تحقیق کنید و پاسخ صحیح را بیابید.
همانگونه که اگر بدن انسان دچار عفونت شود، به پزشک مراجعه میکند، اگر ذهن انسان نیز گرفتار شبهه و تردید شد، باید به سراغ اهل علم و افراد آگاه برود تا آن تردید برطرف شود؛ زیرا ایمانِ آگاهانه، پایه حرکت، تلاش، امید و سعادت انسان در دنیا و آخرت است.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 11
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
عمر دنیا مانند دوران جنینی است. جنین تنها نه ماه در رحم مادر زندگی میکند، اما همین نه ماه، تمام زندگی آینده او را میسازد. این دوران، قدرت و ارزش فوقالعادهای دارد. گاهی بر اثر یک کوتاهی، ضعف یا آسیب در دوران جنینی، مشکلی به وجود میآید که انسان پس از تولد باید یک عمر برای جبران آن تلاش کند و چهبسا هرگز هم نتواند آن را جبران کند.
پس ارزش زمانها با یکدیگر یکسان نیست. هر مرحلهای که مقدمه مرحله بعد باشد، قدرت بیشتری دارد. عالم رحم از دنیا قویتر است، دنیا نسبت به برزخ، و برزخ نسبت به آخرت نیز چنین جایگاهی دارد. آخرت، عالم فعلیت محض است؛ جایی که دیگر امکان عمل و ساختن وجود ندارد.
بنابراین، انسان باید قدر عمر دنیا را بداند. چه کسی میداند که سی یا چهل سال دیگر زنده خواهد بود؟ شاید تنها پنج سال، یک سال یا حتی کمتر فرصت داشته باشیم. اما تا زمانی که در این «رحم دنیا» هستیم، هنوز پرونده اعمالمان بسته نشده است.
امام علیهالسلام فرمودند: «حالا که زنده هستید، قدر این فرصت را بدانید. هنوز پروندهها بسته نشده است. بجنبید و برای نجات حیات جاودانه خود کاری انجام دهید.»
بارها گفتهایم که عمر دنیا در برابر آخرت، مانند یک لحظه است؛ لحظهای که بهسرعت میگذرد، اما زندگی جاودانه انسان باقی میماند. کسانی که ده یا دوازده هزار سال پیش از دنیا رفتهاند، هنوز در عالم برزخ هستند و معلوم نیست چه مدت دیگر نیز در آنجا خواهند ماند. ما نیز با شتاب از این دنیا عبور میکنیم؛ پانزده، بیست، سی، چهل یا پنجاه سال میگذرد و سپس وارد برزخی طولانی خواهیم شد.
پس انسان باید بداند که با همین عمر کوتاه، قرار است ابدیت خود را بسازد. به همین دلیل، مؤمن همیشه بانشاط است؛ زیرا میداند لحظهلحظه زندگی او در حال ساختن سرنوشت جاودانهاش است. ازاینرو، تنبل، بیحوصله و کسل نیست.
ما دو آینده داریم: یک آینده مشکوک که همین عمر دنیاست و نمیدانیم تا چه زمانی ادامه دارد، و یک آینده قطعی که همان حیات ابدی است و باید آن را از همین امروز بسازیم.
هر یک از ما، حاصل گذشته خود هستیم. اگر در گذشته تلاش کرده باشیم، امروز آسودهتریم؛ اما اگر تنبلی و بیحوصلگی کرده باشیم، امروز حسرت میخوریم و میگوییم: ای کاش بیشتر فکر میکردم، تصمیمهای بهتری میگرفتم، انتخابهای درستتری داشتم و رفتارهای شایستهتری انجام میدادم.
امام علیهالسلام فرمودند: «برای دنیایت چنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت چنان باش که گویی فردا از دنیا خواهی رفت.»
به همین دلیل، مؤمن هیچگاه بیانگیزه، سرگردان یا دچار پوچی نمیشود. او میداند چگونه از نعمتها و حتی از سختیها برای رشد و سعادت خود بهره ببرد.
شعار مؤمن، عمل اوست. دیگران ممکن است با زبان سخن بگویند، اما مؤمن بیش از آنکه با زبان حرف بزند، با عمل خود سخن میگوید. رفتار و تلاش او، ایمانش را به نمایش میگذارد.
همانگونه که از رحم وارد دنیایی بسیار بزرگتر شدیم و پس از تولد به چشم، گوش، دست، پا، مغز، اعصاب و هزاران امکان دیگر نیاز پیدا کردیم، ورود به برزخ نیز چنین است. انسان وارد عالمی میشود که نیازهایش بسیار گستردهتر از نیازهای دنیایی است.
جنین در رحم، شب و روز در حال ساختن اعضای بدن خود است؛ چشم، گوش، قلب، دست، پا و سایر اعضا را میسازد، در حالی که هیچکدام از آنها در رحم به کارش نمیآید. او همه اینها را برای زندگی در دنیا آماده
اگر جنین در دوران حضور خود در رحم، اعضای موردنیاز برای زندگی در دنیا را نسازد، پس از تولد با رنج و محرومیت روبهرو خواهد شد. گاهی دیده میشود که بر اثر یک نقص، کودکی بدون برخی از اعضای بدن یا با نقصهای جدی متولد میشود و تا پایان عمر، سختی آن را تحمل میکند.
انسان نیز در دنیا باید خود را برای زندگی در برزخ آماده کند. همانگونه که جنین برای دنیای مادی، چشم، گوش، قلب و دست و پا میسازد، انسان هم باید سرمایهها و تواناییهای لازم برای زندگی ابدی را در همین دنیا فراهم کند.
برزخ، عالمی بسیار وسیعتر از دنیاست. همانگونه که دنیا نسبت به رحم مادر هزاران برابر گستردهتر بود، برزخ نیز نسبت به دنیا چنین وسعتی دارد. به همین دلیل، نیازهای انسان نیز در آن عالم بسیار بیشتر خواهد بود.
اگر کسی خود را برای آن فضا آماده نکرده باشد، ورودش به برزخ، غمانگیز و سخت خواهد بود. از همین رو، در روایات از قبر به «دار غربت» یاد شده است؛ زیرا انسان وارد سرزمینی میشود که با آن مأنوس نیست و برای زندگی در آن آمادگی لازم را به دست نیاورده است.
در برزخ نیز انسان نیاز به رشد، آموزش، زندگی، لباس، غذا، همنشین و بهرهمندی از نعمتهای الهی دارد. آنجا نیز محافل اهلبیت علیهمالسلام، پیامبران و اولیای الهی برپاست و انسان برای حضور در آن مجالس، باید ظرفیت و شایستگی لازم را از دنیا با خود ببرد.
در آن عالم، انسان همچنان مسیر کمال را ادامه میدهد. کلاسهای معرفت، آموزش و رشد برقرار است و انسان میتواند به مراتب بالاتری از قرب الهی برسد؛ زیرا روح انسان حد و مرزی برای رشد و کمال نمیشناسد.
فضای برزخ، بسیار پیشرفتهتر از دنیاست. در آنجا دیگر نیازی به خودرو، قطار یا هواپیما نیست؛ انسان با اراده و توجه، از مکانی به مکان دیگر منتقل میشود. همانگونه که در خواب، گاهی در یک لحظه خود را در شهری دیگر یا حتی در سرزمینی دور میبینیم، این نمونهای از توانایی روح در عالم برزخ است.
اما اگر انسان برای چنین عالمی آمادگی نداشته باشد، دچار فشار خواهد شد. فشار قبر، تنها فشار خاک بر بدن نیست؛ بلکه فشار ناتوانی روح در مواجهه با عالمی است که برای آن آمادگی لازم را به دست نیاورده است.
این وضعیت مانند بیماری تنگی نفس است. هوا در اطراف انسان فراوان است، اما کسی که تنگی نفس دارد، نمیتواند از آن استفاده کند و رنج میبرد. عالم برزخ نیز سرشار از نعمت و وسعت است، اما اگر انسان ظرفیت لازم را با خود نبرده باشد، همان وسعت برای او به رنج و فشار تبدیل خواهد شد.
خداوند در قرآن میفرماید که بهشت هر مؤمن، به اندازه آسمانها و زمین وسعت دارد. اما این بهشت، از پیش آباد و آماده نیست؛ آبادانی آن، نتیجه ایمان، عمل صالح و تلاش انسان در دنیاست.
تمام قصرها، باغها، نعمتها، دوستان، همسران بهشتی و خدمتگزاران بهشت، محصول اعمال انسان هستند. در روایات آمده است که پایینترین درجه بهشت نیز یک میلیون خدمتگزار دارد. این بیان، عظمت جایگاهی را نشان میدهد که خداوند برای انسان در نظر گرفته است.
هرچه درجه انسان در بهشت بالاتر باشد، نعمتها، امکانات و قلمرو حکومت او نیز گستردهتر خواهد بود. خداوند درباره اهل بهشت میفرماید: «مُلکًا کَبیرًا»؛ یعنی آنان به فرمانروایی و سلطنتی عظیم دست مییابند.
اگر انسان ایمان نداشته باشد، تمام فکر و همّ او صرف خانه، ماشین، لباس، شغل، ازدواج، فرزند و امور دنیایی میشود و هرگز برای آباد کردن خانه ابدی خود برنامهریزی نمیکند.
اما مؤمن حقیقی، هم برای آبادانی دنیا تلاش میکند و هم برای ساختن آخرت؛ زیرا دنیا را مزرعه آخرت میداند. او نه در کارهای دنیایی تنبل است و نه در انجام وظایف الهی.
امام علیهالسلام فرمودند: «من دوست ندارم انسان در کارهای دنیایی خود تنبل باشد؛ زیرا کسی که در امور دنیا تنبل است، در امور آخرت، تنبلتر خواهد بود.»
ایمان، بصیرتی به انسان میبخشد که آخرت را همانند دنیا باور کند و آثار اعمال خود را ببیند. ازاینرو، نه در نماز و روزه سستی میکند، نه در انجام واجبات و نه در ترک گناهان؛ زیرا میداند هر کوتاهی، خسارتی جبرانناپذیر در پی خواهد داشت.
خداوند دین را به گونهای قرار داده است که عمل به آن، هم دنیا را آباد میکند و هم آخرت را؛ و بیتوجهی به آن، هم دنیا را تباه میسازد و هم آخرت را.
به همین دلیل، مؤمن همیشه بانشاط است. نشاط او وابسته به ثروت، سلامتی، همسر، فرزند یا امکانات مادی نیست؛ بلکه ریشه در ایمان و امید به خدا دارد. چه سالم باشد و چه بیمار، چه ثروتمند باشد و چه فقیر، چه مجرد باشد و چه متأهل، امید و آرامش خود را از دست نمیدهد.
نمونه آن، بانوی جوانی بود که تازه ازدواج کرده بود و پزشکان ابتلای او به سرطان شدید کبد را تشخیص داده بودند. با وجود این خبر سخت، او ایمان، امید و توکل خود را از دست نداد و با آرامش مسیر درمان را ادامه داد.
این همان حقیقتی است که قرآن کریم و روایات بر آن تأکید دارند؛ مؤمن واقعی، آرامش، امید و نشاط خود را از ایمان میگیرد، زیرا میداند هر لحظه از زندگی دنیا، سرمایه ساختن زندگی جاودانه اوست.
پس انسان عاقل، دنیا را فرصتی کوتاه اما بسیار ارزشمند میداند؛ فرصتی که اگر درست از آن استفاده کند، سعادت ابدی را به دست خواهد آورد و اگر آن را با غفلت و تنبلی از دست بدهد، زیانی خواهد دید که هرگز قابل جبران نخواهد بود.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 12
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
غالباً ما در تغذیهی روح نیز شکست میخوریم؛ یعنی آن غذای معنوی که متناسب با حقیقت وجود ماست را دریافت نمیکنیم. حتی اگر به سراغ معنویت هم برویم، گاهی معنویتی را انتخاب میکنیم که هر روز حالمان را بدتر میکند؛ ما را از عالم ماورای طبیعت، از خدا، از خانوادهی آسمانی و از بهشت دورتر میسازد، دلسردمان میکند و توانمان را میگیرد؛ در حالی که معنویت حقیقی باید هر روز قدرت، شادی و آرامش بیشتری به انسان ببخشد.
پس اگر غذای معنوی نامناسب انتخاب کنیم، طبیعی است که آثار مطلوب را هم نخواهیم دید. از همینجا اهمیت ایمان به خود روشن میشود؛ یعنی ایمان به حقیقت وجود خویش. اگر کسی ایمان محکمی به خود حقیقیاش نداشته باشد، ایمانش به خدا نیز محکم نخواهد بود. این نکته را همیشه به خاطر داشته باشید.
برای اینکه انسان بتواند به آخرت، ابدیت و جاودانگی، و نیز به خانوادهی آسمانی خود ایمان بیاورد، ابتدا باید خودِ حقیقی و جاودانهی خویش را بشناسد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و امیرالمؤمنین علیهالسلام هر دو فرمودهاند:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
هر کس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است.
خداوند، به معنای حقیقی، شناخته نمیشود مگر آنکه انسان ابتدا خود را بشناسد. چرا؟ زیرا اگر خدا را بدون جلوهها و تجلیاتش در نظر بگیریم، چگونه میتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم؟
برای مثال، در فیزیک از «انرژی» سخن میگوییم. آیا کسی میتواند ادعا کند که خودِ انرژی را دیده و حقیقت آن را درک کرده است؟ آنچه ما میشناسیم، جلوههای انرژی است؛ گاهی به صورت گرما، گاهی سرما، گاهی انرژی مکانیکی یا الکتریکی. ما خودِ انرژی مطلق را مشاهده نمیکنیم، بلکه آثار و ظهور آن را میبینیم.
دربارهی ماده نیز همینگونه است. هیچکس خودِ ماده را به صورت مجرد ندیده است؛ آنچه میبینیم، صورتهای مختلف ماده است؛ مانند طلا، سدیم، فسفر، منیزیم، روی و دهها عنصر دیگر. همهی اینها جلوههایی از مادهاند، نه خودِ حقیقت ماده.
صدا نیز چنین است. ما خودِ صوت را در اختیار نداریم؛ بلکه فرکانسها و زیر و بمهای مختلف آن را میشنویم. نور هم همینطور است؛ آنچه میبینیم، طول موجها و رنگهای گوناگون نور است.
اصولاً همهی حقایق چنیناند؛ تا زمانی که جلوه نکنند، انسان نمیتواند آنها را بشناسد.
خداوند نیز اگر بخواهد شناخته شود و انسان با او ارتباط برقرار کند، باید در کاملترین جلوهی خود شناخته شود. خدا در یک گل نیز تجلی دارد و انسان میتواند از دیدن یک گل به خدا معرفت و محبت پیدا کند؛ اما یک گل همهی حقیقت خدا را نشان نمیدهد. یک اتم، یک الکترون یا یک پرنده نیز تنها بخشی از جلوهی الهی هستند.
کاملترین ظهور خداوند در انسان است. خداوند آیهای بزرگتر و جلوهای کاملتر از نفس انسانی ندارد. بنابراین اگر کسی بگوید: «من میخواهم خدا را بشناسم»، اما از حقیقت نفس خود بیخبر باشد، در واقع گرفتار توهم شده است و تنها گمان میکند که خدا را شناخته است.
از این رو، هنگامی که از ایمان به خدا، ایمان به قیامت و دیگر اصول ایمان سخن میگوییم، نخستین گام آن است که انسان به حقیقت وجود خود ایمان بیاورد. اگر کسی میگوید ایمانم ضعیف است، ابتدا باید خود را بشناسد. اگر میگوید ارادهام ضعیف است، باز هم باید خود را بشناسد.
انسان ذاتاً خود را دوست دارد؛ اما اگر خودِ حقیقی را بشناسد، این محبت دیگر صرفِ خودِ حیوانی و محدود نخواهد شد، بلکه متوجه حقیقت جاودانهی وجودش میشود. در این صورت، غصهها، اضطرابها، افسردگیها، انتخابها و دغدغههای او دیگر محدود به موجودی نخواهد بود که با مرگ پایان مییابد؛ بلکه با خودِ ابدی خویش ارتباط برقرار میکند، عاشق آن میشود و برای آبادانی و خوشبختی آن تلاش میکند.
پس هرچه نگاه ما به خودِ حقیقی دقیقتر باشد و ایمانمان به آن بیشتر شود، رفتارمان نیز درستتر خواهد شد و به آرامش، شادی و قدرت بیشتری خواهیم رسید.
بنابراین، بدون ایمان به خودِ حقیقی، ایمان کامل به خداوند نیز شکل نخواهد گرفت. همچنین انسان نمیتواند ارتباط حقیقی با پیامبر، امام و حتی حقیقت معاد برقرار کند. ادامه دارد… 🌱
همانگونه که در روایت آمده است: «مَن ماتَ و لَم یَعرِف إمامَ زمانِهِ ماتَ میتةً جاهلیّةً»؛ هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است. اما تا زمانی که انسان خودِ حقیقیاش را نشناسد، نمیتواند امام زمان علیهالسلام را نیز بهدرستی بشناسد و با ایشان ارتباطی حقیقی برقرار کند.
در مورد معاد، این حقیقت روشنتر است؛ زیرا معاد از مصادیق عالم غیب است. قرآن کریم میفرماید:
«الَّذینَ یُؤمِنونَ بِالغَیبِ»
یعنی مؤمنان کسانی هستند که به غیب ایمان میآورند؛ به آنچه با چشم ظاهری دیده نمیشود و با حواس مادی قابل درک نیست. چنین ایمانی، بدون شناخت خودِ حقیقی و ایمان به آن، ممکن نیست.
از اینرو، ایمان به خودِ حقیقی، نخستین و اساسیترین ایمان است و پس از آن، ایمان به خدا و دیگر مراتب ایمان معنا پیدا میکند.
کسی که ایمان واقعی دارد، در رفتار خود همواره قدرتمند است؛ زیرا حقیقت برای او روشن و آشکار است و بر اساس آن عمل میکند. اما کسی که ایمانش ضعیف است، با خودش نیز ضعیف برخورد میکند.
خداوند در سوره حجرات، آیات ۱۴ و ۱۵، این حقیقت را چنین بیان میکند:
«قالَتِ الأعرابُ آمَنّا ۖ قُل لَم تُؤمِنوا وَلٰکِن قولوا أَسلَمنا وَلَمّا یَدخُلِ الإیمانُ فی قُلوبِکُم…»
اعراب گفتند: «ما ایمان آوردهایم.» بگو: «شما هنوز ایمان نیاوردهاید؛ بلکه بگویید اسلام آوردهایم، زیرا ایمان هنوز وارد دلهای شما نشده است.»
بسیاری از انسانها تنها دین را از خانواده به ارث بردهاند. اگر در خانوادهای مسلمان به دنیا آمدهاند، مسلمان شدهاند؛ اگر در خانوادهای مسیحی یا یهودی متولد میشدند، همان دین را میپذیرفتند. این، ایمان نیست؛ بلکه پذیرش ظاهری دین است.
ایمان زمانی شکل میگیرد که انسان از تقلید بیرون بیاید، حقیقت را با عقل و دل خود ببیند و با آزادی آن را انتخاب کند. واژهی «ایمان» از ریشهی «امن» است؛ یعنی دل انسان در برابر حقیقت، به آرامش و امنیت برسد.
به همین دلیل است که بسیاری از مردم با همهی دستورات دین ارتباط عمیق برقرار نمیکنند. بخشی را میپذیرند و بخشی را رها میکنند؛ نماز را قبول دارند، اما روزه را نه؛ نماز و روزه را میپذیرند، اما زکات را نه؛ یا احکام خانواده، تربیت فرزند، روابط اجتماعی، سبک زندگی یا سایر دستورات دین را کنار میگذارند.
علت این رفتار آن است که دین را آگاهانه انتخاب نکردهاند؛ بلکه صرفاً از خانواده به ارث بردهاند.
در حالی که ایمان حقیقی زمانی است که انسان با تمام وجود، خدا، پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام را بشناسد و نسبت به آنان آرامش قلبی پیدا کند.
ما پیشتر گفتیم که خانوادهی حقیقی انسان، تنها پدر و مادر زمینی نیستند. پدر و مادر زمینی وسیلهی پیدایش بدن ما هستند؛ اما حقیقت روح ما از عالمی دیگر آمده است. همهی ما از خانوادهی آسمانی خود به این دنیا آمدهایم و روزی نیز به همان جایگاه بازخواهیم گشت.
معاد یعنی «بازگشت»؛ بازگشت به همان جایگاه قرب الهی که حقیقت وجود ما از آنجا آغاز شده است.
اگر انسان این حقیقت را باور کند که فرزند معنوی حضرت زهرا سلاماللهعلیها و در پناه امام زمان علیهالسلام است، احساس هویت او دگرگون میشود. این باور، قدرت، انرژی و آرامشی در وجود او ایجاد میکند که تمام انتخابهایش را تغییر میدهد؛ از انتخاب رشتهی تحصیلی و همسر گرفته تا انتخاب دوست، شیوهی زندگی و سبک فکر کردن.
وقتی انسان یقین کند که مقصد او یک زندگی جاودانه در کنار خانوادهی حقیقیاش است، دیگر سبک زندگیاش مانند گذشته نخواهد بود. در چنین حالتی، افسردگی، احساس حقارت، بیحوصلگی و ناامیدی نمیتوانند بر او مسلط شوند.
ممکن است در زندگی طبیعی انسان، مشکلاتی مانند بیماری، طلاق، از دست دادن عزیزان یا سختیهای دیگر پیش بیاید؛ اما کسی که خودِ جاودانهی خویش را شناخته است، اجازه نمیدهد این حوادث، تمام هویت او را تحت تأثیر قرار دهند. او میان مشکلات دنیای مادی و حقیقت ابدی وجودش تفاوت قائل است.
اما بسیاری از انسانها، با یک حادثهی کوچک در زندگی مادی، تمام آرامش، شادی، امید و حتی آخرت خود را به خطر میاندازند؛ زیرا خود را فقط در همین زندگی دنیا خلاصه کردهاند.
اگر انسان، پیش از آنکه خود را یک موجود صرفاً مادی یا حیوانی بداند، حقیقت انسانی و جاودانهی خویش را بشناسد، تمام انتخابها، ارتباطها، رفتارها و افکارش رنگ دیگری پیدا میکند و به آرامش، نشاط و خوشبختی واقعی خواهد رسید. 🌱
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 13
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
میرویم جبران میکنیم؛ با کسانی که با آنها قهر بودیم یا از آنها کینه به دل داشتیم، آشتی میکنیم. از کسانی که حقی بر گردن ما دارند، حلالیت میطلبیم. یعنی شخص میخواهد در بیستوچهار ساعت، همه گذشتهاش را جبران کند.
آیا واقعاً میشود در بیستوچهار ساعت چنین کاری کرد؟ پس چرا انسان نباید فکر کند که زمان زیادی تا ورود به برزخ ندارد؟ فرصت زیادی در اختیارش نیست.
همین هفته، سه جوان را به من معرفی کردند که پزشکان دیگر از درمانشان قطع امید کرده بودند. طولانیترین زمانی که برای یکی از آنها پیشبینی شده بود، یک سال بود. گفتم: «بیشتر از یک سال زنده نمیماند.» در حالی که هر سه زیر سی سال سن داشتند.
این افراد تا پیش از بیماری، فکر میکردند سالهای زیادی در پیش دارند و کارهای فراوانی انجام خواهند داد؛ اما ناگهان به پایان راه رسیدند.
خوشا به حال کسانی که از همان جوانی آمادهاند. در روایت آمده است که خداوند جوانی را که اسیر جوانی و غفلت نشود، دوست دارد؛ جوانی که همیشه آماده ورود به بهشت باشد و تجهیزات لازم برای زندگی در بهشت را از پیش فراهم کرده باشد.
هرچه عالمی که قرار است وارد آن شوید پیچیدهتر باشد، آمادگی بیشتری هم میخواهد و باید وسایل بیشتری همراه خود ببرید. جنین در رحم مادر، زندگی بسیار سادهای دارد؛ اما برای ورود به دنیا، تمام آن نه ماه را صرف آماده شدن میکند، چون دنیا امکانات فراوانی میخواهد که در رحم به آنها نیازی نیست؛ دست، پا، چشم، گوش، قلب، سلسله اعصاب، دستگاه تنفس و دهها عضو دیگر را باید آماده کند. اگر حتی یکی از آنها را کم داشته باشد، در زندگی دچار مشکل میشود.
حال، وقتی قرار است وارد عالمی شویم که بینهایت از این دنیا پیشرفتهتر است، انسان باید تجهیزات بسیار پیشرفتهتری با خود ببرد. باید بسیار روی نفس خود کار کند تا آمادگی لازم را به دست آورد.
تنبلی و کسالت، بزرگترین حسرتها را برای انسان به همراه خواهد داشت. اگر کسی باور کند که بهزودی وارد برزخ میشود و ارتباطش با همه دلبستگیهای دنیا، از همسر و فرزند گرفته تا پدر و مادر، درس، مدرک تحصیلی، جایگاه اجتماعی و ثروت، قطع خواهد شد، دیگر بیتفاوت زندگی نمیکند. او میداند که باید خود را با شرایط زندگی آخرت هماهنگ کند و نفسش متناسب با بهشت باشد.
چنین انسانی دیگر در دنیا تنبلی و بیحوصلگی نخواهد داشت. لحظهبهلحظه، کارهای خیر انجام میدهد و همه شئون زندگیاش را در مسیر آخرت قرار میدهد؛ همسرداری، فرزندداری، دوستی، مهمانی، تفریح، کار و تمام جنبههای زندگیاش را به گونهای طراحی میکند که اگر همین امروز از دنیا رفت، با سرمایه وارد آخرت شود.
قرآن میفرماید تنها کسانی در آن جهان نجات پیدا میکنند که سرمایهدار باشند:
«فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ * فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ.»
یعنی میزانهای او سنگین باشد. سنگین بودن میزانها یعنی چه؟ یعنی وجود انسان متناسب با شرایط آخرت شده باشد.
جنین را در نظر بگیرید. در رحم مادر، همان اندازه که برای زندگی در رحم لازم است، آمادگی دارد؛ اما وقتی میخواهد وارد دنیا شود، باید دهها «میزان» را با خود بیاورد. میزان یعنی اندازه، تناسب و معیار.
چشم باید متناسب با طول موج نور این دنیا باشد. دستگاه تنفس باید با هوای این دنیا سازگار باشد. قلب، ریه و سایر اعضای بدن نیز باید کاملاً متناسب با شرایط این عالم شکل گرفته باشند. این همان معنای «ثِقَلِ موازین» است؛ یعنی همه این تجهیزات، دقیق و متناسب با شرایط دنیا آماده شده باشند.
میزانهای لازم برای زندگی در دنیا، بسیار بیشتر از میزانهای لازم برای زندگی در رحم مادر است؛ زیرا شرایط دنیا پیچیدهتر است.
قرآن میفرماید:
«وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ.»
«خِفَّت» یعنی سبک بودن؛ یعنی آنچه انسان آورده، به درد آن عالم نمیخورد. شاید چشم آورده باشد، اما کارایی نداشته باشد؛ گوش آورده باشد، اما سودی نداشته باشد؛ یا اصلاً بسیاری از تجهیزات لازم را نیاورده باشد. یعنی میزانهای او با شرایط آن عالم تناسب ندارد.
سپس میفرماید:
«فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ.»
«اُمّ» یعنی مادر. چرا میفرماید مادر او آتش است؟ چون مادر محل رشد و پرورش است. یعنی چنین انسانی باید وارد بیمارستان آخرت، یعنی جهنم، شود تا در آنجا درمان گردد و آنقدر سختی بکشد تا آمادگی ورود به بهشت را پیدا کند.
پس انسان عاقل، اگر قرار باشد نسبت به چیزی وسواس و دقت داشته باشد، باید نسبت به تنظیم وجود خود با موازین بهشتی حساس باشد.
همانطور که گفتیم، در قیامت از انسان حدود پنجاه سؤال میشود؛ پس دستکم باید پنجاه «میزان» در وجود خود آماده کرده باشیم. این میزانها باید تنظیم شوند؛ از همسرداری و فرزندداری گرفته تا حق پدر و مادر، صلهرحم، نماز، روزه، خمس، زکات، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر و دیگر وظایف الهی.
رساله حقوقِ امام سجاد علیهالسلام نیز حدود پنجاه حق را بیان میکند. این حقوق، همان موازینی هستند که بر عهده ما قرار گرفتهاند. هر انسانی باید این حقوق را جزئی از وجود خود کند؛ همانگونه که جنین، اعضای بدن را در رحم جزئی از وجود خود میکند و سپس آنها را با خود به دنیا میآورد.
ما نیز باید این موازین را با خود به آخرت ببریم. وقتی درباره خدا از ما سؤال میشود، باید خدا را در وجود خود داشته باشیم. پیشتر گفتیم که سؤالهای قیامت، تستی، تشریحی، شفاهی یا کتبی نیست؛ بلکه سؤالها وجودی و تکوینیاند.
همانگونه که هنگام تولد، دنیا از جنین سؤال میکند؛ اما نه با زبان، بلکه با مطالبه اعضا و تواناییهای لازم. دنیا از او چشم، گوش، دست، پا و دیگر تجهیزات را طلب میکند. «سؤال» یعنی طلب؛ یعنی ورود به دنیا، داشتن مجموعهای از موازین را میطلبد و ورود به آخرت نیز داشتن موازینی متناسب با آخرت را.
بنابراین، تنها دانستن کافی نیست. اینکه کلاس رفته باشیم، کتاب خوانده باشیم یا مطالب را حفظ کرده باشیم، سودی ندارد؛ مگر آنکه این دانایی به دارایی تبدیل شود؛ یعنی حیا، عفت، ایمان، اخلاق نیکو و صفات الهی در وجود انسان نهادینه شده باشد. این داراییها با تربیت و مجاهدت به دست میآید و انسان باید برای ساختن خود زحمت بکشد.
باز به همان بحث قبلی برمیگردیم؛ از کجا معلوم این داراییها را داریم؟ گفتیم اکنون در «رحم دوم» یعنی دنیا هستیم. نشانه داشتن این سرمایهها چیست؟ شادی و آرامش.
اگر کسی شادی حقیقی و آرامش واقعی ندارد، یعنی هنوز تجهیزات لازم را فراهم نکرده است.
فرض کنید میخواهید از جادهای برفگیر عبور کنید. اگر زنجیر چرخ، لاستیک مناسب، سوخت کافی، وسایل گرمایشی و تجهیزات لازم را همراه داشته باشید، با آرامش سفر میکنید؛ زیرا میدانید شرایط محیط نمیتواند به شما آسیب بزند.
اما اگر این تجهیزات را نداشته باشید، با کوچکترین مشکل گرفتار میشوید. بارها دیدهایم افرادی فقط به خاطر سهلانگاری، بنزین نزدن یا آماده نکردن خودرو، در کولاک ماندهاند و جان خود را از دست دادهاند. تنبلی، گاهی چنین سرنوشت تلخی برای انسان رقم میزند.
آخرت نیز همینگونه است. انسان اگر ایمان، عمل صالح، اخلاق آرامبخش و صفات الهی را فراهم نکند و اصلاح نفس را به تأخیر بیندازد، گرفتار خواهد شد.
گاهی انسان سی سال از عمرش گذشته، اما هنوز زودرنج، حساس، بداخلاق، حسود، عصبی، بدبین و گرفتار چشموهمچشمی است. هنوز با موفقیت دیگران آرامش خود را از دست میدهد. این یعنی فشار قبر را از همین حالا با خود حمل میکند؛ زیرا گفتیم نفس انسان، همان قبر اوست.
اگر میخواهی بدانی قبرت چگونه است، به نفس خود نگاه کن. اگر در درونت آرامش، شادی، ایمان، محبت خدا، محبت پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام، خیرخواهی و معنویت وجود دارد، قبرت نیز همانگونه خواهد بود.
اما اگر اکنون گرفتار اضطراب، کینه، عصبانیت، حسادت، غیبت، تهمت، درگیری و تشنج هستی، با همین حالت وارد برزخ خواهی شد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «هر کس برای دنیا گریه کند، وارد آتش میشود.» یعنی اگر دنیا بتواند انسان را آنقدر وابسته کند که با از دست دادن امور دنیوی آرامش خود را از دست بدهد، این وابستگی نشانه بیماری روح است.
همه ما باید از جهنم دنیا عبور کنیم. قرآن میفرماید: «وَإِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا»؛ هیچکس نیست مگر اینکه از آن عبور میکند.
کسی که در دنیا سلامت روح خود را حفظ کرده باشد، از صراط نیز سالم عبور خواهد کرد؛ اما کسی که در دنیا با حسادت، کینه، غصه، دعوا، تهمت و گناه، روح خود را سوزانده است، با همان روح وارد آخرت میشود.
پس تنبلی، آخرت انسان را تباه میکند؛ زیرا تجهیزات لازم برای بهرهمندی از بهشت را با خود نبرده است.
کسی که آخرت را باور کرده باشد، دیگر فرصت حسادت، چشموهمچشمی، عصبانیت و غصه خوردن ندارد. میداند هر لحظه ممکن است وارد برزخ شود؛ پس همه تلاش خود را صرف ساختن روح خویش میکند.
مؤمن، انسانی بانشاط و آرام است؛ زیرا میداند هیچ کار خیری نزد خدا بیپاداش نمیماند.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند: اگر پاداش از جانب خداست، چرا انسان در به دست آوردن آن سستی کند؟
روزی خانمی میگفت با همسرم اختلاف دارم و دیگر انگیزهای برای رسیدگی به خانه و فرزندانم ندارم. به او گفتم: چون از نظر عاطفی با همسرت مشکل داری، انرژی و نشاط خود را نیز از دست دادهای.
انسانی که نتواند از آسمان، یعنی از خدا، محبت و آرامش بگیرد، ناچار محتاج محبت اهل زمین میشود. خدا ما را نیافریده است که گدای محبت مردم باشیم. هرگاه راه آسمان را بر خود ببندیم، محتاج زمین خواهیم شد.
به او گفتم: تو همه کارهایت را برای همسرت انجام میدهی؛ در حالی که اگر کارهایت را برای خدا انجام دهی، هیچگاه احساس پوچی و بیانگیزگی نخواهی کرد.
در روایت آمده است که خداوند میفرماید: «من بهترین شریکم؛ هر کس دیگری را در عمل خود با من شریک کند، او را به همان شریک واگذار میکنم.»
زن اگر همسرداری خود را برای خدا انجام دهد، عبادت او باقی میماند؛ اما اگر تنها برای جلب رضایت مردم یا منت گذاشتن باشد، ارزش معنوی خود را از دست میدهد.
انسان، پیش از آنکه همسر، پدر، مادر یا فرزند کسی باشد، بنده خداست. قرآن میفرماید: «قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»
پس هر کاری را برای خدا انجام دهید؛ از آشپزی و نظافت خانه گرفته تا کار بیرون، تربیت فرزند، تحمل سختیها و خدمت به خانواده.
مردی که برای تأمین روزی حلال تلاش میکند، اگر نیتش الهی باشد، خداوند تمام سختیهای او را میبیند و پاداش میدهد.
حضرت زهرا سلاماللهعلیها روزی پاسخ پرسشهای بانویی را با حوصله میدادند. آن زن از اینکه وقت زیادی گرفته بود، خجالت کشید و گفت: «دیگر شرم میکنم بیشتر مزاحم شما شوم.»
حضرت فرمودند: «چرا خجالت میکشی؟ آیا میدانی هر سؤالی که از من میپرسی، چه پاداش بزرگی برای من نزد خداوند دارد؟»
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 14
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
اینهایی که سؤال میکنند، واقعاً باید با پیامبر اکرم(ص) کنار آمده باشند. وقتی میگوید امامت، باید امام زمان(عج) خود را بشناسد، رابطهاش را با امام زمانش تنظیم کرده باشد، با امام زمانش قهر نباشد، از او بیارتباط نباشد و برای اهداف امام زمانش بیخاصیت نباشد.
وقتی میگوید نماز، رابطهاش با نماز واقعاً درست باشد. وقتی میگوید والدین، وقتی میگوید قرآن، همسایه، صلهرحم و فامیل، اینها همان سؤالهای قیامت هستند. انسان باید اینها را در وجود خودش پیاده کرده باشد و از این جهت کمبودی نداشته باشد. باید ببیند در کدامیک از این پنجاه مورد گرفتار است و همانها را برطرف کند.
عمر را برای همین به ما دادهاند. در دعا میخوانیم:
«وَاسْتَعْمِلْنِي لِمَا تَسْأَلُنِي غَدًا عَنْهُ.»
یعنی: خدایا! مرا در اموری به کار بگیر که فردا قرار است درباره آنها از من سؤال کنی.
خدایا! به من توفیق بده که خودم را برای آن سؤالها آماده کنم و حقیقتاً آنها را فراهم سازم.
همچنین میفرماید:
«وَفَرِّغْ أَيَّامِي فِيمَا خَلَقْتَنِي لَهُ.»
یعنی: روزهایم را برای هدفی که مرا برای آن آفریدهای، فارغ قرار بده.
یک بحث، بحث سؤالهای قیامت است؛ همان چیزهایی که باید داشته باشیم و خودمان را برای آنها آماده کنیم. اما گاهی هدف انسان از این هم بالاتر است؛ هدف او حتی بهشت هم نیست، بلکه چیزی برتر از بهشت است.
بنابراین، وقتی میگوید:
«وَفَرِّغْ أَيَّامِي فِيمَا خَلَقْتَنِي لَهُ.»
یعنی: خدایا! وقت مرا طوری تنظیم کن که به هدف آفرینشم برسم.
البته این فقط دعا نیست؛ خود انسان هم باید سبک زندگیاش را طوری تنظیم کند که برای «شدن» وقت داشته باشد.
فرض کنید جنینی که در رحم مادر است بگوید: «من وقت ندارم برای دنیا آماده شوم.» این یعنی چه؟
جنینی را تصور کنید که نه ماه در رحم مادر رشد کرده، از یک سلول کوچک به موجودی سه یا چهار کیلویی تبدیل شده و زحمت هم کشیده است؛ اما اگر برای زندگی دنیا آماده نشده باشد، هنگام تولد نه دست سالمی دارد، نه پا، نه چشم و نه سایر تواناییهای لازم. چنین بدنی دیگر برای زندگی دنیا کارایی ندارد.
پس معنای «وَفَرِّغْ أَيَّامِي فِيمَا خَلَقْتَنِي لَهُ» این است که خدایا! کمکم کن برنامهریزی، سبک زندگی، انتخابها، ارتباطها، رفتارها و حتی چینش افکارم به گونهای باشد که مرا به هدف آفرینشم برساند و وقت، عمر و استعدادم هدر نرود؛ تا هر زمان که مرا برای آخرت فراخواندی، نگویم: «خدایا! من هنوز آماده نیستم.»
حضرت فرمودند:
برای دنیایتان چنان زندگی کنید که گویی همیشه در این دنیا خواهید بود؛ یعنی برنامهریزی داشته باشید، دنیا را آباد کنید، زندگی سالم، شاد، قوی و باعزتی بسازید.
اما برای آخرتتان چنان زندگی کنید که گویی فردا از دنیا خواهید رفت.
اگر به ما بگویند فردا از دنیا میروید، آیا چنین چیزی ممکن است؟ بله، کاملاً ممکن است. انسانهای بسیار جوانتر از ما از دنیا رفتهاند و اکنون در عالم برزخ هستند.
ادامه در بخش دوم…
ما دیر یا زود از این دنیا خواهیم رفت. وقتی خودم به سرطان مبتلا بودم و شیمیدرمانی میکردم، در همان بخش درمان، کودکانی سهساله، چهارساله، پنجساله و دهساله را میدیدم که سرطانهای سخت و سنگین داشتند. بنابراین، هیچکس تضمین نکرده که حتماً تا سن پیری زنده بماند.
انسان باید طوری زندگی کند که اگر به او گفتند: «فردا باید بروی»، دغدغهای نداشته باشد و با آرامش بگوید: «آمادهام؛ اگر فردا بروم، به دیدار خدا میروم. آنچه لازم بوده، فراهم کردهام.»
اما اگر کسی آمادگی نداشته باشد، با شنیدن چنین خبری گرفتار اضطراب میشود و میگوید: «حالا باید بروم حلالیت بطلبم، توبه کنم، نمازهای قضایم را جبران کنم، روزههایم را ادا کنم، حقالناسها را ادا کنم، حقاللهها را چه کنم، گناهان و بداخلاقیهایم را چگونه جبران کنم؟»
آن وقت با خود میگوید: «فقط سه ماه فرصت دارم، در حالی که با یک ابدیت روبهرو هستم.»
همین الآن، در هر ثانیه، انسانهای زیادی از دنیا میروند و وارد برزخ میشوند. در همین مدتی که ما مشغول صحبت هستیم، افراد بسیاری از این دنیا رفتهاند. هیچکدام هم گمان نمیکردند که نوبتشان رسیده باشد.
یادم هست حدود ده، یازده سال پیش که به من گفتند سرطان داری، در همان مطب، پزشک به پیرمردی حدود هفتاد ساله هم گفت: «شما سرطان دارید.» او بسیار ناراحت شد. به او گفتم: «پدرجان! شما عمر طبیعیات را هم کردهای. در روایت آمده که متوسط عمر امت پیامبر(ص) حدود شصت سال است؛ شما سالها بیشتر زندگی کردهای. چرا اینقدر ناراحتی؟»
همان حرفی که به تو زدهاند، به من هم زدهاند؛ اما من ناراحت نیستم. بعضیها حتی در شصتسالگی هم تعجب میکنند که قرار است از دنیا بروند، انگار با خدا قراردادی بستهاند که همیشه زنده بمانند؛ در حالی که هیچکس چنین تضمینی ندارد.
بارها دیدهایم زنی که دو ماه دیگر قرار بوده فرزندش به دنیا بیاید، همسرش از دنیا رفته و کودک، پدرش را هرگز ندیده است. این اتفاقها کم نیست و بسیاری از ما نمونههایش را در اطراف خود دیدهایم.
پس وقتی در دعا میخوانیم:
«وَفَرِّغْ أَيَّامِي فِيمَا خَلَقْتَنِي لَهُ»
یعنی خدایا! کمکم کن سبک زندگیام را طوری تنظیم کنم که برای رشد و ساختهشدن وقت داشته باشم. آنقدر خودم را گرفتار کارهای بیفایده نکنم که همیشه بگویم: «وقت ندارم.»
اگر جنین فرصت آمادگی برای دنیا را از دست بدهد، هنگام تولد چیزی برای زندگی با خود نیاورده است. ما هم اگر فرصت آمادگی برای آخرت را از دست بدهیم، هنگام ورود به برزخ دستمان خالی خواهد بود.
بسیاری از کارهایی که امروز برای آنها وقت میگذاریم، نه واجباند، نه ضرورتی دارند؛ بلکه دیکته دنیا هستند، نه دیکته خدا و آخرت. اگر بعضی از این مشغلهها را حذف کنیم، چه اتفاقی میافتد؟ مگر همه آنها واقعاً لازماند؟
ما آنقدر سر خودمان را شلوغ کردهایم که هر وقت صحبت از یادگیری، رشد، مطالعه، کلاس، تمرین و «شدن» میشود، میگوییم: «فرصت نداریم.»
علت این است که هنوز باور نکردهایم حیات جاودانهای در پیش داریم و فاصله ما تا تولد به عالم برزخ، آنقدرها هم زیاد نیست.
بعضیها میگویند: «ما وقت نداریم.» من به آنها میگویم: فرض کنید یک ترم دانشگاه را دیرتر بروید. یا بهجای بیست واحد، دوازده یا چهارده واحد بردارید تا به کارهای مهمتر زندگی هم برسید. یا اگر لازم است، مدتی مرخصی بگیرید و بهجای هشت ساعت، هفت ساعت کار کنید. بالاخره باید برای خودتان فکری بکنید.
شاید درآمدتان کمی کمتر شود، اما مگر انسان مجبور است اینهمه سفارش، مشتری یا کار قبول کند؟ مگر مجبور است همیشه خودش را غرق کار کند؟ من تاجرانی را میشناسم که از اولیای خدا هستند. آنها هم تجارت میکنند، اما وقتشان را طوری تنظیم میکنند که به «شدن» و رشد معنویشان نیز برسند.
در همین جلسه، یکی از خواهران عزیزی که پزشک هستند، حرفی زدند که واقعاً از آن لذت بردم. ایشان گفتند: «هر روزی که شما برای کلاس تعیین کنید، من آن روز مطبم را تعطیل میکنم تا در کلاس معارف دینی شرکت کنم.»
واقعاً چند پزشک را سراغ دارید که حاضر باشند یک روز مطبشان را تعطیل کنند تا برای ابدیتشان وقت بگذارند؟ انسان همانگونه که برای جسمش غذا لازم دارد، برای روحش هم به تغذیه نیاز دارد.
مولوی چه زیبا میگوید:
«جانور فربه شود از راه نوش
آدمی فربه شود از راه گوش.»
انسان باید بشنود، مطالعه کند، بیاموزد و رشد کند. اما متأسفانه ما آنقدر خودمان را درگیر دنیا کردهایم که وقتی نوبت به «شدن» و رشد روحی میرسد، ضعیف هستیم.
حتی وقتی هم برای دنیا وقت میگذاریم، بیشتر صرف ساختن یک دنیای آشفته میشود، نه یک دنیای زیبا. بارها گفتهایم که برای داشتن یک زندگی مشترک موفق، دستکم سه مهارت لازم است: مهارت اقتصادی، مهارت عاطفی و مهارت معنوی.
اما بیشتر مردم تمام وقتشان را صرف مهارت اقتصادی میکنند و برای دو مهارت دیگر فرصتی نمیگذارند. میگویند: «حوصله کتاب خواندن ندارم.» یا «شوهرم کتاب نمیخواند.» میگویی: «حداقل یک فایل آموزشی یا سخنرانی گوش بده تا زندگیات بهتر شود.» پاسخ میدهد: «وقت این حرفها را ندارم.»
برخی مردها میگویند: «کار من فقط این است که بروم بیرون، پول دربیاورم. تربیت بچهها به من ربطی ندارد. من باید دو شیفت کار کنم.»
در حالی که کسی که به خودش رحم نمیکند، معمولاً به همسر و فرزندانش هم رحم نخواهد کرد. کسی که با خدا و آسمان قهر است، برای آرامش روح خودش ارزش قائل نیست؛ پس طبیعی است که برای آرامش همسر و فرزندانش نیز ارزشی قائل نباشد.
گاهی خانوادهای از نظر مالی بسیار ثروتمند است؛ اما از نظر عاطفی کاملاً فقیر. امروز نامه پزشکی را میخواندم که نوشته بود: «همه اعضای خانواده ما تحصیلکرده و ثروتمند هستند؛ اما هیچکس دیگری را دوست ندارد. همه با هم سرد و بیروح زندگی میکنند.»
چنین خانوادهای، از نظر عاطفی و معنوی فقیر است.
معنویت یعنی فضای خانواده بهگونهای باشد که انسان هر روز بتواند سرمایه جاودانه به دست آورد؛ بتواند آن نیازهای آخرت را فراهم کند و با خود ببرد. اما متأسفانه برای این کار وقتی نمیگذاریم.
بارها گفتهایم اگر هم برای دنیا تلاش میکنید، دنیایتان را زیباتر کنید؛ عشق، آرامش، ثبات و محبت را افزایش دهید، نه اضطراب، وابستگی و اختلاف را.
امام سجاد(ع) در دعای بیستم صحیفه سجادیه این حقیقت را به زیبایی بیان میکنند. شایسته است این فراز را در قنوت یا پس از نمازها بخوانیم:
«وَاسْتَعْمِلْنِي لِمَا تَسْأَلُنِي غَدًا عَنْهُ، وَفَرِّغْ أَيَّامِي فِيمَا خَلَقْتَنِي لَهُ.»
یعنی: خدایا! مرا در کاری به کار بگیر که فردا از آن سؤال خواهی کرد، و روزهایم را برای هدفی که مرا برای آن آفریدهای، فارغ قرار بده.
اگر انسان حقیقت ابدیت را باور کند و بداند که مرگ پایان زندگی نیست، بلکه آغاز حیات جاودانه است، قطعاً سبک زندگیاش را تغییر خواهد داد. دنیا نسبت به آخرت، مانند رحم مادر نسبت به دنیاست. همانگونه که دنیا از رحم بسیار بزرگتر است، عالم برزخ و آخرت نیز بهمراتب عظیمتر از دنیاست.
به همین دلیل قرآن و روایات بارها تأکید میکنند که برای آن سفر، توشه بردارید. امیرالمؤمنین علی(ع) با حسرت میفرمایند:
«آه، مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَطُولِ الطَّرِيقِ.»
آه از کمیِ توشه و طولانی بودن راه.
انسان وقتی وارد آن عالم میشود، میبیند مسیر بسیار طولانی است؛ اما چیزی با خود نیاورده است. آنوقت تازه میفهمد چقدر فقیر و نیازمند بوده و چه اندازه فرصتهای عمرش را از دست داده است.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 15
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
همینطور عرض کنم خدمتتان که وحی، مانند علایقی است که انسان میان خود و پدر، مادر، خواهر، برادر، عمو، عمه، دایی، دوست و همسر برقرار میکند. این علاقهها مربوط به کدام قوه هستند؟ مربوط به قوه واهمه هستند؛ چون محبتهای جزئیاند. انسان به بخشی از این ارتباطات احتیاج دارد. اگر این ارتباطها بهدرستی شکل بگیرند، آرامش به همراه دارند؛ اما اگر نادرست برقرار شوند، تعادل انسان را بر هم میزنند.
در قوه خیال نیز همینگونه است. اگر حافظه انسان خوب کار کند و بتواند آنچه را نیاز دارد به یاد بیاورد، انسان احساس آرامش میکند. اگر بتواند چیزی را که میخواهد بهدرستی تصور کند و با آن ارتباط برقرار کند، این نیز موجب آرامش اوست. اما وقتی مطلب مهمی را به یاد نمیآورد یا حافظه او درست عمل نمیکند، تعادل و آرامش انسان از بین میرود.
پس این پنج «ازدواج» باید بهدرستی انجام شوند. دقت کنید؛ خداوند برای تحقق این پیوندها در وجود ما انگیزه و میل قرار داده است، اما میفرماید میل بهتنهایی کافی نیست. اگر به کسی یا چیزی علاقه دارید و میخواهید به آن برسید، برای اینکه به آرامش برسید، حتماً باید تناسب و سازگاری وجود داشته باشد. این مسئله بسیار مهم است.
بنابراین، شخصیت کامل کسی است که بتواند این پنج ازدواج را بهخوبی برقرار کند؛ یعنی حس او با محسوسات، خیال او با مخیلات، واهمه او با موهومات، عقل او با معقولات و فوقِ عقل او با «الله»، یعنی کمال مطلق، ارتباط صحیح برقرار کند. هر جا که این پیوندها شکست بخورند، نتیجه آن ناراحتی، سختی و رنج خواهد بود.
اینکه انسان باید به لذت برسد، هیچ تردیدی در آن نیست؛ زیرا خداوند این میل را در وجود ما قرار داده است. ما باید به چیزهایی که برایمان لذتبخش هستند برسیم. خداوند نخواسته است انسان از لذت محروم باشد، بلکه خواسته است هر یک از این پیوندها همراه با لذت باشند تا در وجود انسان آرامش ایجاد کنند. کمال انسان نیز در همین است.
اگر کسی از هیچیک از این امور لذت نبرد، این حالت طبیعی نیست و نشان میدهد تعادل ندارد. الحمدلله اکنون هم صدای زیبای باران را میشنویم. هنگام باران، که زمان استجابت دعاست، باید دعا کنیم. صلواتی با ذکر «عجل فرجه» بفرستیم:
اللهم صلِّ علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
هر کس از این بخشها لذت نبرد؛ یعنی حس او از محسوسات، خیال او از مخیلات، واهمه او از موهومات و بهطور کلی بخشهای حیوانی او از زوجهای متناسب خود بهره نبرند، چنین انسانی متعادل و سالم نیست.
اگر کسی بگوید: «من از غذا لذت نمیبرم، از همسر لذت نمیبرم، از نور لذت نمیبرم، از صدای دلنشین لذت نمیبرم»، این طبیعی نیست و نشان میدهد تعادل ندارد. اگر کسی بگوید: «من از علم و آگاهی لذت نمیبرم و از فهمیدن چیزی خوشحال نمیشوم»، این نیز نشانه عدم تعادل است. همچنین اگر کسی بگوید: «من از خداوند لذت نمیبرم» و هیچ چشش و لذت فوقعقلانی نداشته باشد، این نیز نشانه ضعف و آسیب است.
پس تا اینجا باید دقت کنیم؛ زیرا میخواهیم درباره مسئله مهمی به نام هواهای نفسانی، امیال و شهوات سخن بگوییم. مبادا تصور شود که اسلام میخواهد انسان دائماً با امیال خود مبارزه کند. هرگز چنین نیست. اسلام میگوید اگر میخواهید از امیال خود بهره ببرید، با رعایت چند شرط این کار را انجام دهید. نهتنها اشکالی ندارد، بلکه بسیار هم خوب است و انسان به آن نیاز دارد. حتی همین لذتهای مشروع، هرچند مربوط به جنبه حیوانی، عقلانی یا فوقعقلانی باشند، در جای خود عبادت و لازماند.
اما این لذتها چند شرط دارند:
نخست اینکه با آن بخش از وجود انسان تناسب داشته باشند و سلامت آن را به خطر نیندازند؛ هم سلامت دنیوی و هم سعادت اخروی انسان.
دوم اینکه حلال باشند؛ زیرا در حرام، آرامش وجود ندارد. حرام مانند روغن نامناسبی است که در موتور خودرو ریخته شود و تمام سیستم را از کار بیندازد.
سوم اینکه نه دچار کمبود باشند و نه افراط. کمبود، عقده، ناراحتی و عدم تعادل ایجاد میکند و افراط نیز موجب سنگینی، اتلاف عمر و فرسودگی انسان میشود.
بنابراین، اگر این حدود رعایت نشود، ممکن است انسان به شهوت و میل خود برسد، اما چون تناسب ندارد، یا حلال نیست، یا دچار کمبود و افراط است، نتیجه آن تخریب و از بین رفتن تعادل خواهد بود.
قاعدهای که از ابتدا بارها به آن اشاره کردیم این بود که: «قد جعل الله لکل شیءٍ قدراً.» خداوند تمام نظام خلقت را بر پایه اندازه، حساب و ریاضیات آفریده است. همه ظهورات الهی بر اساس عدد و اندازهاند و هیچ موجودی در عالم نیست که فاقد اندازه باشد.
اگر امروز میتوانیم چربی، قند، اوره، تراکم استخوان و دهها شاخص دیگر را اندازهگیری کنیم، به این دلیل است که ابزار سنجش آن را یافتهایم؛ نه اینکه قبلاً اندازه نداشتهاند.
پیشرفت علم نیز چیزی جز پیشرفت در شناخت همین اندازهها و محاسبات نیست. در مهندسی، پزشکی و همه علوم، دائماً با عدد و اندازه سروکار داریم. خداوند همه چیز را بر اساس حساب و اندازه آفریده است؛ هم عالم ماده و هم عالم مجردات، هر دو دارای قانون، نظم و اندازهاند.در پیام بعدی، بخش دوم را با همین شیوه ویرایش و مرتب میکنم.
در لسان دین از این نظم و اندازه با عنوان عالم قضا و قدر یاد میشود؛ یعنی عالمی که در آن، هر چیز بر اساس حساب، اندازه و حکمت الهی رقم میخورد. به همین دلیل، مهمترین شب سال شب قدر است؛ شبی که تقدیرها و اندازههای سال آینده تعیین میشود. قرآن کریم میفرماید:
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ.»
در آن شب، همه امور بر اساس حکمت الهی تقدیر میشوند؛ اینکه چه تعداد برگ از درختان فرو بریزد، چه مقدار باران یا برف ببارد، چه کسی بیمار شود، چه کسی از دنیا برود، چه کسی ازدواج کند، چه کسی صاحب فرزند شود و حتی فرزند او دختر باشد یا پسر، همه بر اساس نظام دقیق الهی رقم میخورد.
لذتهای هر یک از بخشهای وجود انسان نیز همینگونهاند و باید بر اساس اندازه و تعادل باشند. اگر این اندازهها رعایت نشوند، تعادل انسان از بین میرود. همانگونه که جسم برای سلامت خود به آهن، روی، مس و سایر عناصر نیاز دارد و کمبود یا زیادی هر یک از آنها مشکل ایجاد میکند، روح انسان نیز برای سلامت خود به تغذیه صحیح نیازمند است.
برای مثال، اگر کسی دچار کمخونی یا فقر آهن باشد، ممکن است زود خسته شود، عصبی باشد یا بیحوصله شود. این یک مشکل جسمی است، اما آثار روانی نیز به دنبال دارد. بنابراین، گاهی بسیاری از مشکلات روحی و روانی، با درمان صحیح جسم برطرف میشوند.
به همین دلیل، یک روانپزشک یا مشاور آگاه، پیش از هر چیز، وضعیت جسم انسان را نیز بررسی میکند؛ زیرا ممکن است مشکلاتی مانند کمکاری یا پرکاری تیروئید، اختلالات خونی یا تغذیه نامناسب، منشأ بسیاری از ناراحتیهای روحی باشند. در چنین شرایطی، با اصلاح وضعیت جسم، بسیاری از مشکلات روانی نیز برطرف خواهند شد.
در اسلام، انسان متعادل دو نشانه مهم دارد: شادی و آرامش. اگر کسی نتواند شاد باشد یا آرامش نداشته باشد، نشانه آن است که در تنظیم یکی یا چند مورد از این پنج بخش وجودی خود دچار مشکل شده است. درست مانند پیوند عضوی که در بدن انجام میشود؛ ممکن است هزینه فراوانی صرف شود، اما اگر بدن آن عضو را پس بزند، پیوند موفق نخواهد بود.
روح انسان نیز همینگونه است. اگر در تنظیم امیال، شهوات و خواستههای خود، حلال و حرام، اندازه و تعادل رعایت نشود، روح انسان تعادل خود را از دست میدهد و نه در دنیا به آرامش میرسد و نه در آخرت.
نکته مهم دیگر این است که بخش حیوانی، هدف نهایی آفرینش انسان نیست. بخش عقلانی نیز نقش واسطه را دارد. این چهار بخش، ابزار و وسیلهاند تا انسان بتواند بخش فوقعقلانی خود را شکوفا کند؛ همان بخشی که انسان را به سوی کمال مطلق و قرب الهی سوق میدهد.
بنابراین، موفقیت واقعی انسان به این است که تا چه اندازه بخش فوقعقلانی او فعال باشد و بتواند خود را از محدودیتها رها کرده، به کمال بینهایت، آرامش، شادی و «مُلکٍ کبیر»ی که قرآن وعده داده است نزدیک کند.
ازاینرو، هنگام تغذیه و بهرهمندی از لذتها، باید مراقب باشیم که هیچیک از این پنج بخش آسیب نبینند. اسلام حتی درباره عبادت نیز همین اصل را رعایت میکند. اگر ایستادن در نماز برای بدن ضرر داشته باشد، دستور میدهد نماز را نشسته بخوانید. اگر وضو برای انسان زیان داشته باشد، تیمم را جایگزین میکند. اگر حج موجب عسر و حرج یا خارج از توان مالی باشد، آن را واجب نمیداند. حتی اگر غذایی ذاتاً حلال باشد، اما برای بدن ضرر داشته باشد، خوردن آن جایز نیست.
بدن در اسلام حرمت دارد و نباید آن را فرسوده یا نابود کرد. امام صادق علیهالسلام میفرمایند: اگر کسی برای کسب درآمد، شب تا صبح بیدار بماند و حق استراحت چشم و بدن خود را ادا نکند، درآمد او برکت نخواهد داشت؛ زیرا خداوند شب را برای آرامش و روز را برای تلاش و کار قرار داده است.
همچنین انسان حق ندارد خیال خود را با تصاویر آلوده، واهمه خود را با محبتهای نادرست یا عقل خود را با اطلاعات غلط تغذیه کند. هر کتابی ارزش خواندن ندارد، هر استادی شایسته پیروی نیست و هر سخنی ارزش شنیدن ندارد. همانگونه که برای غذای جسم دقت میکنیم، برای غذای روح نیز باید دقت داشته باشیم.
قرآن کریم یک قاعده کلی بیان میکند:
«فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ.»
انسان باید بنگرد که غذای خود را از چه راهی و چگونه به دست میآورد و با چه چیزی روح و جسم خود را تغذیه میکند. نه کمبود صحیح است و نه زیادهروی. البته اندازه نیاز افراد با یکدیگر متفاوت است. ممکن است غذایی که برای فردی مناسب است، برای دیگری زیانآور باشد. همانگونه که نیاز بدن افراد به کالری، خواب، فعالیت یا سایر نیازهای جسمی متفاوت است، نیازهای روحی و میزان بهرهمندی از لذتهای مشروع نیز در افراد یکسان نیست.
به همین دلیل، انسان به مربی و استاد نیاز دارد؛ همانگونه که برای سلامت جسم به پزشک مراجعه میکند، برای سلامت روح نیز باید از راهنمای آگاه بهره بگیرد. تصمیمگیری بر اساس سلیقه شخصی، عادتهای قومی یا رسوم خانوادگی کافی نیست؛ بلکه همه این امور باید بر پایه قاعده، فرمول و حکمت الهی تنظیم شوند.
از آنجا که هدف اصلی آفرینش انسان، شکوفایی بخش فوقعقلانی و رسیدن به کمال الهی است، تمام تغذیههای مربوط به حس، خیال، واهمه و عقل نیز باید در خدمت همین هدف باشند. از همینجا مفاهیمی مانند حلال، حرام، مستحب، مباح و مکروه معنا پیدا میکنند. حلال یعنی آنچه انسان مجاز است از آن بهره ببرد و به رشد او کمک میکند. حرام یعنی آنچه هم نظام دنیوی انسان را بر هم میزند و هم آخرت او را تباه میکند. مکروه نیز یعنی کاری که ترک آن بهتر و شایستهتر است.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 16
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
فدای تو؛ یعنی معنای اصلی آن را گفتیم. یعنی چه؟ یعنی تو پدر آسمانی و حقیقی من هستی؛ پدری که روح من، این روح بینهایت، از او به وجود آمده است. یعنی پدر و مادر زمینیام را فدای پدر و مادر آسمانیام میکنم. درست است؟ معنایش همین است؛ یعنی پدر و مادر آسمانی من برایم عزیزتر و محبوبتر از پدر و مادر زمینی هستند.
اما در عمل میبینیم وقتی قرار است برای خانواده زمینی و آدمها وقت گذاشته شود، افراد بهراحتی وقت میگذارند؛ ولی برای آسمان چنین وقتی ندارند. برای رفتوآمدهای معنوی، برای نشستن روی سجاده، برای خلوت با خدا وقت ندارند. وقتی هم روی سجاده مینشینند، هیچ اُنسی ندارند. با قرآن که دستورالعمل زندگی است، هیچ مأنوس نیستند. با حسینیه، مسجد و حرم هم اُنسی ندارند.
اگر هم به حرم بروند، خیلی زود، به قول امروزیها، «سوسکی» میروند؛ فقط ضریح را میبوسند و برمیگردند. انگار تمام زیارت همین است که ضریح را ببوسی و تمام! در حالی که اگر دقت کرده باشید، معمولاً افراد در حرم نمینشینند تا با خود حضرت حرف بزنند و ارتباطی برقرار کنند.
گاهی چهار ساعت در صف میایستند تا فقط دستشان به ضریح برسد یا آن را ببوسند و برگردند. انگار فکر میکنند فقط همانجا امام رضا علیهالسلام حضور دارد و فقط همانجا صدایشان را میشنود؛ در حالی که در همان صف، با همدیگر درگیر میشوند، همدیگر را هل میدهند، آزار میرسانند و چهبسا مرتکب گناه هم میشوند. افراد زیادی اذیت میشوند تا فقط به ضریح برسند؛ اما کمتر کسی با خودش فکر میکند که گوشهای آرام بنشیند و با حضرت درد دل کند.
مگر در زیارت نمیخوانیم: «أشهدُ أنَّکَ تَری مَقامی و تَسمَعُ کَلامی.» یعنی تو مرا میبینی و سخنم را میشنوی. همه هم این را میدانند؛ اما وقتی به حرم میروند، حرفی برای امام رضا علیهالسلام ندارند. دلتنگی حقیقی برای ایشان ندارند. اگر هم چیزی بگویند، معمولاً یک دنیا گرفتاری و عقدههای زمینیشان را با خود به حرم میآورند و فقط از حضرت میخواهند مشکلات دنیاییشان را حل کند؛ اما خودشان با امام حرفی ندارند.
بالاخره حضرت پدر آسمانی ماست. مگر انسان دوست ندارد با پدرش بنشیند و گفتوگویی صمیمانه داشته باشد؟ مگر قرار است هر وقت نزد خانوادهاش رفت، فقط چیزی از آنها بخواهد و چیزی بگیرد؟
همین نبودِ اُنس باعث شده است که وقتی مثلاً میلاد حضرت زهرا سلاماللهعلیها یا سایر ائمه علیهمالسلام فرا میرسد، فقط فکر کنیم آنها باید چیزی به ما بدهند. در حالی که در تولد، معمولاً آن کسی که تولدش است هدیه میگیرد، نه اینکه فقط هدیه بدهد.
مثلاً امروز میلاد مادرمان حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیهاست؛ چرا ما هدیهای به ایشان ندهیم و دل حضرت را شاد نکنیم؟ یا اگر میلاد امام رضا علیهالسلام است، چرا ما هدیهای به حضرت تقدیم نکنیم؟ انسان میتواند هدیههای فراوانی به آن بزرگواران تقدیم کند؛ اما این فکر اصلاً به دل ما نمیافتد. چرا؟ چون رابطه عاطفی ما با آنها بسیار ضعیف است. از طرف آنها محبت هست، اما از طرف ما این محبت بسیار کمرنگ است.
وقتی این رابطه ضعیف باشد، نشان میدهد که انسان در تغذیه قوای وجودی خود، هوسباز بوده و بیشتر به هوسهای چهار بخش پایین وجودش رسیده است؛ اما بخش انسانی و فوقعقلانی او ضعیف مانده است. آنقدر ضعیف که دیگر حتی هوسی هم نسبت به امور معنوی ندارد. دقت کنید؛ وقتی انسان حتی هوس هم نداشته باشد، یعنی آن بخش واقعاً ضعیف شده است.
انسان هوس پول، لباس، تلفن همراه، انگشتر، اتومبیل، خانه، فرش و وسایل مختلف را میکند؛ پس معلوم میشود بخش حسی او زنده و فعال است. هوس زیباییها، تجملات و هنر را دارد؛ پس بخش خیالی او فعال است. محبتها و عشقهای زمینی، مانند علاقه به دوست، همسر، نامزد و اطرافیان نیز مربوط به بخش وهمی است و نشان میدهد آن بخش هم فعال است.
هوسهای علمی و مطالعاتی در افراد کمتر دیده میشود. بسیاری از کسانی هم که به دانشگاه میروند، از روی عشق به علم نمیروند؛ بلکه میگویند اگر مدرک نگیریم، شغل و درآمد مناسبی نخواهیم داشت. حتی اگر به آنها بگویند بدون درس خواندن هم مدرک میدهیم، بسیاری از آنها راضیتر خواهند بود. بنابراین عشق به دانستن در همه افراد قوی نیست؛ هرچند هنوز کسانی هستند که واقعاً از فهمیدن لذت میبرند.
اینکه شما امروز اینجا نشستهاید، نشان میدهد بخش عقلانی شما زنده است؛ چون مسیری را طی کردهاید تا چیزی به عقل و قلبتان اضافه شود.
اما هوسهای بخش انسانی بسیار کم است. بیشتر مردم در این قسمت مردهاند. هوس نماز، نماز شب، قرآن، حرم، مسجد، حسینیه، مناطق عملیاتی، هوس خدا، چهارده معصوم علیهمالسلام، امامزادگان، فرشتگان و حتی بهشت را ندارند.
در روایت آمده است: «شَوِّقوا أَنفُسَکُم إِلَی الجَنَّة.» خودتان را مشتاق نعمتهای بهشتی کنید. اگر کسی هوس بهشت را ندارد، یعنی با آن سنخیتی احساس نمیکند.
فرض کنید کسی کلهپاچه یا سیرابی را دوست ندارد؛ طبیعی است که هوس آن را هم نمیکند، چون با آن سنخیت ندارد. انسان چیزی را هوس میکند که با آن شباهت و سنخیت داشته باشد، دوستش داشته باشد و وقتی از آن دور میشود، دلتنگش شود. همین دلتنگی، نشانه زنده بودن آن بخش از وجود انسان است.
اگر بخواهیم بفهمیم این بخش از وجود ما زنده است یا نه، باید ببینیم آیا نسبت به آن خیالپردازی و اشتیاق داریم یا نه. فرض کنید به یک بچه بگویید: «میخواهم برایت دوچرخه، کفش، کتوشلوار، چادر یا لباس نو بخرم.» گاهی آنقدر ذوق میکند که تا صبح خوابش نمیبرد و حتی چند بار در خواب همان لباس یا دوچرخه را میبیند. این نشان میدهد آن بخش از وجودش زنده است؛ چون هوس میکند و درباره آن خیالپردازی دارد.
یا کسی که عاشق مقام و ریاست است؛ اگر بخواهد نماینده مجلس، وزیر، استاندار یا رئیسجمهور شود، بارها در ذهنش خودش را در آن جایگاه تصور میکند و مدام با خود میگوید: «اگر به این مقام برسم، این کار را میکنم و آن تصمیم را میگیرم.» یا کسی که عاشق فردی شده است، دائماً در خیال خود با او زندگی میکند، با او حرف میزند و آینده را در ذهنش میسازد. این خیالپردازیها نشانه آن است که آن محبت و علاقه در وجودش زنده است.
امام سجاد علیهالسلام در مناجات با خداوند عرضه میدارد که چقدر لذتبخش است انسان در عالم خیال و وهم، با محبوب حقیقی خود سخن بگوید و عشقبازی کند. یکی از نشانههای محبت واقعی این است که انسان در خیال خود با محبوبش زندگی میکند و با او سخن میگوید.
به همین دلیل، اگر دختر و پسری در دوران عقد باشند، اما نه دلتنگ هم شوند، نه تماسی بگیرند، نه پیامی بدهند و نه به یاد یکدیگر باشند، این یک علامت خطر است. میگویند این رابطه دچار طلاق عاطفی شده است. اگر از کسی بپرسند: «همسرت را دوست داری؟ دلت برایش تنگ میشود؟ به او فکر میکنی؟» و پاسخ روشنی نداشته باشد، معلوم میشود آن محبت در وجودش مرده یا از ابتدا شکل نگرفته است؛ شاید هم ازدواج، اجباری یا انتخاب، نادرست بوده است.
پس هوس نشانه زنده بودن، فعال بودن و قدرت یک بخش از وجود انسان است.
حال اگر بخواهیم بفهمیم یک انسان بیشتر حیوانصفت است یا حقیقتاً انسان، باید ببینیم کدام دسته از هوسهایش بر او غلبه دارد. هر بخشی که هوسهایش بیشتر باشد، شخصیت انسان را همان بخش شکل میدهد. به همین دلیل در روایات آمده است که برخی از مردم در قیامت به صورت حیوانات مختلف محشور میشوند؛ مانند خوک، سگ یا بوزینه. با اینکه در دنیا مسلمان بودهاند، اما چون بیشترین تغذیه را به همان ابعاد حیوانی دادهاند و بخش انسانی را ضعیف گذاشتهاند، با همان حقیقت باطنی محشور میشوند.
در مقابل، نشانه انسان حقیقی این است که بخش فوقعقلانی او فعال باشد. پیشتر گفتیم که انسان کامل سه محبوب را از همه بیشتر دوست دارد: خداوند متعال، چهارده معصوم علیهمالسلام و جهاد در راه خدا. اگر این سه محبوب در رأس همه محبتهای انسان قرار بگیرند، معلوم میشود بخش انسانی او زنده و غالب است و اگر از دنیا برود، به صورت انسان محشور خواهد شد، نه به صورت حیوان.
اکنون میخواهیم درباره هوا و هوس سخن بگوییم. اگر انسان افسار شکم، خیال، شهوت، میل به مقام، قدرت، ثروت یا حتی شهوت علم را رها کند و همه توجهش صرف این چهار بخش شود، اما بخشهای بالاتر را تغذیه نکند، دچار خطر بزرگی خواهد شد.
شهوت فقط شهوت جنسی نیست. شهوت شکم، شهوت مقام، شهوت ثروت، شهوت قدرت و حتی شهوت علم نیز وجود دارد. بعضی افراد شاید از نظر شهوت جنسی چندان گرفتار نباشند، اما در شهوت خوردن و لذتهای شکم، بسیار اسیرند و دائماً به دنبال غذاهای خوشطعم و رنگارنگ هستند.
این شهوتها، دامهای شیطاناند. البته میلهای طبیعی این چهار بخش محترماند و اگر حلال و بهاندازه باشند، اشکالی ندارند؛ اما اگر حرام شوند یا از حد اعتدال بگذرند، انسان گرفتار هوسبازی و شهوترانی میشود.
وقتی این بخشها بیش از اندازه تغذیه شوند، سنگین میشوند و دیگر جایی برای تغذیه بخش انسانی باقی نمیماند. در نتیجه، انسان دیگر حال نماز، سجده، حضور قلب، خوابهای نورانی، الهامات الهی و اُنس با خدا را پیدا نمیکند.
حتی از نظر جسمی نیز همینگونه است. کسی که اضافهوزن زیادی دارد، علاوه بر آسیبهای جسمی، در فعالیتهای عقلانی و معنوی نیز دچار سنگینی میشود. چنین انسانی چابکی لازم برای تفکر عمیق، دقت، حضور قلب و پروازهای معنوی را ندارد؛ مانند پرندهای که بال دارد، اما به دلیل سنگینی، توان اوج گرفتن ندارد.
به همین دلیل، در تربیت فرزندان نیز باید مراقب بود که تعادل برقرار باشد. امروز بسیاری از خانوادهها بیش از اندازه به تغذیه جسم و موفقیت تحصیلی فرزندان اهمیت میدهند؛ اما سه بخش دیگر، یعنی اخلاق، عقلانیت و معنویت، گرسنه میماند. نتیجه آن میشود که شاید فرزند، پزشک یا مهندس موفقی شود، اما همسر، پدر یا مادر خوبی نباشد و از آرامش و شادی حقیقی نیز بهرهای نبرد.
نشانه تعادل این است که هرچه تغذیه همه ابعاد وجود انسان متناسبتر شود، شادی، آرامش و سلامت روحی او نیز بیشتر شود.
متأسفانه امروزه سرگرمیها، بازیها، فضای مجازی، تلویزیون و عوامل غفلت آنقدر زیاد شدهاند که فرصت پرواز روح را از انسان گرفتهاند. ممکن است کسی ساعتها پای تلویزیون یا تلفن همراه بنشیند و عمر خود را صرف چیزهایی کند که هیچ سودی برای دنیا و آخرتش ندارند. چنین کسی دیگر نمیتواند در نماز حضور قلب داشته باشد و به آسمان معنا پرواز کند.
به همین دلیل، امام صادق علیهالسلام فرمودند که ممکن است انسانی پنجاه سال نماز بخواند، اما حتی یک رکعت از آن پذیرفته نشود؛ زیرا در تمام این سالها هیچگاه مخاطب واقعی خود را در نماز نشناخته و هنگام گفتن «السلام علیکم» نیز نفهمیده است که به چه کسانی سلام میدهد.
پس نباید اجازه دهیم تنبلی و بیحوصلگی به بخشهای عقلانی و فوقعقلانی وجودمان راه پیدا کند. باید برای این بخشها وقت بگذاریم؛ زیرا هرچه سهم این بخشها بیشتر شود، سهم هوسهای پایینتر کمتر خواهد شد.
به همین دلیل خداوند نمازهای واجب، روزه ماه رمضان و عبادتهای دیگر را تشریع کرده است تا انسان ناچار شود بخشی از وقت خود را صرف تغذیه روح کند. اما اگر کسی حتی در ماه رمضان نیز تمام فکرش جبران خوردن و آشامیدن در زمان افطار باشد، معلوم است که هنوز بخش حیوانی او بر بخش انسانیاش غلبه دارد.
مرحوم الهی قمشهای میفرمود:
میترسم که این تن، که حائل است به جانم،
کودک عزیزِ روانم سقط کند.
یعنی میترسم این وابستگیهای جسمانی نگذارند روح انسان در دنیا رشد کند و سالم به عالم آخرت قدم بگذارد.
در پایان، بهترین دعا، دعا برای تعجیل در فرج امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف است.
سپس حضرت میفرمایند:
«اعْلَمْ أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِيهِ الْكُرْهُ، وَمَا مِنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِيهِ الشَّهْوَةُ.»
یعنی بدان که هیچ طاعتی از طاعتهای خدا نیست، مگر اینکه بخش حیوانی انسان از آن خوشش نمیآید؛ و هیچ گناهی نیست، مگر اینکه همان بخش حیوانی به آن رغبت دارد.
اما بخش انسانی درست برعکس است. هر طاعتی که انسان را به خدا و خانواده آسمانیاش نزدیک کند، برای او شیرین و لذتبخش است. همانگونه که مادری با عشق برای فرزندش غذا میپزد یا پدری با شوق برای خانوادهاش زحمت میکشد، انسانِ عاشق خدا نیز از نماز، ذکر، قرآن، حرم، مسجد، حسینیه و هر کاری که او را به محبوب حقیقیاش نزدیک کند، لذت میبرد و آن را سنگین و دشوار نمیبیند.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 17
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
برای اینکه انسان بتواند از اسارت این قوا رها شود، باید بتواند آنها را تربیت کند و تحت حاکمیت خود نگه دارد. برای رسیدن به این هدف، لازم است از تنبلی و بیحوصلگی فرار کند و مهمتر از همه، بُعد «فوق عقل» را در وجود خود تقویت کند.
فوق عقل چیست؟ فوق عقل همان عشق است. هرچه انسان عشق خود را نسبت به خداوند و خانواده آسمانیاش، یعنی چهارده معصوم علیهمالسلام، بیشتر کند، قوا و تمایلات پایینتر او متعادلتر، آرامتر و مطیعتر میشوند. در نتیجه، احساس آرامش، خوشبختی و رضایت بیشتری نیز خواهد داشت.
این حالت مانند بدن بیماری است که پس از درمان، وقتی قند، چربی، فشار خون و سایر عوامل بدنش متعادل میشود، احساس آرامش و سلامت میکند. تا زمانی که این بُعد فوق عقلانی به معشوق حقیقی خود نرسیده باشد، بخشهای پایینتر وجود انسان مدام شیطنت میکنند. در حقیقت، این بخش فوق عقل، مدیر و فرمانده همه قواست. اگر این مدیر تضعیف شود، قوه عاقله نیز قدرت مدیریت خود را از دست میدهد و هر یک از قوا انسان را به سویی میکشند.
به همین دلیل گفته میشود که اگر زن خود را بشناسد و بداند عشق و عاطفهاش را نباید در این سه بخش پایین آزاد کند، بلکه باید آن را در مسیر عقل و فوق عقل هدایت کند، میتواند بسیار موفقتر باشد. زن از نظر آفرینش، سرشار از عاطفه، مهر و محبت است و اگر این سرمایه را در مسیر الهی به کار بگیرد، سرعت رشد معنوی او از مرد بیشتر خواهد بود.
اگر به جلسات معنوی نگاه کنید، معمولاً تعداد بانوان بسیار بیشتر از آقایان است. این موضوع فقط مخصوص کشور ما نیست؛ در کشورهای مختلف دنیا نیز همینگونه است. من در سفرهای خارج از کشور، چه در اروپا، چه در کشورهای عربی و چه در کشورهای آسیایی، همین وضعیت را دیدهام. معمولاً ده تا بیست درصد شرکتکنندگان را آقایان و حدود هشتاد درصد را بانوان تشکیل میدهند. همچنین آمارها نشان میدهد که زنان مؤمن و اهل نماز، در بسیاری از جوامع، از مردان مؤمن و نمازخوان بیشتر هستند.
علت این است که وقتی زن بتواند بر تمایلات نادرست خود غلبه کند، عشق او در مسیر صحیح تخلیه و ارضا میشود؛ یعنی در محبت خداوند قرار میگیرد. به همین دلیل، بانوان در مسیر عرفان و کمال، اگر خودسازی کنند، گاهی از مردان نیز پیشی میگیرند و سرعت رشدشان بیشتر میشود.
اما اگر همین سرمایه عظیم عاطفه در مسیر صحیح قرار نگیرد، سقوط آنان نیز میتواند شدیدتر باشد؛ زیرا مرد از نظر قوه عاقله معمولاً قویتر است، اما زن از نظر قوه عشق و عاطفه توان بیشتری دارد. اگر این عشق بدون هدایت و مربی رها شود، به جای خدا صرف لباس، تجملات، ظواهر، چشموهمچشمی، خانوادهگرایی افراطی و امور دنیایی میشود و دیگر فرصتی برای رسیدن به عشقهای برتر و الهی باقی نمیماند.
بنابراین باید میلها و شهوات خود را کنترل کنیم و بدانیم هوسبازیهای بخشهای پایین وجود انسان، سمی کشنده برای بُعد فوق عقلانی و حقیقت انسانی اوست. هرچه بیشتر به خواستههای بیحساب این بخشها اهمیت بدهیم، آنها گستاختر، نیرومندتر و حاکمتر میشوند و خواستههایشان نیز پایانناپذیرتر خواهد شد.
از سوی دیگر، چون روح انسان بینهایتطلب است، اگر معشوق حقیقی خود، یعنی خداوند، را نیابد، این میل بینهایت را در کمالات محدود جستوجو میکند؛ مثلاً مدام به دنبال مدرک، مقام، قدرت، ریاست، سیاست، شهرت، محبوبیت، رقابت، چشموهمچشمی یا جلب رضایت دیگران میرود، در حالی که هیچیک از اینها توان سیراب کردن روح بینهایتطلب انسان را ندارند.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند بیشترین ناله اهل جهنم، از امروز و فردا کردن، تنبلی و بیحوصلگی است. بسیاری از انسانها انسانهای بدی نیستند؛ فقط به دلیل سستی، فرصت رشد و اصلاح خود را از دست میدهند.
گاهی انسان برای تحصیل، شغل، درآمد یا موقعیت اجتماعی آنقدر وقت و انرژی صرف میکند که همسر، فرزندان و آرامش زندگی خود را قربانی میکند. این نشان میدهد که بخشهای پایین وجود او بر بخش انسانیاش حاکم شدهاند و همین، منشأ بسیاری از مشکلات و گرفتاریهای زندگی است.
حالا اگر این روح بینهایتطلب، به جای معشوق حقیقی خود، به کمالات محدود دل ببندد، هرچه هم به آنها برسد، باز احساس کمبود میکند. اگر به مقام برسد، باز مقام بالاتری میخواهد؛ اگر به شهرت برسد، شهرت بیشتر را طلب میکند؛ اگر به ثروت برسد، باز ثروت بیشتری میخواهد. زیرا هیچیک از اینها بینهایت نیستند و روح انسان تنها با اتصال به بینهایت آرام میگیرد.
برای همین، انسانی که مدام دنبال هوسهای بخشهای پایینی وجودش است، عمر و فرصت خود را صرف رقابتها، چشموهمچشمیها و تجملات میکند. ارزش انسان نیز کمکم با همین معیارها سنجیده میشود؛ به جای آنکه بگویند چه کسی انسانتر است، میگویند چه کسی باسوادتر، ثروتمندتر، مشهورتر یا زیباتر است.
در حالی که هیچیک از اینها معیار انسانیت نیست. ممکن است فردی دانش بسیار بالایی داشته باشد، اما از نظر انسانی در مرتبه پایینی قرار بگیرد. بسیاری از فسادها، جنگها، سلاحهای مخرب، بمبهای شیمیایی و ابزارهای ویرانگر را انسانهای باسواد و تحصیلکرده ساختهاند. بنابراین، صرف علم، مقام، شهرت یا قدرت، نشانه کمال انسانی نیست.
زیبایی ظاهری، لباس، ثروت و تجملات نیز از کمالات بخشهای پایینتر وجود انسان هستند، نه از کمالات انسانی. ممکن است ارزش مادی یک فرد بیشتر باشد، اما این به معنای ارزش انسانی بیشتر او نیست.
متأسفانه در زمان ما تعریف انسان دگرگون شده است. کمتر کسی میگوید انسان واقعی کسی است که فوق عقل قویتری داشته باشد، اسماء الهی بیشتری را در وجود خود متجلی کرده باشد و به چهارده معصوم علیهمالسلام شبیهتر شده باشد. در حالی که قرآن، انسانهای کامل را با گروههایی مانند انبیا، صدیقین، شهدا و صالحین معرفی میکند، نه با عناوینی مانند دکتر، مهندس، هنرمند، ورزشکار یا سیاستمدار. این عنوانها مربوط به تواناییهای بخشهای پایین وجود انسان هستند، نه معیار ارزش حقیقی او.
به همین دلیل، الگوی زندگی هر انسان نشان میدهد که ارزش واقعی او چیست. قرآن کریم میفرماید هر انسانی با امام و الگوی خود محشور میشود. صرف ادعا کردن کافی نیست؛ مهم آن است که سبک زندگی انسان شبیه چه کسی باشد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز فرمودند: «المرء مع من أحب»؛ انسان با کسی محشور میشود که حقیقتاً او را دوست دارد.
البته قرآن هرگز نمیگوید از نعمتهای دنیا استفاده نکنید یا همسر، فرزند، خانه و امکانات زندگی را دوست نداشته باشید؛ بلکه میفرماید این محبتها باید تحت فرمان محبت خدا، خانواده آسمانی و جهاد در راه خدا باشند. اگر این سه محبت بر همه محبتهای دیگر حاکم شوند، همه علاقههای دنیایی نیز در جای صحیح خود قرار میگیرند و انسان به تعادل میرسد.
همانگونه که زیبایی بدن انسان در این است که هر عضو در جای خود قرار داشته باشد، شخصیت انسان نیز زمانی متعادل است که بخش فوق عقلانی بر سایر بخشها حکومت کند. اگر این تعادل به هم بخورد، شخصیت انسان نیز از مسیر طبیعی خود خارج میشود.
هرچه ایمان انسان بیشتر شود، محبت او به همسر، خانواده، طبیعت، غذا، میوهها، گلها و همه نعمتهای الهی نیز عمیقتر و شیرینتر خواهد شد. به همین دلیل، روایات میفرمایند از نشانههای ایمان، افزایش محبت انسان به همسرش است؛ زیرا هرچه انسان به خداوندِ رحمان و رحیم نزدیکتر شود، رحمت، گذشت، تغافل، بردباری و مهربانی او نیز بیشتر میشود و بسیاری از اختلافها، دعواها و طلاقها از بین میرود.
سپس امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: «الشهوات سموم قاتلات»؛ شهوتهای رهاشده، زهرهای کشندهاند. مقصود، شهوتهایی است که از حاکمیت فوق عقل خارج شده باشند. اما اگر میل و اشتیاق انسان متوجه خداوند شود، همین میل، عامل پرواز و رشد او خواهد بود. در دعاها نیز از خدا میخواهیم که شهوت و اشتیاق ما را در مسیر خودش قرار دهد.
هرچه این اشتیاق الهی بیشتر شود، شادی، آرامش و نشاط حقیقی انسان نیز افزایش مییابد. بنابراین، یکی از نشانههای ایمان واقعی، آرامش و شادی درونی است. اگر عبادت، انسان را به آرامش نرساند، معلوم میشود هنوز حقیقت ارتباط با خدا را درک نکرده و عبادتش بیشتر از روی تکلیف است تا عشق.
حضرت علی علیهالسلام همچنین میفرمایند: «نفس خود را از شهوتها بازدار تا از آفتها در امان بمانی.» هرچه انسان بیشتر اسیر خواستههای بیحساب بخشهای پایین وجودش شود، آسیبهای روحی، خانوادگی و اجتماعی بیشتری خواهد دید.
بسیاری از اختلافهای خانوادگی نیز از همینجا آغاز میشود. اگر انسان برنامهای برای تقویت عقل، فوق عقل، مهارتهای عاطفی، اقتصادی و معنوی خود داشته باشد، روابط خانوادگی او به شکل چشمگیری اصلاح میشود؛ اما تنبلی و بیحوصلگی اجازه چنین رشدی را نمیدهد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 18
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
عقل، ادراکِ کلیات میکند و قواعد کلی را به دست میآورد. برای مثال، میفهمد که دو دوتا چهار تاست یا اینکه هرگاه آب به صد درجه برسد، به جوش میآید. تمام فرمولها و قوانینی که در رشتههای مختلف دانشگاهی تدریس میشود، با قوهی عقل درک میشوند. در واقع، عقل قوانین و فرمولهای حاکم بر عالم خلقت را کشف میکند.
اما بخش فوقِ عقل چیست؟
بخش فوق عقل نیز یکی از ابعاد وجودی انسان است؛ همان بخشی که عاشق کمال مطلق و بینهایت است. همانطور که گفتیم، کمال مطلق و بینهایت تنها یک مصداق دارد و آن الله تبارک و تعالی است. انسان در این بخش، عاشق علم بینهایت، قدرت بینهایت، زیبایی بینهایت و لذت بینهایت میشود و مجموعهی همهی این کمالات، همان الله است. پس حقیقت انسان، عاشق خداوند است.
بنابراین، گزارهی «لا إله إلا الله» مربوط به کدام بخش وجود ماست؟ این گزاره مربوط به بخش فوق عقل، یعنی بخش انسانی ماست. هر یک از قوای انسان، متعلق و معشوق ویژهی خود را دارند؛ عقل با علم و ادراک سروکار دارد، وهم با امور اعتباری و موهوم، خیال با تصاویر و زیباییهای هنری، و حس با محسوسات. اما معشوقِ بخش فوق عقل، تنها خداوند متعال است.
پس وقتی میگوییم «لا إله إلا الله»، این سخن مربوط به بعد انسانی ماست. حیوانات نیز به اندازهی ظرفیت خود خدا را دوست دارند، اما خداوند با آن عظمت و کمال، معشوقِ قوهی حیوانی نیست. این عشق، ویژهی حقیقت انسانی انسان است.
از همین رو امام میفرماید حتی رئیسجمهور آمریکا نیز در حقیقت عاشق خداست؛ یعنی او هم عاشق کمال مطلق و بینهایت است، اما نمیداند این میل بینهایتطلب خود را کجا جستوجو کند. گاهی آن را در پول، خانه، خودرو، لباس و امکانات مادی میبیند؛ گاهی در زیباییهای هنری؛ گاهی در مقام، شهرت و قدرت؛ و گاهی در علم، مدرک، تخصص یا یادگیری زبان. در حالی که بخش انسانی انسان، تنها با خدا آرام میشود؛ همانگونه که قرآن میفرماید:
«أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلوب.»
این «قلب» همان بخش فوق عقلانی انسان است. اگر این بخش ضعیف یا غیرفعال باشد، انسان حتی با نماز و ذکر نیز آرامش واقعی پیدا نمیکند. ممکن است بیست سال نماز بخواند، اما همچنان عصبی، پرخاشگر، بداخلاق و تندخو باشد؛ زیرا نمازش به دریافت قلبی نرسیده و این حس الهی در وجودش فعال نشده است.
این حالت مانند کسی است که دستش فلج شده باشد؛ هرچه چیزی را لمس میکند، هیچ احساسی ندارد. یا کسی که حافظهاش آسیب دیده و وقتی از خانه بیرون میرود، نمیداند باید به کجا برود. چنین عضوی وجود دارد، اما کارایی خود را از دست داده است.
پس اصلِ وجود انسان این است که در بخش فوق عقلانی خود عاشق خداست و اگر این بخش تغذیه نشود، سایر بخشهای وجود او نیز آسیب میبینند. هرچند بخشهای پایینتر نیز باید تغذیهی مناسب داشته باشند، اما اگر بخش فوق عقلانی گرسنه بماند، انسان نهتنها آرامش واقعی را از دست میدهد، بلکه حتی از نعمتهای دنیایی نیز لذت عمیقی نخواهد برد.
هر کس میخواهد از علم و دانشی که میآموزد لذت ببرد، از روابط خانوادگی و محبتهای زمینی بهرهی واقعی داشته باشد، از هنر، طبیعت و زیباییهای عالم لذت ببرد یا حتی از سادهترین نعمتها، مانند نوشیدن یک لیوان آب، بهرهی عمیق ببرد، باید پیش از هر چیز بخش فوق عقلانی خود را تقویت کند.
در روایات آمده است که اگر روح انسان زمخت شود، حتی از نوشیدن آب نیز لذت نمیبرد. او لطافت و زیبایی آب را درک نمیکند و این خود نوعی محرومیت و عذاب است؛ زیرا از نعمتی که خداوند در اختیارش قرار داده، بهرهی حقیقی نمیبرد.
بنابراین، هرچه انسان میخواهد در مراتب پایینتر زندگی نیز بهرهمندتر باشد، باید پیوسته غذای روح و بخش فوق عقلانی خود را فراهم کند؛ زیرا رشد این بخش، به سود تمام ابعاد وجود انسان است.بخش دوم شامل مباحث عدالت در تغذیهی قوای پنجگانه، ورزش، تغذیه، تنبلی، رابطهی قوا با یکدیگر، نماز، ارتباط با خدا و اهلبیت علیهمالسلام و جمعبندی خواهد بود.
بنابراین، باید در همهی ابعاد وجود خود عدالت را رعایت کنیم و به هر بخش، به اندازهی نیازش توجه داشته باشیم. نباید تنها یک بُعد را تقویت کنیم و از سایر ابعاد غافل بمانیم.
برای مثال، اگر کسی میخواهد در مسیر معنویت و رشد عقلانی پیشرفت کند، باید به جسم خود نیز رسیدگی کند. به همین دلیل در برنامههایی که برای دوستان تنظیم کردهایم، تأکید شده است که هر انسان، دستکم روزی نیم ساعت ورزش کند. کسی که ورزش نمیکند، نمیتواند انسان عاقل و معنویِ کاملی باشد؛ زیرا بدن، وسیلهی حرکت روح است و اگر به آن ظلم شود، سایر ابعاد وجود نیز آسیب میبینند.
باید حرمت بدن، پوست، مو، چشم و سلامت جسم را حفظ کنیم. اگر چیزی برای بدن زیانآور است، نباید آن را انجام دهیم. همانطور که باید خیال خود را نیز با روابط سالم خانوادگی، محبت به همسر و فرزند و انجام مسئولیتها تقویت کنیم و به عقل خود نیز با مطالعه، یادگیری و شناخت صحیح، غذا برسانیم.
اما مهمترین بخش، تغذیهی بُعد فوق عقلانی و انسانی است. این بخش، هم به معرفت نیاز دارد و هم به محبت. انسان باید زمانی را به مطالعه و شناخت خدا اختصاص دهد و زمانی را نیز برای خلوت عاشقانه با خدا، اهلبیت علیهمالسلام و عالم غیب قرار دهد. این سرمایهای است که برای زندگی پس از مرگ به آن نیاز خواهیم داشت؛ زیرا هیچکس نمیداند چه زمانی وارد عالم برزخ خواهد شد.
ارزش حقیقی انسان در آن جهان، به میزان سرمایهای است که در بُعد انسانی خود اندوخته است؛ نه به ثروت، مقام یا اطلاعات دنیایی.
از این رو، نباید تنبل باشیم. باید در همهی ابعاد زندگی، انسانی فعال و هوشیار باشیم. کسی که نسبت به ورزش، سلامت، مطالعه یا ارتباط با خدا بیحوصله و تنبل است، در حقیقت به همهی ابعاد وجود خود خیانت میکند.
در روایات نیز آمده است که تنبلی و بیحوصلگی، کلید بسیاری از بدبختیهای انسان است و دنیا و آخرت او را تباه میکند.
برای درمان تنبلیِ جسم، دو عامل بسیار مهم وجود دارد: ورزش و تغذیهی صحیح.
ورزش باید به یک برنامهی همیشگی تبدیل شود. اگر انسان بهتنهایی نمیتواند شروع کند، باید برای خود الزام ایجاد کند؛ از یک دوست کمک بگیرد، برای خودش نذر یا جریمه تعیین کند و با جدیت این عادت را در خود به وجود آورد.
تغذیه نیز نقش بسیار مهمی در نشاط، تمرکز و ارادهی انسان دارد. برخی غذاها خوابآورند، برخی نشاطآور و برخی باعث کندی ذهن میشوند. علاوه بر این، لازم است انسان از نظر پزشکی نیز وضعیت جسم خود را بررسی کند. کمخونی، اختلالات تیروئید، کمبود ویتامینها یا مواد معدنی میتواند سبب بیحوصلگی، عصبانیت، خستگی و سستی شود. بنابراین، پیش از آنکه مشکلات را صرفاً روانی بدانیم، باید سلامت جسم را نیز بررسی کنیم.
نکتهی مهم دیگر، رعایت عدالت میان همهی قوای وجود انسان است. اگر تنها یک بُعد را بیش از اندازه تقویت کنیم، همان بُعد، حق سایر بخشها را پایمال خواهد کرد.
برای نمونه، ممکن است کسی تمام عمر خود را صرف درس، تحقیق و اختراع کند و به دانشمند بزرگی تبدیل شود، اما در روابط خانوادگی، اخلاق، معنویت و ارتباط با خدا بسیار ضعیف باشد. چنین انسانی شاید در دنیا موفق باشد، اما اگر سرمایهای برای عالم آخرت نیندوخته باشد، در آن جهان فقیر خواهد بود.
انسان عادل، برای همهی ابعاد وجود خود وقت میگذارد. همانگونه که هنگام مطالعه، تمام تمرکز خود را بر درس میگذارد، هنگام عبادت نیز باید همهی توجه خود را به خدا معطوف کند.
متأسفانه بسیاری از ما هنگام نماز، ذهنمان درگیر درس، کار، پول، اختلافهای خانوادگی، نگرانیها یا خاطرات گذشته است. در ظاهر نماز میخوانیم، اما قلبمان با خدا نیست؛ در نتیجه، از آثار حقیقی نماز بهرهای نمیبریم.
اگر انسان بتواند با خدا رابطهای عاشقانه برقرار کند، نام خدا، نماز، دعا، زیارت و یاد اهلبیت علیهمالسلام برای او شیرین و آرامبخش خواهد شد. دیگر تنها برای برآورده شدن حاجت به زیارت نمیرود، بلکه خودِ دیدار، مناجات و گفتوگو با خدا و اولیای الهی، برایش لذتبخش خواهد بود.
کسی که سرمایهی معنوی و الهی دارد، با مشکلات دنیا از هم نمیپاشد. فقر، بیماری، شکست، طلاق، یا سختیهای زندگی او را نابود نمیکند؛ زیرا دلخوشیهای بزرگتری دارد. اما کسی که از این سرمایه محروم است، شادی و غم او کاملاً وابسته به دنیا خواهد بود؛ با دنیا شاد میشود و با دنیا نیز افسرده و ناامید میگردد.
پس باید در تغذیهی همهی ابعاد وجود خود عدالت را رعایت کنیم؛ جسم را سالم نگه داریم، عقل را با علم تغذیه کنیم، خیال و روابط خانوادگی را تقویت کنیم و بیش از همه، بُعد انسانی و فوق عقلانی خود را با معرفت، محبت، عبادت و انس با خداوند متعال زنده و پویا نگه داریم.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 19
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
اگر کسی چنین رفتاری با یک کودک داشته باشد، درباره او چه قضاوتی میکنیم؟ حتی اگر آن کودک فرزند خودش هم نباشد، باز هم این رفتار را ظلم و بیرحمی میدانیم.
در روایتی آمده است که راوی میگوید: دیدم امام صادق(ع) هنگام غذا خوردن، یک لقمه خودشان میخوردند و یک لقمه هم به سگی که مقابل حضرت بود میدادند. عرض کردم: آقا، نیمی از غذایتان رفت. حضرت فرمودند: «من حیا میکنم موجود زندهای به من نگاه کند و من به تنهایی غذا بخورم.»
متأسفانه بعضی افراد چنین حیایی ندارند. به باغ یا طبیعت میروند، گربهای کنار سفرهشان میآید و به جای اینکه سهمی از غذا به او بدهند، با سنگ او را فراری میدهند؛ در حالی که همین حیوان، مهمان خداست و خداوند روزی او را به دست ما رسانده است.
چه اشکالی دارد یک سیخ کباب بیشتر سفارش بدهیم یا مقداری نان و غذا برای آن حیوان کنار بگذاریم؟ او هم مخلوق خداست، شعور دارد و محترم است. وقتی به سمت ما میآید، یعنی به ما نیاز دارد و نمیتوانیم نسبت به او بیتفاوت باشیم.در بخش دوم، متن از ادامه همین مثال تا پایان سخنرانی، به همین شیوه ویرایش و تنظیم میشود.
مهم نیست؛ چون برای این بخشهای وجود انسان وقتی نگذاشتهاند و ارزشی قائل نشدهاند. وقتی خودمان اینگونه زندگی کنیم، طبیعی است که فرزندانمان را هم همینگونه تربیت خواهیم کرد. به آنها یاد میدهیم: «فقط به فکر پول باش، فقط به فکر درس باش.»
در حالی که بخشهای اصلی شخصیت انسان، یعنی بخشهایی که تولیدکننده شادی، آرامش و سعادت هستند، مانند بُعد اخلاقی، معنوی، مذهبی و فوقعقلانی، تقریباً هیچ غذایی دریافت نمیکنند.
گاهی میبینید بچهای از نظر درسی بسیار موفق است؛ ریاضیاش بیست است، فیزیکش بیست است، اما از طرف دیگر، اگر باید پنجاه کیلوگرم وزن داشته باشد، نود کیلوگرم وزن دارد. از نظر معنوی هم توان پرواز ندارد. پانزده، شانزده یا هفده سالش شده، اما هیچ تجربه عرفانی ندارد. بیست ساله میشود و باز همینطور است؛ بیستوپنج ساله میشود، اما هنوز هیچ ارتباطی با بهشت، آخرت، امامان، فرشتگان، خوابهای معنوی یا سیرهای روحانی پیدا نکرده است؛ چون اصلاً از این جهت تغذیه نشده است.
ذهنش بسیار تغذیه شده، اما روحش گرسنه مانده است. این یعنی عدم تعادل.
بخشی از این وضعیت، نتیجه جامعه و سبک زندگی است؛ سبکی که متأسفانه بسیاری آن را از تلویزیون، ماهواره، اینترنت و فضای جامعه میگیرند، در حالی که این الگوها نادرست هستند.
انسان به اندازه الگویش ارزش پیدا میکند. هر کس هر کسی را الگوی خود قرار دهد، ارزش و قیمتش نیز در همان حد خواهد بود. اگر الگوی انسان، ماهواره، فرهنگهای بیگانه، هنرپیشهها، ورزشکاران یا افراد مشهور باشند، ارزش او نیز در همان اندازه خواهد بود.
به همین دلیل قرآن کریم میفرماید:
«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.»
پیامبر اکرم(ص) الگوی شماست و معصومان(ع) اسوههای حقیقی شما هستند. قرآن به کمتر از معصوم به عنوان الگو راضی نیست. گویا میفرماید تنها معصوم شایستگی دارد که الگوی زندگی شما باشد و شما نیز آنقدر ارزشمند هستید که فقط معصومان شایسته الگو بودن برای شما هستند.
اگر کسی کمتر از معصوم را الگوی خود قرار دهد، در حقیقت خود را ارزان فروخته است؛ یعنی خود را به کمتر از خدا سپرده است. در حالی که لیاقت انسان، خداست. قرار است ما در مسیر جاودانگی، اسماء الهی را در وجود خود متجلی کنیم و به صفات الهی نزدیک شویم.
وقتی خدا غایت و مقصد ماست، الگوی ما نیز باید او باشد؛ البته خداوند در جلوه معصومان(ع) برای ما ظهور کرده است و ما با تمسک و توسل به اهلبیت(ع) میتوانیم در مسیر شباهت به خدا حرکت کنیم.
اگر به کمتر از این فکر کنیم، شاید رئیس خوبی شویم، مهندس خوبی شویم، وکیل خوبی شویم یا حتی رئیسجمهور شویم؛ اما معلوم نیست انسان خوبی شده باشیم و معلوم نیست چیزی برای آخرت، شب اول قبر و عالم برزخ با خود همراه داشته باشیم.
پس اگر قرار است شخصیت انسان شکل بگیرد، باید تمرین کند، غذای مناسب هر بُعد از وجودش را دریافت کند و عدالت را در تربیت همه ابعاد وجودش رعایت نماید.
سبک زندگیای که امروز از راههای نادرست به ما آموزش داده میشود، یکی از عوامل اصلی این بیعدالتی است.
وقتی انسان خود را بشناسد و بفهمد که دارای قوای حسی، خیالی، وهمی، عقلی و فوقعقلی است، متوجه میشود که باید میان همه این قوا عدالت برقرار کند.
فرض کنید اعلام کنند که پنجاه یا صد کودک یتیم وجود دارد و هر کدام از ما مسئولیت دو یا سه نفر از آنها را بر عهده بگیریم. وقتی مسئولیت کودکی را پذیرفتیم، باید به او رسیدگی کنیم؛ غذا، لباس، محبت، تفریح، آموزش، تربیت دینی و همه نیازهایش را تأمین کنیم.
همین نگاه را باید نسبت به کودک عزیز درون خودمان داشته باشیم؛ همان نفخه الهی که خداوند در وجود همه انسانها قرار داده است. ما موظفیم نسبت به این امانت الهی عدالت را رعایت کنیم.
اگر عدالت را رعایت نکنیم، درست مانند آن است که کودکی را که دوستش داریم، هنگام غذا خوردن از سفره دور کنیم؛ در حالی که با اشتیاق به غذا نگاه میکند و میل دارد از آن بخورد.
همه دیدهایم که کودک از حدود پنج یا ششماهگی، وقتی دیگران غذا میخورند، با دقت به سفره نگاه میکند و علاقه خود را نشان میدهد. به همین دلیل، از همان زمان، کمکم غذاهای کمکی را برای او آغاز میکنند تا ذائقهاش رشد کند و انواع غذاها را تجربه کند.
حال تصور کنید کودکی که تازه فهمیده غذا چیست و به آن نیاز دارد، با اشتیاق به سفره نگاه میکند، اما شما با بیرحمی غذایتان را بخورید و او را از سفره دور کنید، یا حتی او را در اتاقی حبس کنید و بگویید: «تو حق نداری از این غذا بخوری؛ فقط همین تکه نان برایت کافی است.»
اگر کسی با فرزند خودش چنین رفتاری کند؛ هر بار که خودش غذا بخورد، کودک را کنار بزند، سهم اندکی به او بدهد و دوباره او را از سفره دور کند، درباره او چه قضاوتی میکنیم؟ میگوییم انسانی ظالم، بیرحم و سنگدل است.
در حالی که ما دقیقاً همین رفتار را با بخش انسانی و عقلانی وجود خود انجام میدهیم. بخش اصلی وجود ما، یعنی عقل و روح، غذای خود را میخواهد؛ قرآن میخواهد، نماز میخواهد، دعا میخواهد، روضه میخواهد، حج میخواهد، ارتباط با عالم غیب، سجده، اشک، مناجات و معنویت میخواهد؛ اما ما مدام به او میگوییم: «ساکت باش، الآن وقتش نیست.»
این بخش هرگز از بین نمیرود، بلکه دائماً در درون ما فریاد میزند و حق خود را مطالبه میکند. بعد هم تعجب میکنیم و میگوییم: «نمیدانم چرا اعصابم خراب است؛ چرا آرامش ندارم؛ چرا خوابهای پریشان میبینم؛ چرا خیر و برکت از زندگیام رفته؛ چرا دائم با همسرم یا اطرافیانم درگیر میشوم؟»
وقتی علت را پیدا نمیکنیم، گاهی همه چیز را به سحر و جادو نسبت میدهیم؛ در حالی که حقیقت این است که خودمان با بیعدالتی، خودمان را گرفتار کردهایم. خودمان با ظلم به ابعاد مختلف وجودمان، زمینه این مشکلات را فراهم ساختهایم.
در روایات آمده است که اگر انسان بیش از اندازه کار کند و تنها برای کسب مال، بدنش را فرسوده سازد، از حق بدنش کاسته است؛ زیرا بدن نیز امانت الهی است و حق استراحت و آرامش دارد.
امروز بسیاری از بیماریها، ضعف بیناییها و مشکلات جسمی، نتیجه همین سبک نادرست زندگی است. چرا امروزه استفاده از عینک اینقدر زیاد شده است؟ یکی از علتها این است که حق چشم رعایت نمیشود.
در گذشته، با تاریک شدن هوا، زندگی هم رو به پایان میرفت؛ اما امروز تا نیمهشب و گاهی تا سحر، تلویزیون، تلفن همراه، فضای مجازی یا مهمانیهای طولانی، چشم و مغز را به کار میگیرند.
در روایات سفارش شده است که پیش از تاریکی کامل، چراغهای خانه را روشن کنید تا چشم در نور مناسب قرار گیرد و تحت فشار نباشد. این اسراف نیست؛ بلکه رعایت حق چشم است.
اما بعضی افراد از روی خساست، خانه را تا آخرین لحظه تاریک نگه میدارند و تازه وقتی هوا کاملاً تاریک شد، چراغی کمنور روشن میکنند. این شیوه، حق بدن و چشم را ضایع میکند.
از سوی دیگر، تا ساعت یک یا دو نیمهشب بیدار میمانیم و انتظار داریم بدن سالم بماند. بدن هم ظرفیتی دارد و اگر بیش از توانش از او کار بکشیم، بهتدریج فرسوده میشود.
سبک مهمانیهای ما نیز نیازمند اصلاح است. در روایات آمده است که مهمان برای همان هدفی که دعوت شده است برود و پس از انجام آن، بهموقع بازگردد. اما امروز گاهی دو ساعت زودتر به مهمانی میرویم و ساعتها بعد از صرف شام نیز همچنان مینشینیم، تا نیمهشب گفتوگو میکنیم و تازه ساعت دو یا سه بامداد به خانه میرسیم.
این سبک زندگی، حق بدن، مغز، عبادت و استراحت را از انسان میگیرد.
پیامبر اکرم(ص) پس از نماز عشاء استراحت میکردند. اگر غذایی میل میکردند، زود و بهاندازه بود و شب را به استراحت میپرداختند. اما امروز بسیاری از ما ساعتهای ارزشمند شب را پای تلویزیون، فضای مجازی یا حتی دیدن برنامههای تکراری سپری میکنیم؛ غافل از اینکه روز قیامت درباره همین وقتها نیز باید پاسخگو باشیم.
اگر کسی یک وعده شام خورده باشد و دوباره بدون نیاز، برود و هزینه کند و یک شام دیگر بخورد، همه تعجب میکنند و آن را کاری خندهدار میدانند. اما گاهی انسان فیلمی را که بارها دیده است، دوباره تماشا میکند یا ساعتهای طولانی عمرش را صرف کارهای بیفایده میکند، بیآنکه متوجه باشد سرمایه عمرش را از دست میدهد.
وقتی انسان سبک صحیح زندگی را نشناسد، به خودش ظلم میکند و کسی که به خودش ظلم کند، نمیتواند عدالت را درباره دیگران نیز رعایت کند.
اگر انسان برای شناخت بُعد عقلانی و فوقعقلانی خود وقت نگذارد، هرگز به این پرسشهای اساسی پاسخ نخواهد داد: من برای چه آفریده شدهام؟ هدف زندگی من چیست؟ ارزشها و آرمانهای واقعی زندگی کداماند؟
بعضیها میگویند: «زندگی همین است؛ درس بخوان، ازدواج کن، کار کن، پول دربیاور، خانه و ماشین بخر، بچهدار شو و بعد هم از دنیا برو.»
در حالی که حیوانات هم بسیاری از این کارها را انجام میدهند. انسان برای هدفی بسیار بزرگتر آفریده شده است.
وقتی انسان سالها فقط به بخشهای پایین وجودش غذا میدهد، آن بخشها قدرتمند میشوند و دیگر اجازه نمیدهند عقل و روح فرمانروایی کنند. به همین دلیل، با اینکه انسان میداند آخرت، حساب، کتاب، بهشت، جهنم و حقالناس وجود دارد، گاهی توان انجام کار درست را ندارد.
مثل انسانی که میبیند حیوان درندهای به سمت او میآید، اما آنقدر ناتوان شده که قدرت فرار ندارد.
اگر به ما بگویند از میان صد لیوان، فقط یکی سمی است، هیچ عاقلی بدون بررسی از آن نمینوشد؛ اما درباره گناه، با اینکه یقین داریم آخرت و حسابرسی وجود دارد، گاهی بیتفاوت عمل میکنیم. علتش کمبود اطلاعات نیست؛ بلکه ضعف ارادهای است که بر اثر بیعدالتی در تربیت نفس به وجود آمده است.
قرآن کریم میفرماید که گاهی انسان بر اثر ظلم و سرکشی، با وجود یقین، باز هم راه نادرست را انتخاب میکند.
بنابراین، دانستن بهتنهایی کافی نیست. آموزش زمانی اثر میکند که انسان حاضر باشد تمرین کند.
خوشاخلاقی، آرامش، مهربانی و ایمان، صرفاً اطلاعات نیستند؛ بلکه مهارتاند و مهارت با تمرین به دست میآید.
از همین امروز میتوان تمرین کرد؛ مثلاً تصمیم بگیریم هنگام ناراحتی، واکنش تند نشان ندهیم؛ اهل گذشت باشیم؛ عیب دیگران را بپوشانیم و دستورهای الهی را در زندگی تمرین کنیم.
جامعهای که پیامبر اکرم(ص) ساخته بودند، آنقدر رشد کرده بود که زنی با کمال سادگی نزد پیامبر میآمد و میگفت: «یا رسولالله، همسر میخواهم.» حضرت نیز بدون ایجاد فضای تحقیر یا شرمندگی، این موضوع را با احترام مطرح میکردند و اگر کسی آمادگی داشت، برای ازدواج اقدام میکرد.
اما امروز، گاهی درباره طبیعیترین نیازهای انسان، گرفتار حیاهای بیجا و نادرست شدهایم؛ در حالی که از انجام بسیاری از گناهان، هیچ شرمی نداریم.
حتی در پذیرایی از مهمان نیز گاهی اسیر چشموهمچشمی هستیم و خیال میکنیم حتماً باید سفرهای پرهزینه فراهم کنیم؛ در حالی که یک غذای ساده، همراه با محبت، ارزشش بسیار بیشتر از سفرهای تجملی و آمیخته با تکلف است.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 20
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
ازدواج نباید فقط به ارضای چند نیاز محدود شود. گاهی یک دختر یا پسر فقط به این فکر میکند که نیاز جنسی، عاطفی یا اقتصادی خود را برطرف کند و به استقلال برسد؛ سپس تصور میکند که با ازدواج همه چیز تمام شده است. در حالی که ازدواج تنها پاسخ به چند نیاز نیست، بلکه پیوند دو روح است؛ پیوندی که باید سالها در دنیا و انشاءالله تا ابد در بهشت ادامه داشته باشد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله دعا میکردند: «خدایا، خدیجه را در بهشت نیز همراه من قرار بده.» این نشان میدهد که پیوند همسران، پیوندی ابدی است.
اگر انسان با چنین نگاهی وارد زندگی مشترک شود، میفهمد که تنبلی و بیحوصلگی در یادگیری مهارتهای زندگی، نوعی خیانت به همسر است. خیانت فقط به معنای بیوفایی نیست؛ بلکه یعنی انسان وظایف خود را در قبال همسرش بهدرستی انجام ندهد.
بسیاری از اختلافها و درگیریهای زندگی از همینجا آغاز میشود. بارها گفتهایم که حدود نود و پنج درصد طلاقها، طلاقهایی اشتباه، بچگانه و بیهودهاند. در حقیقت، پاک کردن صورت مسئله هستند. وقتی مهارتهای لازم برای زندگی وجود نداشته باشد، انسان با کوچکترین بهانهای به بنبست میرسد؛ اما اگر این مهارتها را بیاموزد، میتواند زندگی خود را بهخوبی مدیریت کند.
یکی از مهمترین عوامل تنبلی و بیحوصلگی، شیفتگی بیش از حد به دنیاست. پیشتر گفتیم که ریشه این مسئله، نامتعادل بودن تغذیه ابعاد مختلف شخصیت انسان است. هنگامی که به یک بُعد بیش از اندازه توجه میکنیم، سایر ابعاد ضعیف میشوند و رشد کافی پیدا نمیکنند.
کودکی را تصور کنید که تازه میخواهد راه رفتن را یاد بگیرد. در ابتدا پوست کف پای او با پوست صورتش تفاوتی ندارد؛ اما بهتدریج، بر اثر حرکت، غلت زدن، چهار دست و پا رفتن و ایستادن، کف پا محکم میشود و تمام اندامهای او بهصورت هماهنگ رشد میکنند تا بتواند روی پاهای خود بایستد.
اگر اجازه ندهیم از یکی از پاهایش استفاده کند، همان پا ضعیف میشود. شخصیت انسان نیز همینگونه است. اگر انسان همه ابعاد وجود خود را بهصورت متعادل پرورش ندهد، مانند دستی خواهد بود که یکی از انگشتانش بسیار قوی و دیگری بسیار ضعیف است؛ چنین دستی کارایی لازم را نخواهد داشت.
یا مانند دو چشم است؛ اگر یکی ضعیفتر باشد، پزشک گاهی چشم قویتر را میبندد تا چشم ضعیفتر بیشتر کار کند و تقویت شود. هدف، برقراری تعادل است.
در تغذیه شخصیت نیز باید عادل باشیم، نه ظالم. همانگونه که خداوند غذایی را که وارد بدن میشود، میان تمام اعضا به عدالت تقسیم میکند؛ بخشی سهم استخوان، بخشی سهم عضلات، بخشی سهم مو، چشم، پوست و دیگر اندامها میشود.
اگر پدری میان فرزندانش تبعیض قائل شود و تنها به بعضی از آنها رسیدگی کند، همه این رفتار را ظلم میدانند. در وجود انسان نیز همینگونه است. کسی که در درون خود عدالت را رعایت نکند، در بیرون نیز هرگز نخواهد توانست عادل باشد.
روزی شخصی نزد من آمد و گفت: «میخواهم وارد رشته مدیریت شوم.» به او گفتم: اگر میخواهی مدیر موفقی باشی، ابتدا باید عدالت را در وجود خودت برقرار کنی. کسی که بعدها مدیر، رئیس، نماینده، فرمانده یا مسئول یک مجموعه میشود، اگر در درون خود عدالت نداشته باشد، هرگز نمیتواند نسبت به زیرمجموعهاش عادلانه رفتار کند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: «چگونه کسی میتواند نسبت به دیگران عدالت را رعایت کند، در حالی که نسبت به خودش عدالت را رعایت نمیکند؟»
کسی که حق عقل خود را ادا نمیکند، اهل مطالعه، یادگیری، تفکر و عمل نیست و در کسب معرفت تنبلی میکند، چگونه میتواند از دیگران انتظار وجدان کاری داشته باشد؟
عدالت یعنی حق همه ابعاد وجود انسان را ادا کردن؛ حتی حق جسم را. ورزش نیز همانند بسیاری از واجبات زندگی، ضرورتی جدی است. کسی که به بدن خود رسیدگی نمیکند، در حقیقت به خودش ظلم کرده است.
وقتی بدن سنگین و فرسوده شود، سایر ابعاد شخصیت نیز آسیب میبینند. کسی که نتواند بر شکم خود مسلط باشد و هر چه خواست بخورد، بهتدریج توان پرداختن به مسائل عقلی و معنوی را از دست میدهد. بخش زیادی از وقت، انرژی و عمر او صرف بدنش میشود و دیگر نشاط و انگیزهای برای رشد سایر ابعاد وجودش باقی نمیماند.
اگر انسان بیش از اندازه به بُعد خیال و وهم خود غذا بدهد، مدام تلویزیون تماشا کند، فیلم و سریال ببیند، داستانهای پلیسی، جنایی یا عاشقانه بخواند، بهتدریج تمام انرژی ذهنی خود را صرف همین بخشها میکند. در نتیجه، هنگامی که بخواهد به فعالیتهای عقلی یا معنوی بپردازد، دیگر توان و تمرکز کافی نخواهد داشت. ذهنش پیوسته از شاخهای به شاخه دیگر میپرد؛ زیرا در تغذیه شخصیت خود تعادل را رعایت نکرده است.
بنابراین باید با تمرین و تلقین، خود را به تعادل برسانیم. این سخن نورانی امام را فراموش نکنیم که فرمودند: «انسان بدون تلقین به هیچ جا نمیرسد.» گاهی لازم است انسان با تلقین، خودش را از افراط در بعضی لذتها باز دارد و به سایر ابعاد وجودش نیز فرصت رشد بدهد.
یکی از مهمترین عوامل تنبلی و بیحوصلگی، دلبستگی بیش از حد به دنیا و لذتهای دنیوی است. انسان گاهی مانند کودکی میشود که فقط شکلات میخواهد. هرچه به او بگویند این خوراکی برایت ضرر دارد و باید غذای سالم بخوری، باز همان را میخواهد.
متأسفانه بسیاری از بزرگسالان نیز همینگونهاند. سنشان بالا رفته، اما هنوز اسیر شکم هستند. برای بعضیها تهدیگ، نوع غذا، نوشابه یا خوراکیهای مختلف به مسئلهای بسیار مهم تبدیل شده است. نتیجه چنین رفتاری نیز چیزی جز چاقی، دیابت و بیماریهای گوناگون نیست.
انسان باید همه ابعاد وجود خود را تغذیه کند و اسیر لذتهای زودگذر دنیا نشود.
خداوند متعال در آیه چهاردهم سوره آلعمران میفرماید:
«محبتِ خواستههای نفسانی، از زنان، فرزندان، ثروتهای فراوان از طلا و نقره، اسبهای ممتاز، چهارپایان و کشتزارها، در نظر مردم آراسته شده است. اینها بهره زندگی دنیاست، در حالی که بازگشت نیکو نزد خداست.»
زینت، چیزی است که نگاه انسان را به خود جلب میکند و او را به لذت بردن و سرگرم شدن فرا میخواند. همانگونه که مکانی را زینت میدهند تا چشمها از دیدنش لذت ببرند، بسیاری از جلوههای دنیا نیز چنین ویژگیای دارند.
پیشتر گفتیم که انسان پنج بُعد وجودی دارد: حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل. هر یک غذای مخصوص خود را دارند. حس از محسوسات لذت میبرد، خیال از صورتهای خیالی، وهم از موهومات، عقل از معقولات و فوق عقل از معنویت، خداوند، خانواده آسمانی، نماز، عبادت و ارتباط با عالم غیب.
شخصیت هر انسان را میتوان از روی لذتهای او شناخت. اگر بیشترین لذت او در سه بُعد نخست باشد، شخصیتش بیشتر جنبه حیوانی پیدا میکند. اگر از معقولات لذت ببرد، شخصیتی عقلانی و فرشتهگونه خواهد داشت و اگر بیشترین لذت او در عبادت، قرب الهی و معنویت باشد، به حقیقت انسانیت نزدیکتر شده است.
اینکه انسان از چه چیزی بیشتر لذت میبرد، نشان میدهد کدام بُعد وجودش بیشتر تغذیه شده است.
برای نمونه، کسی که تمام فکر و ذکرش مسابقات ورزشی، برد و باخت تیمها یا پیگیری مداوم اخبار ورزشی است، در حقیقت بُعد وهمی خود را بیش از اندازه تقویت کرده است؛ ازاینرو، دل کندن از این سرگرمیها برایش دشوار خواهد بود.
در مقابل، جوانی را میبینید که ساعتها در مجلس اهلبیت علیهمالسلام مینشیند، اشک میریزد و از عبادت لذت میبرد؛ یا جوان دیگری که با علاقه ساعتها به مطالعه، تحقیق و پژوهش علمی مشغول است. هر یک از این افراد، بُعد خاصی از وجود خود را بیشتر پرورش دادهاند.
گاهی نیز میبینید کسی نیم ساعت در حرم مینشیند و خسته میشود و میگوید: «دیگر برویم.» اما همان فرد اگر وارد بازار شود، پنج ساعت بدون احساس خستگی قدم میزند. علت این تفاوت آن است که بُعد خیالی او بسیار قویتر از بُعد معنویاش شده و دیدن لباسها، ویترینها، زینتها و کالاها برایش جذابتر از حضور در فضای عبادت است.بخش سوم، ادامه همین متن تا پایان مبحث «فرزندسالاری» است.
قرآن کریم میفرماید: «محبت شهوات برای مردم آراسته شده است.» منظور از «شهوت»، میل، رغبت و کشش درونی انسان است. این میلها گاهی بهوسیله نفس انسان، گاهی بهوسیله شیطان و گاهی نیز بهوسیله انسانهای شیطانصفت در نظر انسان زیبا جلوه داده میشوند.
هرچه انسان به یک بُعد از وجود خود بیشتر غذا بدهد، همان بُعد برای او جذابتر میشود و کشش بیشتری پیدا میکند. از همین رو، باید مراقب باشیم که در تغذیه شخصیت خود عدالت را رعایت کنیم و هیچ بُعدی را فدای بُعد دیگر نسازیم.
قرآن کریم نخستین نمونه را «زنان» بیان میکند؛ البته روشن است که این حکم درباره مردان نیز صادق است و مقصود، جاذبه جنس مخالف است. یکی از لذتهای نیرومند برای بُعد حیوانی انسان، اشتغال بیش از اندازه ذهن به جنس مخالف است؛ چه در مسیر حلال و چه ـ خدای ناکرده ـ در مسیر حرام. هنگامی که این میل از حالت تعادل خارج شود، بخش بزرگی از فکر و انرژی انسان را به خود اختصاص میدهد.
قرآن کریم از سه عامل بهعنوان زینتدهنده این خواستهها یاد میکند. نخست، نفس انسان است؛ زیرا وقتی انسان بارها به یک میل غذا میدهد، همان میل برای او شیرینتر و جذابتر میشود. دوم، شیطان است که از همان نقطهضعفها وارد میشود و انسان را وسوسه میکند. سوم، شیاطینِ انس؛ یعنی انسانهایی که با رفتار، گفتار، تصاویر، فیلمها یا تبلیغات، دیگران را به سمت خواستههای نفسانی تحریک میکنند.
شیطان از همان نقطهای وارد میشود که انسان در آن ضعف دارد. اگر کسی اهل گناهی نباشد، شیطان نیز وقت خود را برای همان گناه تلف نمیکند؛ بلکه از همان دری وارد میشود که احتمال موفقیت بیشتری دارد.
برای مثال، کسی که گرفتار حسادت، کینه و خشم کنترلنشده است، اگر این صفات را درمان نکند، ممکن است بهتدریج به ظلمهای بزرگتری کشیده شود. هیچکس از ابتدا قاتل به دنیا نمیآید؛ بلکه بسیاری از جنایتها نتیجه سالها رها کردن همین صفات منفی است.
بنابراین، هرجا انسان احساس کرد بیشتر از هر نقطهای وسوسه میشود، باید بداند همانجا نقطه ضعف اوست و همان بخش نیاز بیشتری به تربیت و مراقبت دارد.
به همین دلیل، اسلام درباره انتخاب دوست، همسر و محیط زندگی بسیار سفارش کرده است؛ زیرا انسانهای اطراف ما میتوانند زمینه رشد یا سقوط ما را فراهم کنند.
اگر همسر، دوست یا همراه انسان از نظر ایمان، اخلاق و معنویت ضعیف باشد، ممکن است بهتدریج او را نیز به همان مسیر بکشاند. ازاینرو، در روایات سفارش شده است که در انتخاب همسر، ایمان، تقوا، پایبندی به نماز، رعایت حلال و حرام و ارزشهای الهی را جدی بگیریم.
گاهی یک انسانِ ضعیف، ناخواسته به عامل وسوسه دیگری تبدیل میشود و او را از مسیر رشد بازمیدارد. بنابراین، باید در انتخاب همراهان زندگی دقت فراوان داشت.
در پایان، یکی از آسیبهای مهم جامعه امروز، افراط در وابستگیهای خانوادگی است. گاهی انسان آنقدر در همسر، فرزند یا خانواده خود غرق میشود که همه ارزشهای دیگر را فراموش میکند.
امروز یکی از مهمترین مشکلات فرهنگی جامعه، فرزندسالاری است؛ یعنی همه چیز بر محور خواستههای فرزند میچرخد. خواسته کودک، ملاک تصمیمگیری خانواده میشود و تربیت صحیح بهتدریج جای خود را به تسلیم شدن در برابر خواستههای او میدهد.
در حالی که خانواده سالم، خانوادهای است که بر اساس عدالت، تربیت، مسئولیتپذیری و رشد همه اعضا اداره شود، نه بر پایه افراط در محبت یا تسلیم شدن در برابر خواستههای بیحد و مرز.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 21
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
شخصیت جدیدی به دنیا میآید، اما اینکه این شخصیت جدید تا چه اندازه از قدرتهای هوش، عقل، دین و اخلاق بهرهمند باشد، به دوران بارداری او بستگی دارد؛ یعنی اینکه دوران جنینی چگونه سپری شده باشد. این مسئله بسیار مهم است.
پس نوع تولد انسان به دو عامل وابسته است: نخست، دادههایی که از بیرون دریافت میشود و دوم، کیفیت دوران جنینی. بر اساس این عوامل، نوع تولد مشخص میشود. ما شش نوع تولد داریم: سالم، سالمِ قوی، ضعیف، بیمار، ناقص و معلول. البته در بعضی مباحث، ناقص و معلول را یکی در نظر گرفتهایم و به همین دلیل از پنج نوع تولد نام بردهایم.
داراییهایی که یک جنین هنگام تولد با خود به دنیا میآورد، محصول دوران جنینی اوست. البته تمام آنچه پس از تولد در وجود انسان دیده میشود، فقط محصول دوران جنینی نیست؛ بلکه آنچه با خود آورده، در دنیا تفسیر و شکوفا میشود و انسان بر اساس همان سرمایه از دنیا بهره میبرد.
اگر جنین سالم و قوی متولد شود، سرعت بهرهبرداری و رشد او بسیار زیاد خواهد بود. اگر ضعیف باشد، باید دورههای تقویتی را طی کند. اگر بیمار باشد، بسته به نوع، تعداد و شدت بیماری، باید رنج درمان را تحمل کند. اگر ناقص یا معلول باشد، تا پایان عمر با محدودیتها و سختیهای بیشتری روبهرو خواهد بود.
دقیقاً همین شش نوع تولد را میتوان درباره روح انسان نیز مطرح کرد. هنگامی که روح از نور چهارده معصوم علیهمالسلام به رحم دنیا وارد میشود ـ زیرا دنیا نیز رحم دوم ماست ـ با بدن ما پیوند میخورد. قابلیتهای چهارده معصوم در همه ما وجود دارد؛ یعنی خداوند در وجود همه انسانها استعداد رسیدن به مقام قرب آنان را قرار داده است تا بتوانیم در بازگشت، به آن خاندان نور ملحق شویم.
به همین دلیل در زیارت عاشورا میخوانیم:
«اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود، وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین… و أسأل الله أن یبلغنی المقام المحمود لکم عند الله.»
یعنی از خدا میخواهیم همان مقام پسندیده و والایی را که اهلبیت علیهمالسلام نزد پروردگار دارند، نصیب ما نیز بگرداند. پس ما میتوانیم به خانواده آسمانی خود ملحق شویم، در بهشت با پیامبر اکرم و اهلبیت علیهمالسلام زندگی کنیم و برای همیشه در کنار آنان باشیم.
این امکان برای همه ما وجود دارد، زیرا ویژگیها و قابلیتهای لازم را از همان سرچشمه نور با خود آوردهایم. اما اینکه این استعداد چگونه شکوفا شود، به نحوه برخورد پدر و مادر با این امانت الهی، سبک زندگی آنان و شیوه تربیت فرزند بستگی دارد.
برخی انسانها سالم وارد برزخ میشوند. بعضی حتی از سالمها نیز قویترند و آمادگی فراوانی برای ورود به بهشت دارند. گروهی ضعیفاند و در برزخ برای تقویت متوقف میشوند. عدهای بیمارند و باید در جهنم درمان شوند. برخی نیز اساساً درمانپذیر نیستند، زیرا هیچ اعتقادی به آخرت نداشتهاند و هرگز خود را برای آن عالم آماده نکردهاند. سبک زندگی آنان به گونهای نبوده که برای بهشت تربیت شوند؛ آنان برای آخرت زندگی نکردهاند، بلکه تنها برای دنیا زیستهاند و همه همتشان گذران زندگی دنیوی بوده است.
جنینی که سالم متولد میشود، در تمام دوران حضورش در رحم، خود را برای دنیا آماده میکند. گرچه در رحم زندگی میکند، اما تمام فعالیتهایش با هدف تولد و ورود به دنیاست. اگر به حرکات یک جنین دقت کنید، میبینید همه آنها برای آماده شدن جهت زندگی در دنیاست. او هدفی جز تولد ندارد. رحم را اقامتگاه دائمی خود نمیداند، بلکه همه توجهش به دنیای پس از تولد است.
اگر انسان نیز همین اخلاق جنینی را داشته باشد، هم زندگی دنیایش آرام و همراه با نشاط خواهد بود و هم هنگام ورود به آخرت، با شادی، سلامت و خوشبختی وارد آن عالم خواهد شد.
جنینی که با کمبود عضوی متولد شود، دیگر بهآسانی نمیتواند آن نقص را در دنیا جبران کند. اگر انگشتی نداشته باشد، آن انگشت دیگر رشد نخواهد کرد؛ اگر گوشی نداشته باشد، در آینده خودبهخود به وجود نمیآید. چرا؟ چون دنیا محیط فعلیت است، نه محیط قوه و سازندگی. اما رحم، محیط سازندگی است؛ محیطی که از یک سلول، انسانی کامل میسازد.
پس یک ساعت حضور در رحم، از نظر قدرت سازندگی، با یک ساعت زندگی در دنیا قابل مقایسه نیست. ممکن است انسان در دنیا ساعتها پای تلویزیون بنشیند، سالها بخوابد، مدتی در بیمارستان یا زندان باشد یا ساعتهای زیادی را در ترافیک و رفتوآمد از دست بدهد، بیآنکه رشد واقعی پیدا کند.
بهویژه در شهرهای بزرگ، بخش قابل توجهی از عمر انسانها در مسیر رفتوآمد سپری میشود؛ زمانی که قدرت سازندگی چندانی ندارد. اما رحم چنین نیست. رحم میتواند بدنی بسازد که اگر شرایط فراهم باشد، هزاران سال نیز توان زندگی داشته باشد. بنابراین، قدرت سازندگی رحم بسیار فراتر از دنیاست.
همانگونه که رحم بدن انسان را برای زندگی در دنیا میسازد، دنیا نیز رحمی برای آخرت است. دنیا روح انسان را تربیت میکند، بدن برزخی او را شکل میدهد و او را برای زندگی جاودانه آماده میسازد.
وقتی وارد برزخ میشویم، هم بدن داریم و هم روح. خداوند گاهی در خواب این حقیقت را به ما نشان میدهد. کافی است لحظهای از بدن مادی خود غافل شویم تا خود را با بدن برزخی ببینیم. آن بدن همیشه همراه ماست، هرچند اکنون آن را مشاهده نمیکنیم.
همانگونه که جنین تصور میکند همه عالم همان رحم مادر است و از دنیای بیرون خبر ندارد، ما نیز گمان میکنیم همه هستی همین دنیاست؛ در حالی که عالم برزخ هماکنون ما را دربر گرفته است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند که دنیا در دل آخرت قرار دارد. فرشتگان نیز اکنون در کنار ما حضور دارند؛ آنان باران و برف را به اذن خدا نازل میکنند، در جهان تصرف دارند و نظام آفرینش را تدبیر میکنند. حتی در رحم مادر نیز فرشتهای مأمور شکلگیری جنین است و پیوسته به فرمان خدا فعالیت میکند.
هر کس وارد حرم امام رضا علیهالسلام یا دیگر مکانهای مقدس شود، بهخوبی احساس میکند که فضای آنجا با محیط بیرون متفاوت است. انسان در آن مکان احساس آرامش، پاکی و نورانیت میکند و حتی نوع افکارش تغییر مییابد. این اثر، نتیجه قداست آن مکان است.
بنابراین، اگر انسان میخواهد سریعتر رشد کند، باید از رحمهای زمانی و مکانی بهره ببرد.
نوع دیگری از رحمها، رحمهای شخصیتی هستند که مهمترین نمونه آن، استاد است.
استاد، برای شاگرد همان نقشی را دارد که رحم برای جنین دارد. اگر انسان بخواهد بدون استاد حرکت کند، شاید سالها تلاش کند و نتیجه اندکی بگیرد؛ اما اگر در کنار استادی شایسته قرار گیرد، ممکن است در مدت کوتاهی به اندازه دهها سال رشد کند.
همین مسئله در یادگیری همه مهارتها دیده میشود؛ مانند خوشنویسی، خیاطی، رانندگی، زبانآموزی یا هر دانش و مهارت دیگر. استاد، سرعت یادگیری و رشد انسان را چند برابر میکند.
البته تنها داشتن استاد کافی نیست؛ شاگرد نیز باید اهل عمل، تلاش و پذیرش باشد. گاهی استادی متوسط دارد، اما چون با دقت گوش میدهد، تمرین میکند و در برابر توصیههای استاد مقاومت نمیکند، پیشرفت بسیار زیادی به دست میآورد. در مقابل، ممکن است کسی در کنار کاملترین استاد، حتی در کنار پیامبران یا امامان علیهمالسلام باشد، اما چون حاضر نیست با نفس خود مبارزه کند و سبک زندگی خود را تغییر دهد، هیچ رشدی نکند و سالها همان انسان بداخلاق، عصبی و گرفتار صفات ناپسند باقی بماند.
بنابراین، رشد حقیقی تنها به وجود فرصت، مکان یا استاد وابسته نیست؛ بلکه به میزان آمادگی، تلاش، اخلاص و عمل خود انسان بستگی دارد.
بدن برزخی انسان همواره همراه اوست. گاهی برخی افراد در خواب، باطن خود را مشاهده میکنند؛ مثلاً میبینند دندانهایشان بسیار بلند شده، پنجه دارند، بدنشان پشمالو شده، شاخ یا دم دارند، یا برعکس، خود را به صورت یک انسان کامل میبینند. این خوابها میتواند نشانهای از باطن انسان باشد. اگر کسی بتواند باطن خود را ببیند، فرصت دارد تا زمانی که در رحم دنیا زندگی میکند، آن را اصلاح کند و به حقیقت انسانی خود برسد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند که در روز قیامت، گروهی از امت من به صورت حیوانات مختلف محشور میشوند؛ برخی به صورت خوک، زیرا تمام عمر در بند شهوت بودهاند؛ برخی به صورت سگ، برخی به شکل میمون و برخی به صورت حیوانات دیگر. تنها گروهی با چهره حقیقی انسانی وارد قیامت میشوند. این مسئله به سبک زندگی انسان بستگی دارد؛ اینکه زندگی او حیوانی بوده، فرشتهگونه بوده یا انسانی.
اکنون میخواهم درباره «رحمهای زمانی» و «رحمهای مکانی» سخن بگویم.
همانگونه که رحم مادر میتواند بدنی بسازد که سالهای طولانی در دنیا زندگی کند، دنیا نیز رحمی است که روح انسان را برای آخرت تربیت میکند. اگر کسی بیست یا سی سال از عمر خود را در گناه و غفلت گذرانده باشد، تا زمانی که در رحم دنیا قرار دارد، هنوز فرصت جبران دارد؛ زیرا هنوز وارد آن عالمی نشده که دیگر امکان تغییر وجود نداشته باشد.
یکی از بزرگترین نعمتهای خداوند این است که هنوز زندهایم. تا زمانی که زنده هستیم، اگر حقیقتاً اراده کنیم، میتوانیم گذشته را جبران کنیم و باطن انسانی خود را دوباره بسازیم. دنیا قدرت آن را دارد که صفات حیوانی را از انسان بگیرد و او را به انسانی کامل تبدیل کند؛ البته به شرط آنکه خود انسان نیز از سبک زندگی حیوانی فاصله بگیرد و سبک زندگی انسانی را انتخاب کند.
خداوند متعال، از روی رحمت و مهربانی، در همین دنیا فرصتهای ویژهای قرار داده است؛ فرصتهایی که اگر انسان وارد آنها شود، سرعت رشد و جبران او چندین برابر میشود. ما این فرصتها را «رحمهای زمانی» مینامیم.
رحمهای زمانی مانند تونلهایی هستند که انسان را به نقطه آغاز بازمیگردانند؛ گویی دوباره فرصت پیدا میکند تا مسیر زندگی خود را از نو و به شکل صحیح آغاز کند. برخی از این رحمها زمانیاند، برخی مکانی و برخی نیز شخصیتی.
از مهمترین رحمهای زمانی، ماههای رجب، شعبان و رمضان هستند. این سه ماه، هر کدام مقدمه ماه بعدیاند و انسان را برای ورود به مرحلهای بالاتر آماده میکنند.
ماه رجب، رحمی بسیار قدرتمند برای جبران گذشته است. اگر کسی از رجب بهخوبی استفاده کند، در شعبان آمادگی بیشتری پیدا میکند و هنگامی که وارد ماه رمضان میشود، قدرت رشد او چندین برابر خواهد شد.
در ماه رمضان حتی نفس کشیدن انسان عبادت شمرده میشود، خواب او عبادت است و اعمال نیک او چندین برابر پاداش دارد. خواندن یک آیه قرآن، ثوابی بسیار عظیم پیدا میکند. این آثار، در حقیقت، در روح انسان ثبت میشود؛ زیرا نامه عمل انسان چیزی جدا از وجود او نیست، بلکه حقیقت وجود خود اوست.
قرآن کریم میفرماید:
«اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا.»
یعنی نامه عملت را بخوان؛ امروز خودت برای حسابرسی خویش کافی هستی.
همانگونه که وضعیت جسم یک نوزاد نشان میدهد دوران جنینی او چگونه بوده است، وضعیت روح انسان نیز در قیامت نشان خواهد داد که در دنیا چگونه زندگی کرده است. هیچکس نمیتواند حقیقت وجود خود را انکار یا پنهان کند؛ زیرا همه چیز در وجود خودش ثبت شده است.
در میان همه رحمهای زمانی، شب قدر جایگاه ویژهای دارد. قرآن کریم میفرماید:
«لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ.»
یعنی شب قدر از هزار ماه برتر است. مقدار این برتری را خداوند مشخص نکرده است؛ زیرا بهره هر انسان، به اندازه ظرفیت و استفاده او از این فرصت خواهد بود.
اگر کسی حقیقتاً از ماه رمضان و شب قدر بهره ببرد، پس از پایان آن، اخلاق، روحیه، سبک زندگی، انتخابها، روابط و نوع اندیشه او دگرگون خواهد شد. اما اگر هیچ تغییری در او ایجاد نشود، تنها گرسنگی و تشنگی کشیده و از حقیقت این فرصت الهی بهرهای نبرده است.
یکی دیگر از رحمهای زمانی، شب جمعه است. ساعتهای شب جمعه از نظر زمان با سایر شبها تفاوتی ندارد، اما ارزش اعمال در آن بیشتر است و پاداش کارهای نیک مضاعف میشود. بنابراین، انسان باید این فرصتها را غنیمت بشمارد و با تنبلی، بیحوصلگی و ناامیدی آنها را از دست ندهد.
دسته دوم، رحمهای مکانی هستند. مکانها نیز یکسان نیستند. عبادت در خانه، مسجد، حرم امامان علیهمالسلام یا امامزادگان، از نظر اثر تربیتی با یکدیگر تفاوت دارد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 22
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
کسی که لیاقت تحصیل ندارد، هرچه سوادش بیشتر میشود، ناآرامی، اضطراب، دعوا، درگیری، خودخواهی و حسادتش هم بیشتر میشود؛ طلاقها افزایش پیدا میکند و آمار خودکشی بالاتر میرود. همچنین خانوادههایی که آسایش بیشتری دارند، گاهی هرچه پول و رفاهشان بیشتر میشود، غفلتشان نیز بیشتر میشود.
نعمتهایی که باید وسیلهی قرب به خدا باشند، اگر درست از آنها استفاده نکنیم، ما را از خدا دور میکنند. نعمتهایی که ما را از خانوادهی آسمانیمان جدا کنند، هرچند در ظاهر نعمتاند، اما چون لیاقت بهرهبرداری صحیح از آنها را نداشتهایم، به عامل غفلت تبدیل میشوند. بنابراین شایسته نیست انسان نعمتی داشته باشد که او را از اصل خویش، از حرکت به سوی آخرت، ابدیت، بهشت، خدا و خانوادهی آسمانیاش دور کند. این معاملهی خوبی نیست که خداوند نعمتی به انسان بدهد، اما نتیجهاش افزایش غفلت باشد.
گاهی انسان قبل از ازدواج بسیار معنوی است؛ اما پس از ازدواج، آنقدر درگیر زندگی روزمره میشود که کمکم نماز اول وقتش ترک میشود، بعد نمازهایش به تأخیر میافتد و سرانجام حتی نماز را هم کنار میگذارد. این یعنی بیلیاقتی؛ یعنی نعمت، انسان را به غفلت کشانده است. پول، ثروت، رفاه و بسیاری از نعمتهای دیگر اگر درست مدیریت نشوند، زمینهساز غفلت خواهند بود.
به همین دلیل، در این دو سه شب باید بنشینیم و فکر کنیم. کسانی که میتوانند، اگر امکانش را دارند، از کارشان مرخصی بگیرند و این چند روز را به اندیشیدن اختصاص دهند؛ نه به کارهای روزمره. باید ببینیم برای شب قدر چه تقدیرهایی میتوانیم در روح خود بنویسیم و سپس آنها را به محضر امام زمان (عج) عرضه کنیم و بگوییم: «آقا! ما این تصمیمها را آوردهایم؛ شما آنها را برای سال آیندهی ما امضا کنید.»
اما اینکه انسان با انبوهی از غفلت، آلودگی، گناه و معصیت به محضر امام زمان (عج) برود و همانها را برای امضا عرضه کند، بسیار زشت است. یعنی بگوید: «امسال این گناهها را انجام دادم و سال آینده میخواهم بیشتر هم انجام بدهم!» این بسیار ناپسند است.
علت اینکه بسیاری از افراد قبل و بعد از ماه رمضان هیچ تفاوتی نمیکنند، همین است که تقدیرهایی که با خود بردهاند، ارزشمند نبوده است؛ همان غفلتهای گذشته، همان عادتهای نادرست، همان افکار غلط، همان ضعفها، تنبلیها، بیحوصلگیها و بیهمتیها را دوباره با خود بردهاند.
بنابراین باید پیش از رسیدن به شب قدر، تحولی واقعی در خود ایجاد کنیم. باید تصمیمهای تازهای برای یک زندگی پاک، الهی و مورد رضایت امام زمان (عج) بگیریم. در این چند روز باید خودمان را محاسبه کنیم؛ ببینیم چه ویژگیهای خوبی در زندگیمان داریم، آنها را تقویت کنیم و شکر نعمتهای الهی را به جا آوریم تا خداوند آنها را بیشتر کند. همچنین هرچه نقطهی ضعف، گناه، عیب و صفت ناپسند در وجودمان هست، از دل و زندگی خود حذف کنیم تا بتوانیم نامهی عملی پاک به محضر حضرت عرضه کنیم و ایشان نیز تقدیری زیبا برای ما امضا کنند.
جلسهی گذشته عرض کردم که اگر انسان بخواهد تقدیر درستی داشته باشد، باید با حقیقت تقدیر آشنا باشد. نباید خواستههای کوچک و بیارزش را به محضر امام زمان (عج) ببرد. باید خواستههایی در شأن انسان داشته باشد؛ نه خواستههای حیوانی یا حتی پایینتر از آن.
گفتیم انسانها به شش گروه تقسیم میشوند: گروهی از سنگ هم پایینترند، گروهی در حد سنگ، گروهی حیوان، گروهی پایینتر از حیوان، گروهی شیطانصفت و تنها گروه آخر، انسان حقیقی و مؤمن واقعی هستند.
بعضیها اصلاً تصمیم ندارند مؤمن واقعی شوند. میگویند: «همین که مسلمان باشیم کافی است.» در حالی که اگر فقط به ظاهر اسلام اکتفا کنیم، ممکن است مسلمانِ شیطانصفت، مسلمانِ حیوانصفت، مسلمانِ پستتر از حیوان یا حتی مسلمانِ سنگدل باشیم.
اگر انسان حقیقت تقدیر را نشناسد، با روحیهای آمیخته به خودکمبینی و قناعتی نادرست، همان زندگی ناقص را به محضر امام زمان (عج) عرضه میکند و میگوید: «آقا! من همینطور میخواهم زندگی کنم. قصد ندارم سبک زندگیام را تغییر بدهم. نمیخواهم به زندگی مؤمنانه برسم. همین مقدار نماز، همین ارتباط مذهبی ضعیف برایم کافی است؛ لطفاً همین را امضا کنید.»
در حقیقت، چنین انسانی میگوید: «من نمیخواهم از جهنم بیرون بیایم؛ قصد رشد و تغییر ندارم.»
پس تا زمانی که تصمیم نگیریم سبک زندگی خود را تغییر دهیم و به مراتب بالاتر انسانی و ایمانی برسیم، تقدیرهای ما نیز همان تقدیرهای گذشته خواهد بود. مشکلات، گرفتاریها و آثار ناشکری و گناه همچنان ادامه پیدا میکند و حتی شدیدتر میشود. به همین دلیل است که بعضی افراد هر سال، نسبت به سال قبل، شکستهای بیشتری را تجربه میکنند؛ زیرا همان سبک زندگی گذشته را ادامه دادهاند و همان خواستهها را دوباره برای امضا به محضر امام زمان (عج) بردهاند.
بعضیها اصلاً حوصلهی ماه مبارک رمضان را ندارند؛ حتی حوصلهی شبهای قدر را هم ندارند. وقتی شب قدر فرا میرسد، میگویند: «مردم دارند به مسجد میروند، ما در خانه بمانیم و فیلم یا سریالی تماشا کنیم.» اگر هم فیلمی نداشته باشند، خودشان چیزی پیدا میکنند؛ با لپتاپ یا تلفن همراه سرگرم میشوند، به مهمانی میروند، به پارک میروند یا وقت خود را به هر شکل ممکن میگذرانند؛ غافل از اینکه این شب، معادل بیش از هشتاد و سه سال ارزش و اثر دارد. انسان، این سرمایهی عظیم را به آسانی از دست میدهد.
اینکه انسان از این هشتاد و سه سال چه اندازه توشه برای برزخ و آخرت خود فراهم کند، بستگی به آمادگیای دارد که در طول سال، بهویژه در شبهای قدر، به دست آورده است. بعضیها حتی به اندازهی یک سال هم بهره نمیبرند؛ زیرا تصمیمی برای رشد، تعالی، اخلاق نیکو، آشتی با بندگان خدا و نزدیک شدن به خدا، اهلبیت (ع) و امام زمان (عج) ندارند. بلکه گاهی تصمیم دارند همان گناهان و نافرمانیهای گذشته را ادامه دهند. طبیعی است که سال بعد، وضعشان از سال قبل بدتر خواهد شد؛ زیرا همان تقدیرها را خودشان انتخاب کرده و برای امضا بردهاند.
اگر میخواهیم از شب قدر بهره ببریم و تقدیرهای زیبایی برای خود رقم بزنیم، باید تصمیمهای زیبا، باورهای درست و اعمال شایسته با خود ببریم. اما اگر انسانی افسرده، تنبل، بیحوصله، ناامید، ضعیف و بیانگیزه وارد شب قدر شود، سال آینده نیز همان وضعیت گذشته را خواهد داشت.
به همین دلیل، در دعاهای ماه مبارک رمضان، پیوسته از خدا میخواهیم که تقدیر ما را تغییر دهد و ارزش وجودی ما را بالا ببرد. دعاها آمدهاند تا روح انسان را دگرگون کنند و او را با ارزشهای والاتر آشنا سازند؛ تا هنگام خروج از این دنیا، نه تنها به اندازهی یک انسان، بلکه با سرمایهای عظیم از خیر، ایمان و عمل صالح وارد عالم برزخ شود.
برزخ، محل مصرف توشههایی است که انسان در دنیا اندوخته است. کسی که توشهای ندارد، از همان آغاز دچار فقر و سختی خواهد شد. بعضیها در همان شب اول قبر، چیزی برای بهرهبرداری ندارند؛ زیرا هر کار خیری که انجام دادهاند، با گناه، بداخلاقی، حسادت، دعوا، غیبت یا معصیت از بین بردهاند؛ گویی کیسهی اعمالشان سوراخ بوده است؛ هرچه جمع کردهاند، از دست دادهاند.
در مقابل، بعضی افراد توشه دارند، اما اندک است و همان روزهای نخست برزخ تمام میشود. به همین دلیل گاهی اموات در خواب بازماندگان ظاهر میشوند و درخواست دعا، خیرات، صدقه، قرآن یا آب میکنند؛ زیرا نیازمند کمکاند.
یکی از زیباترین ویژگیهای انسان، رحمت و مهربانی است؛ هم نسبت به همهی آفریدگان و هم نسبت به مؤمنان. از اینرو، یکی از بهترین تقدیرهایی که انسان میتواند برای خود رقم بزند، این است که خیرش به عالم ارواح برسد. به همین دلیل، نخستین دعای معروف ماه رمضان این است: «اللهم أدخل علی أهل القبور السرور.» یعنی: خدایا، بر اهل قبور شادی وارد کن.
انسان میتواند با دعا، صلوات، تلاوت قرآن، خیرات و صدقه، دل اهل قبور را شاد کند. هر کس شادی بیافریند، خود نیز مشمول شادیهای فراوان خواهد شد؛ زیرا تمام آن ارواح برای او دعا و استغفار میکنند.
همچنین دعا میکنیم: «اللهم أغن کل فقیر»، «اللهم أشبع کل جائع»، «اللهم اکس کل عریان»، «اللهم اقض دین کل مدین» و «اللهم فرج کل مکروب». این دعاها فقط الفاظ نیستند؛ بلکه برنامهی زندگیاند. یعنی انسان در حد توان خود، گره از کار دیگران باز کند، فقرا را یاری دهد، گرسنگان را سیر کند، بدهکاران را کمک کند و دل گرفتاران را شاد سازد.
هر خیری که به دیگران میرسانیم، در حقیقت به خودمان بازمیگردد؛ زیرا هر کاری با دیگران انجام دهیم، نتیجهی آن به خود ما خواهد رسید. پس اگر کسی قدر محبت ما را ندانست، نباید پشیمان شویم؛ زیرا پاداش آن نزد خدا محفوظ است.
رفتار دیگران نباید معیار رفتار ما باشد. ما باید اخلاق خود را از خدا بیاموزیم و به اخلاق الهی آراسته شویم، نه اینکه خوبی یا بدی دیگران، رفتار ما را تعیین کند.
یکی از بزرگترین حماقتها، کینه و حسادت است. کسی که کینه را در دل نگه میدارد، مانند کسی است که عفونتی را در وجود خود ذخیره کرده باشد و سپس همان را در شب قدر به محضر امام زمان (عج) ببرد و بخواهد آن را امضا کنند.
انسان باید اهل عفو و مغفرت باشد. عفو یعنی انتقام نگیرد و کینهای در دل نگه ندارد. مغفرت از عفو بالاتر است؛ یعنی حتی رابطهی خود را نیز با دیگران خراب نکند و اجازه ندهد دلش آلودهی نفرت و دشمنی شود.
اگر دیگران به ما بدی کردهاند، نتیجهی آن به خودشان بازخواهد گشت؛ اما ما نباید با کینه، خود را آلوده کنیم. دل انسان جای نگهداری آلودگی نیست.
در دعاهای ماه رمضان از خدا میخواهیم که ما را از آتش آزاد کند. اما خداوند میفرماید: آیا تو بندگان مرا در دل خود آزاد کردهای؟ آیا کسانی را که از آنان دلگیر هستی، بخشیدهای؟ اگر دیگران در زندان کینهی تو باشند، خودت نیز اسیر خواهی بود.
هیچکس با ذرهای کینه وارد بهشت نمیشود. اگر انسان در دنیا دل خود را پاک نکند، در برزخ و قیامت باید با سختیهای فراوان این آلودگیها را از بین ببرد.
از همین رو، در دعا میخوانیم: «اللهم إنی أسألک خشوع الإیمان قبل خشوع النار.» یعنی: خدایا، پیش از آنکه آتش مرا خاشع کند، با ایمان، دلم را خاشع گردان.
دنیا جای ساختن است. اگر انسان در این دنیا با اختیار خود تغییر نکند، در عالم بعد با رنج و سختی فراوان اصلاح خواهد شد. همان چیزی که در دنیا با یک توبهی صادقانه و یک تصمیم درست حل میشود، ممکن است در برزخ سالها طول بکشد.
پس در برابر فرمان خدا لجاجت نکنیم. اگر خداوند راهی را نشان داده است، با جان و دل بپذیریم و بگوییم: «چشم، خدایا!» زیرا هرگاه انسان حدود الهی را سبک بشمارد، در حقیقت تقدیر خود را تباه میکند.
در پایان، بهترین کار شب قدر، اندیشیدن و تصمیم گرفتن است. عبادت بدون تفکر، ممکن است انسان را از اصل مقصود غافل کند. شب قدر، شب طراحی آیندهی انسان است. قرآن نیز در همین شب نازل شده تا راهنمای انتخاب بهترین تقدیرها باشد.
بنابراین، از خدا بخواهیم که ما را از مراتب پایین وجود نجات دهد؛ نه سنگدل باشیم، نه حیوانصفت، نه شیطانصفت؛ بلکه انسانی مؤمن و شایسته باشیم؛ انسانی که وقتی امام زمان (عجلالله تعالی فرجه الشریف) به او مینگرد، از او خشنود باشد و زندگیاش مایهی رضایت خداوند متعال گردد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 23
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
انسان اگر بخواهد تنبلی و بیحوصلگی را کنار بگذارد، باید حتماً از انگیزههای بیرونی و درونی بهدرستی استفاده کند. این انگیزهها کمک فراوانی به انسان میکنند و بهویژه انگیزههای درونی ارزش و اثر بیشتری دارند.
بنابراین، انسان در مرحله نخست باید تا حدی یقهٔ خودش را بگیرد و به خودش فشار بیاورد؛ یعنی خودش را کمی به حرکت وادار کند. اینگونه نیست که انسان از همان روز اول از انجام هر کاری لذت ببرد؛ نه از نماز، نه از روزه، نه از درس خواندن، نه از ورزش، نه از باشگاه رفتن و نه از هیچ کار دیگری. آغاز هر کاری با سختی، تمرکز و تلاش همراه است.
نفس انسان نیز ذاتاً با سختی و تمرکز موافق نیست. هر کاری که نیاز به تمرکز داشته باشد، نفس از آن فرار میکند. دوست دارد ذهن انسان مدام اینطرف و آنطرف برود و حواسش پرت باشد. به همین دلیل، یکجا نشستن، با دقت گوش دادن و بر یک موضوع متمرکز شدن برای انسان آسان نیست.
از همین رو، امام(ع) فرمودهاند که انسان بدون تلقین به جایی نمیرسد. انسان باید در آغاز راه به خودش فشار بیاورد، خودش را تشویق کند و اجازه ندهد سستی بر او غلبه کند.
طبیعی است که ابتدای راه تلخ باشد. اگر کسی بخواهد اسکی یاد بگیرد، آن لذتی که ما از دیدن اسکیبازان در تلویزیون احساس میکنیم، از همان روز اول به دست نیامده است. آنها بارها زمین خوردهاند، آسیب دیدهاند و دوباره برخاستهاند تا سرانجام به مهارت رسیدهاند.
رانندگی نیز همینگونه است. هیچکس از اولین روز رانندگی لذت نمیبرد. همه با ترس و دلهره پشت فرمان مینشینند، اشتباه میکنند، گاهی به مانعی برخورد میکنند یا خودرو را خاموش میکنند؛ اما اگر ادامه دهند و ناامید نشوند، کمکم مهارت پیدا میکنند و آن زمان از رانندگی لذت میبرند.
همه کارها همینگونه است. انسان باید در آغاز کمی به خودش سخت بگیرد تا بهتدریج انجام آن کار برایش لذتبخش شود.
لذت سواد نیز از همان ابتدا حاصل نمیشود. کودک با تشویق خانواده، مدرسه و معلم، قدمبهقدم نوشتن و خواندن را یاد میگیرد. ابتدا بارها تمرین میکند، حروف را مینویسد، کلمات را میسازد و شاید بارها از روی بیحوصلگی بگوید: «حوصلهام سر رفت.» اما همین تمرینهای مداوم باعث میشود چند سال بعد بتواند کتاب بخواند، بنویسد و از دانستن لذت ببرد.
تمام این لذتها نتیجه همان سالهای تمرین، تلاش و تلقین است.
در همه مراحل زندگی همین قانون برقرار است. چه در کارهای حسی مانند ورزش، چه در امور هنری مانند نقاشی، چه در فعالیتهای اجتماعی و خانوادگی و چه در روابط عاطفی، انسان تنها با تمرین و استمرار به مهارت میرسد.
حتی دوست داشتن، لبخند زدن، نوازش کردن، هدیه دادن، عطر زدن، سخنان زیبا گفتن و پرهیز از سخنان تلخ نیز نیازمند تمرین است. با تکرار این رفتارها، آنها به «ملکه» تبدیل میشوند.
در امور عقلی نیز همین قانون برقرار است. کسی که میخواهد ریاضیات، فیزیک یا شیمی بیاموزد، از روز اول دانشمند نیست. او باید قدمبهقدم آموزش ببیند، تمرین کند و مسائل را حل کند تا ذهنش رشد کند و سرانجام از یادگیری و اندیشیدن لذت ببرد.
در امور معنوی و فوقعقلی نیز همین مسیر وجود دارد. ارتباط با خداوند، اهلبیت(ع)، فرشتگان، عالم غیب، بهشت و حقیقتهای معنوی، همگی نیازمند تمرین، استمرار و دوری از آفتهاست. این ارتباطهای عمیق یکشبه به دست نمیآید؛ همانگونه که عشق زمینی نیازمند مراقبت و تمرین است، عشق الهی نیز به مجاهده، مداومت و انس دائمی نیاز دارد.
انسان اگر در این مسیر استقامت داشته باشد، کمکم روحش قوی میشود؛ بهگونهای که با شنیدن نام اهلبیت(ع)، دلش به سوی آنان پر میکشد و ارتباطی عمیق و صمیمی با اولیای الهی پیدا میکند.
انسان باید در هر بخشی که میخواهد رشد کند، تمرین همان بخش را انجام دهد. هرچه ارتباط و انس او با آن موضوع بیشتر باشد، در همان زمینه قویتر خواهد شد. به همین دلیل، بعضی از هیئتها و محافل مذهبی بیشتر با یکی از اهلبیت(ع) مأنوس هستند؛ برای مثال، هیئت متوسلین به حضرت ابوالفضل(ع)، هیئت امام جواد(ع) یا هیئت امام حسن مجتبی(ع). این انس و توسل مداوم، باعث میشود ارتباط قلبی افراد با آن بزرگواران عمیقتر شود.
انسان اگر هر روز با توجه و حضور قلب دعا بخواند و با اهلبیت(ع) سخن بگوید، بهتدریج احساس میکند که رابطهای صمیمیتر و زندهتر با آنان پیدا کرده است. این ارتباط، با استمرار و مداومت شکل میگیرد، نه با یک یا دو بار دعا خواندن.
بنابراین، در هر مرحلهای از زندگی باید به خودمان تلقین کنیم، به خودمان فشار بیاوریم و اجازه ندهیم سستی بر ما غلبه کند. اگر انسان کمکم شل شود و کارها را به تأخیر بیندازد، این سستی به تنبلی تبدیل میشود.
میان «سستی» و «تنبلی» تفاوت وجود دارد. سستی، حالت اولیهای است که انسان میگوید: «حالا بعداً انجام میدهم.» اما اگر این حالت ادامه پیدا کند، بهتدریج به تنبلی تبدیل میشود؛ تا جایی که دیگر انسان حتی توان شروع کردن کار را هم از دست میدهد.
برای نمونه، کسی که مدتی نماز را ترک کرده یا در انجام عبادت سستی کرده است، پس از مدتی احساس میکند آغاز دوباره برایش بسیار سخت شده است. یا کسی که در رعایت حجاب، اخلاق یا سایر وظایف دینی و اخلاقی کوتاهی کرده، هرچه بیشتر این سستی را ادامه دهد، بازگشت برایش دشوارتر خواهد شد.
این حالت مانند عضلهای است که مدتی ورزش نکرده باشد؛ عضله ضعیف میشود و برای بازگشت به وضعیت قبلی، دوباره باید همان مسیر تمرین را طی کند. پس نباید اجازه داد این سستی بر انسان غلبه کند.
امیرالمؤمنین علی(ع) میفرمایند: «کار را در حال نشاط و حتی در زمان بیمیلی نیز ادامه بده.» یعنی نباید گفت: «امروز حالش را ندارم.» اگر انسان هر بار به بهانه بیحوصلگی کارش را رها کند، کمکم اراده او ضعیف میشود.
نباید به نفس فرصت داد؛ زیرا اگر نفس انسان میدان پیدا کند، او را تا نهایت سقوط پیش میبرد. بسیاری از حسرتهای قیامت، نتیجه همین «امروز و فردا کردن»هاست. انسان وظیفه خود را میداند، اما مدام آن را به تأخیر میاندازد تا سرانجام فرصت را از دست میدهد.
در زندگی خانوادگی نیز همین قانون برقرار است. بسیاری از افراد تصور میکنند که مهمترین مرحله، فقط ازدواج کردن است؛ در حالی که پس از ازدواج، تازه مسئولیت اصلی آغاز میشود. عشق، موجودی زنده است و همانند یک گل، یک ماهی یا یک نوزاد به مراقبت دائمی نیاز دارد. اگر از آن مراقبت نشود، بهتدریج آسیب میبیند و از بین میرود.
ادامه زندگی مشترک، نیازمند یادگیری مهارتهای کلامی، عاطفی، اقتصادی، جنسی، تربیتی و معنوی است. همانگونه که انسان برای رانندگی، خیاطی، ورزش یا هر مهارت دیگری آموزش میبیند، برای همسرداری و فرزندپروری نیز باید آموزش ببیند و مهارت کسب کند.
متأسفانه بسیاری از خانوادهها در این زمینه دچار سستی میشوند. برای یادگیری مهارتهای خانهداری، آشپزی، هنر، زیبایی، چیدمان منزل و ایجاد تنوع در محیط زندگی وقت نمیگذارند؛ در حالی که همین تنوع، نشاط و شادابی را در خانواده افزایش میدهد.
خداوند نیز جهان را بر پایه تنوع آفریده است. میوهها، گلها، رنگها و نعمتهای گوناگون، همگی نشانه زیبایی و حکمت الهی هستند. انسان نیز باید از این تنوع در زندگی خود بهره بگیرد؛ در غذا، پوشش، دکوراسیون خانه، شیوه پذیرایی و حتی در رفتار و گفتار، تا فضای زندگی یکنواخت و خستهکننده نشود.
امام باقر(ع) میفرمایند: «من از انسان تنبل بیزارم؛ زیرا کسی که در امور دنیای خود تنبل باشد، در امور آخرتش تنبلتر خواهد بود.»
تنبلی فقط در عبادت نیست؛ ممکن است انسان در مطالعه، تربیت فرزند، همسرداری، یادگیری، هنر، کار، مسئولیتپذیری یا حتی در ابراز محبت نیز تنبل باشد. انسان مؤمن باید همواره با سستی مبارزه کند، اراده خود را تقویت کند و با تمرین و استمرار، در همه ابعاد زندگی رشد یابد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 24
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
بیحوصلگی در شناخت خود، جدی گرفتن زندگی، شناخت مراحل مختلف آن و عمل به وظایف، آثار زیانباری برای انسان دارد. این بیحوصلگی موجب تضییع حقوق میشود. مهمترین حقی که ضایع میشود، حق بخشهای اصلی وجود ماست؛ همان بخش جاودانه شخصیت انسان.
ما غذای مناسب این بخش را به آن نمیرسانیم. در نتیجه، این بخش شب و روز فریاد میزند که آرامش و شادی میخواهد، اما ما آن آرامش و شادی حقیقی را از او دریغ میکنیم. در عوض، خود را با غذاهای مربوط به بخشهای پایینتر وجود، یعنی غذاهای وهمی، خیالی و حسی، سرگرم میکنیم؛ در حالی که اینها آرامشبخش نیستند. هرچه بیشتر به آنها دل ببندیم، اضطرابمان بیشتر میشود؛ زیرا این امور با کثرت سر و کار دارند و انسان در کثرت، همواره دچار اضطراب و تشویش میشود.
آن بخشی که باید با رسیدن به وحدت، آرامش و قدرت پیدا کند، از غذای خود محروم میماند؛ زیرا ما برای آن وقت نمیگذاریم. در حقیقت، انسان به خودش خیانت میکند.
ممکن است هرچه از نظر اجتماعی و ظاهری بالاتر بروی، در جامعه موفقتر به نظر برسی؛ اما از نظر نظام شخصیتی، ضعیفتر شده باشی. بارها عرض کردهام که بسیاری از طلاقها، خودکشیها، افسردگیها و حتی بیماریهای روانی، در میان طبقات تحصیلکرده و ثروتمند بیشتر دیده میشود؛ یعنی کسانی که تحصیلات بالاتر و امکانات بیشتری دارند، گاهی بیش از دیگران با این مشکلات دستوپنجه نرم میکنند.
بنابراین، نخستین کسی که در اثر تضییع حق آسیب میبیند، خود انسان است. منظور از «خود»، نه بخش زنانگی است و نه مردانگی؛ بلکه آن حقیقتی است که از جنس الهی است، جاودانه است، ابدیت دارد و باید برای سرای باقی متولد شود؛ همان حقیقتی که میتوان آن را «کودک عزیزِ روان» نامید.
وقتی حق این کودک گرفته میشود، مانند کودکی است که هیچگاه سیرش نمیکنند؛ همیشه گرسنه است و پیوسته در وجود انسان فریاد میزند. اگر انسان او را نشناسد و مدام سرکوبش کند، وضعیت بدتر خواهد شد.
پس تنبلی و بیحوصلگی، انسان را به جایی میرساند که از انجام وظیفه باز میماند.
یکی دیگر از آفتهای تنبلی و بیحوصلگی این است که حتی وقتی انسان بعدها حق را میشناسد، دیگر حوصله عمل به آن را ندارد؛ یعنی صبر بر حق نمیکند. وقتی به او گفته میشود حق تو در همسرداری، معاشرت، عبادت، فعالیت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، هنری، تربیت فرزند، رفتار با پسر و دختر، یا وظایف هفتسال اول، دوم و سوم زندگی چیست، چون پیشتر بارها به خود ظلم کرده و شخصیتی ضعیف ساخته است، دیگر توان پذیرش حق را ندارد.
میداند باید طور دیگری زندگی کند و رفتار دیگری داشته باشد، اما حاضر نیست زیر بار حق برود؛ زیرا شخصیتش به باطل و اشتباه عادت کرده است. وقتی بخواهی حق را به او بیاموزی، بهراحتی آن را نمیپذیرد؛ چون بخشهای عقلانی و فوقعقلانی شخصیتش را ضعیف نگه داشته و در مقابل، بخشهای وهمی، خیالی و حسی را تقویت کرده است.
در چنین شرایطی، دیگر توان مقابله با این بخشها را ندارد و باید مدتها غذای صحیح معنوی دریافت کند تا بتواند دوباره بر آنها مسلط شود.
برای مثال، همه میدانند که مرده به انسان آسیبی نمیرساند. این را عقل میگوید؛ اما وقتی از مرده میترسی، یعنی حقیقتی را که عقل درک کرده، هنوز در وجودت باور نکردهای. به همین دلیل جرئت نزدیک شدن یا دست زدن به آن را نداری.
همین اتفاق در بسیاری از نگرانیهای روزمره نیز رخ میدهد. گاهی موضوعاتی که هیچ ارزش غصه خوردن یا حتی فکر کردن ندارند، ساعتها ذهن انسان را مشغول میکنند؛ در خواب، نماز و تمام طول روز همراه او هستند. هرچه بیشتر به آنها فکر کند، فقط بار اعمالش سنگینتر و غصههای دنیا و آخرتش بیشتر میشود.
علت این است که انسان قدرت لازم را ندارد و گرفتار چنبره خیال و وهم میشود. همان حملههایی که قبلاً گفته شد؛ حمله از جلو، عقب، چپ و راست. این حملهها در قالب ترس از آینده، حسرت گذشته، احساس گناه یا غرور نسبت به تواناییها و موفقیتها ظاهر میشوند.
در حالی که هیچیک از اینها ارزش آن را ندارند که تمام فکر و ذهن انسان را اشغال کنند.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: کسی که دنیا بتواند او را به گریه بیندازد، زیان کرده است؛ زیرا دنیا ارزش آن را ندارد که انسان به خاطر آن فرو بریزد. امور دنیوی مربوط به شئون پایینتر وجود انساناند و از قیمت واقعی او کمترند.
ارزش هر انسان را میتوان از نوع شادیها، غصهها، آرزوها، دغدغهها و هدفهایش شناخت. اگر شادی انسان صرفاً حسی باشد، ارزش او نیز در همان حد خواهد بود. اگر شادی و دغدغههایش عقلی یا فوقعقلی باشد، ارزش وجودی او نیز به همان اندازه رشد کرده است.
بسیاری از مردم برای مسائلی غصه میخورند که اصلاً در شأن انسانی آنها نیست؛ بلکه مربوط به مراتب حیوانی، خیالی یا وهمی وجودشان است. شادیها و اندوههایشان نیز در همان سطح شکل میگیرد. امید، ناامیدی، معنا یا پوچی زندگیشان نیز بر همان امور پایین بنا شده است.
این نشان میدهد که انسان به خود ظلم کرده و دچار سوءتغذیه معنوی شده است؛ زیرا اگر غذای مناسب روح را دریافت کرده بود، دنیا نمیتوانست او را اینگونه در بند خود اسیر کند.در پیام بعد، بخش دوم را با همین شیوه ویرایش و تنظیمشده ارائه میکنم.
«از امروز و فردا کردن بپرهیز؛ زیرا امروز و فردا کردن دریایی است که هلاکشدگان در آن غرق شدهاند.»
تسویف و به تأخیر انداختن وظایف، آرامآرام فرصتهای زندگی را از انسان میگیرد و او را از رشد، کمال و سعادت حقیقی بازمیدارد.
تاج پور, [7/29/2026 12:09 PM]
اگر انسان از غذاهای برتر و متناسب با روح خود بهره نبرد، هر حادثه کوچکی میتواند او را به اضطراب، ناامیدی و احساس پوچی بکشاند. در حالی که هیچیک از حوادث دنیا آنقدر بزرگ نیستند که بتوانند حقیقت وجود انسان را نابود کنند. آنچه انسان را میشکند، ضعف شخصیت و گرسنگی روح است، نه خودِ حوادث.
وقتی بخشهای اصلی شخصیت انسان از غذای مناسب محروم بمانند، انسان توان آن را ندارد که در سختیها آرامش خود را حفظ کند. نمیتواند بلاها را وسیله رشد ببیند، از دست دادنها را سرمایه آخرت بداند و محرومیتها را ذخیرهای جاودانه تلقی کند.
قرآن کریم درباره مؤمنان میفرماید:
«الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.»
یعنی هنگامی که مصیبتی به آنان میرسد، به یاد میآورند که از خدایند و به سوی او بازمیگردند. همین یادآوری، آرامش را به دل آنان بازمیگرداند.
مرحوم آیتالله مجتهدی تهرانی رحمهالله نیز همواره میفرمودند: «این نیز بگذرد.» همین جمله کوتاه، بسیاری از غمها را سبک میکند؛ زیرا هیچ غمی ماندگار نیست. اگر به گذشته خود نگاه کنیم، میبینیم بسیاری از غصههایی که روزی آنها را فاجعه میدانستیم، امروز تنها خاطرهای کمرنگ از آنها باقی مانده است.
در حقیقت، بسیاری از سختیها ذخیره آخرت انسان هستند. آنچه انسان در راه خدا از دست میدهد، در واقع از بین نرفته، بلکه به سرمایهای جاودانه تبدیل شده است؛ مانند کسی که سرمایهاش را از کیفش بردارند و در بانکی امن با سود فراوان برای او ذخیره کنند. چنین انسانی از دست دادن سرمایهاش را مصیبت نمیداند.
به همین دلیل، اگر انسان حقیقت پاداش الهی را ببیند، آرزو میکند که ای کاش سختیهای بیشتری را تحمل کرده بود. در روایات آمده است که مؤمن در قیامت، وقتی عظمت پاداش مصیبتها را مشاهده میکند، آرزو میکند کاش در دنیا رنج بیشتری کشیده بود.
بنابراین، اگر انسان حقیقت خود را نشناسد و هویت خویش را تنها در زن یا مرد بودن، یا در ابعاد حیوانی وجودش خلاصه کند، همه انتخابها، ارتباطها، رفتارها و حتی شیوه فکر کردنش دچار خطا خواهد شد؛ زیرا نگاهش از اساس نادرست است.
یکی دیگر از آثار تنبلی و بیحوصلگی، به تعویق انداختن کارها است. انسان تنبل همیشه میگوید: «حالا بعداً انجام میدهم.»
گاهی از افراد میپرسند: «اگر امروز آخرین روز عمرت باشد، چه خواهی کرد؟» بسیاری پاسخ میدهند: حلالیت میطلبم، با دیگران آشتی میکنم، بدهیهایم را میپردازم، نمازهای قضایم را جبران میکنم، توبه میکنم و گذشتهام را اصلاح میکنم.
اما سؤال این است: اگر این کارها درست است، چرا امروز انجامشان نمیدهیم؟
علت آن، توهمِ «بعداً» است. انسان با خود میگوید: «هنوز وقت دارم؛ فعلاً قرار نیست بمیرم.» در حالی که هیچ تضمینی برای فردا وجود ندارد. قرآن کریم یادآوری میکند که خواب، نوعی مرگ است و هر صبح که انسان بیدار میشود، در حقیقت فرصت تازهای برای جبران به او داده شده است.
با این حال، بسیاری از ما اصلاح خود را دائماً به آینده موکول میکنیم؛ توبه را، آشتی را، اصلاح اخلاق را، اصلاح فکر را و تغییر روش زندگی را به فردایی که معلوم نیست هرگز فرا برسد.
همین روحیه را در برنامهریزی نیز میتوان دید. بسیاری از افراد برای رشد معنوی یا اصلاح شخصیت برنامه میگیرند، اما هر بار به بهانه درس، امتحان، کنکور، پایاننامه، شغل یا مشغلههای دیگر، اجرای آن را به تعویق میاندازند. در نتیجه، همواره امور فرعی را بر مهمترین بخش وجود خود ترجیح میدهند.
در حالی که اگر روح انسان بیمار باشد، حتی موفقیتهای ظاهری نیز آرامش واقعی را به او نمیبخشند. گاهی لازم است انسان مدتی از برخی مشغلهها بکاهد تا به درمان روح، آرامش، خودسازی و تقویت شخصیت خود بپردازد.
همین مسئله درباره آمادگی برای ازدواج، فرزندآوری و تربیت فرزند نیز صادق است. بسیاری از کارهایی که باید پیش از تشکیل خانواده انجام شوند، به بعد موکول میشوند؛ در حالی که آمادگی واقعی باید پیش از پذیرش این مسئولیتها به دست آید.
همین قاعده درباره همه مسئولیتهای اجتماعی نیز صادق است. کسی که میخواهد روزی مدیر، معلم، مسئول یا هر صاحبمنصبی باشد، باید پیش از رسیدن به آن جایگاه، خود را آماده کرده باشد؛ زیرا اگر بدون آمادگی مسئولیتی را بپذیرد، هم به خود ظلم کرده و هم به مردمی که به او اعتماد کردهاند.
از همین رو، یکی از مهمترین پرسشهای قیامت درباره عمر و جوانی انسان است؛ اینکه این فرصت ارزشمند را چگونه سپری کرده است.
در پایان، امیرالمؤمنین حضرت علی علیهالسلام هشدار میدهند:
«إِيَّاكَ وَالتَّسْوِيفَ؛ فَإِنَّهُ بَحْرٌ يَغْرَقُ فِيهِ الْهَلْكَى.»
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 25
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
تنبلی ایجاد میکند. تغذیه باید بهگونهای باشد که سستی و رخوت نیاورد. بسیاری از غذاهایی که امروزه مصرف میشود، طبع سرد دارند. برای مثال، فردی مرغ، برنج، ماهی، سالاد، دوغ و ماست را با هم مصرف میکند؛ مجموعهای که اگر بدون رعایت تعادل باشد، میتواند باعث افزایش خوابآلودگی، کرختی و بیحالی شود. در نتیجه، کسی که پیشتر با پنج یا شش ساعت خواب سرحال بود، ممکن است به هشت یا ده ساعت خواب نیاز پیدا کند.
نمونهای از این مسئله را همین چند روز پیش دیدم؛ خانمی خانهدار که روزانه هجده ساعت میخوابید. این وضعیت طبیعی نیست و میتواند نشانه یک مشکل جدی باشد.
پس باید به تغذیه جسم توجه کنیم، بهویژه زمانی که قرار است کارهایی انجام دهیم که به تمرکز، هوشیاری و دقت نیاز دارند؛ مانند رانندگی. اگر پیش از رانندگی غذای سنگین یا خوابآور مصرف شود، احتمال خوابآلودگی بسیار بالا میرود. یکی از مهمترین عوامل تصادفات جادهای نیز همین خوابآلودگی است. بسیاری از افراد ظهر در رستوران بینراهی غذای سنگینی میخورند، در حالی که شاید با رعایت چند نکته ساده یا استفاده از چاشنی مناسب، بتوانند از این مشکل جلوگیری کنند. اما بدون توجه، پشت فرمان مینشینند و پس از نیم ساعت رانندگی، اثر غذا ظاهر میشود؛ در حالی که بدنشان نیاز به استراحت دارد، همچنان به رانندگی ادامه میدهند و خطر تصادف افزایش مییابد.
همانگونه که باید مراقب تغذیه جسم باشیم، در بخشهای خیال و وهم نیز باید به «غذای ذهن» توجه کنیم. تصاویر، عکسها، فیلمها، خاطرهها، داستانها، لطیفهها و شوخیهایی که ظرفیت پذیرش آنها را نداریم، ذهن را آشفته میکنند.
برخی افراد از نظر عقل و معنویت آنقدر قوی هستند که اگر لطیفه یا خاطرهای بشنوند، هر زمان بخواهند میتوانند آن را از ذهن خود کنار بگذارند و بر ذهنشان تسلط داشته باشند. اما برخی دیگر چنین نیستند. ممکن است در حرم امام رضا (ع)، هنگام دعا یا گریه، ناگهان صحنهای یا کلمهای، خاطره یک شوخی را در ذهنشان زنده کند و بیاختیار بخندند. یا در جلسه قرائت قرآن، تنها با شنیدن یک واژه، ذهنشان از یک خاطره به خاطرهای دیگر و از یک شوخی به شوخی دیگر منتقل شود و رشته تمرکزشان کاملاً از بین برود.
ذهنی که عادت به هرزگردی پیدا کند، دائماً از موضوعی به موضوع دیگر میپرد و اجازه تمرکز نمیدهد. به همین دلیل، نقل شده است که بوعلیسینا میگفت: «من زیاد خاطره و لطیفه گوش نمیکنم؛ زیرا ذهنم را برای کارهای مهمتر لازم دارم.»
نکته دیگر، توجه بیش از اندازه به جزئیات است. این مسئله در برخی افراد، بهویژه خانمها، بیشتر دیده میشود و اگر از حد تعادل خارج شود، زمینه خیالپردازی را فراهم میکند. کسی که دائماً درگیر جزئیات است، بهتدریج توان درک کلیات، قوانین و اصول را از دست میدهد.
البته خداوند زن و مرد را با ویژگیهای متفاوت آفریده است؛ زن معمولاً جزئینگرتر و مرد کلینگرتر است تا مکمل یکدیگر باشند. اما افراط در هر دو حالت نادرست است. مرد نیز باید به برخی جزئیات توجه کند و زن هم لازم است با مطالعه، تفکر و توجه به قوانین، اصول و مباحث علمی، نگاه کلی خود را تقویت کند.
پس نباید ذهن خود را با جزئیات بیفایده پر کنیم. جمله زیبایی نقل شده است که میگوید:
«آرامش، محصول زیاد فکر کردن نیست؛ بلکه هنر فکر نکردن به امور بیهوده است.»
کسی که در هر خانهای وارد میشود، از رنگ پرده گرفته تا مبل، ظروف، تلفن، دکوراسیون و کوچکترین جزئیات را زیر نظر میگیرد، ذهن خود را از اطلاعات غیرضروری انباشته میکند. چنین ذهنی سبکبال نیست و نمیتواند اوج بگیرد؛ زیرا دائماً بار اضافی با خود حمل میکند.
افرادی که بیش از حد درگیر جزئیات هستند، بهسختی از مسائل عبور میکنند. مدام در ذهن خود مرور میکنند که چه کسی چه گفت، منظورش چه بود و چرا آن حرف را زد. این اشتغال دائمی ذهن، انسان را از انجام کارهای بزرگ، اهداف بلند و فعالیتهای ارزشمند بازمیدارد و توان پرواز فکری و معنوی را از او میگیرد.
در بخش عقلانی نیز همین اصل برقرار است. بعضی افراد مطالعههای بسیار گسترده و متنوعی دارند؛ شیمی، فیزیک، ریاضی، هنر، کارگردانی، طراحی، پزشکی، بهداشت، فلسفه و دهها موضوع دیگر را اندکی مطالعه میکنند، اما در هیچکدام به عمق نمیرسند. چنین فردی مانند اقیانوسی است که تنها پنج سانتیمتر عمق دارد؛ وسیع است، اما ژرفا ندارد.
انسان اگر میخواهد در عرصه علم رشد کند، باید دستکم در یک رشته بهصورت عمیق کار کند و در کنار آن، مطالعات عمومی نیز داشته باشد. اما اگر هر چند روز موضوع مطالعه خود را عوض کند، هرگز به عمق علمی نخواهد رسید.
در بخش فوق عقلانی، یعنی عرصه معنویت، نیز همین قانون برقرار است. اگر انسان راه ارتباط با عالم غیب، فرشتگان، اهلبیت (ع)، خانواده آسمانی و خداوند را نشناسد، ممکن است سالها به مسجد، حسینیه و حرم برود، نماز بخواند و کتاب دینی مطالعه کند، اما چون در هیچ زمینهای ارتباطی عمیق برقرار نکرده است، رشد معنوی واقعی نخواهد داشت.
لازم است مدتی را به شناخت خداوند، توحید، اسماء الهی و اهلبیت (ع) اختصاص دهد و با خانواده آسمانی خود آشنا شود؛ زیرا آنان ریشه و اصل انسان هستند. پدر و مادر زمینی تنها بدن انسان را به دنیا میآورند، اما روح جاودانه انسان، همان روحی که خداوند درباره آن فرمود: «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»، حقیقتی فراتر از جسم است.
وقتی به معاد معتقدیم، یعنی باور داریم که بازگشتی در کار است. بازگشت، نشان میدهد که پیش از این جهان نیز مبدأیی داشتهایم و اکنون باید برای بازگشت به همان حقیقت آماده شویم. بنابراین، شناخت ریشه، هویت و خانواده آسمانی، بخشی از مسئولیت انسان در این دنیاست.
کارهای معنوی، تفننی و سرگرمی نیستند که هر از گاهی در جلسهای شرکت کنیم و تنها برای پر کردن وقت، مطالبی بشنویم. سعادت دنیا و آخرت، جاودانگی، انسانیت و خوشبختی ما به تغذیه بخش فوق عقلانی وابسته است.
ممکن است کسی شصت سال سن داشته باشد، دکتر یا مهندس شده باشد، اما بخش انسانی و معنوی وجودش هنوز مانند کودکی یکساله باشد؛ زیرا هرگز غذای لازم را دریافت نکرده است. چنین فردی شاید بتواند در دنیا موفقیتهای فراوانی کسب کند، اما نتواند دو رکعت نماز با حضور قلب بخواند، ارتباطی عمیق با خدا برقرار کند یا با اهلبیت (ع) انس بگیرد.
اگر انسان در دنیا با خدا، اهلبیت (ع)، پیامبران، شهدا و صالحان مأنوس نباشد، طبیعی است که پس از مرگ نیز ارتباطی با آنان نخواهد داشت. همه این ارتباطها باید از همین دنیا آغاز شود.
به همین دلیل، امروز و فردا کردن بسیار خطرناک است. اگر انسان تغذیه جسم، ذهن، عقل و روح خود را اصلاح نکند، گرفتار تنبلی و اهمالکاری میشود و همه کارهای مهم را به تعویق میاندازد؛ از عبادت و آشتی با خدا گرفته تا تصمیمهای مهم زندگی، مانند ازدواج، کار، تحصیل و فعالیت اقتصادی.
در مقابل، کسی که در دوران سلامت و آرامش، ارتباط خود را با خدا و اولیای الهی تقویت کرده باشد، هنگام سختی و گرفتاری نیز راه کمک را میشناسد و با توکل، دعا و یاد خدا آرامش خود را حفظ میکند.
بنابراین، همانگونه که برای سلامت جسم به تغذیه مناسب نیاز داریم، برای سلامت خیال، عقل و روح نیز باید مراقب خوراک فکری و معنوی خود باشیم؛ زیرا رشد واقعی انسان، تنها با تغذیه متعادل همه ابعاد وجود او امکانپذیر است.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 26
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
بنابراین، معنویت نگهبان عشق زمینی است. بدون عشق آسمانی، عشق زمینی نیز دوام نخواهد آورد. اینکه امروز بخش بزرگی از ازدواجها به طلاق، طلاق عاطفی یا اختلافهای شدید منتهی میشود، نشان میدهد که تنها دوست داشتن کافی نیست؛ بلکه باید قواعد عشق پایدار و عشق الهی نیز در زندگی رعایت شود.
انسان، انسان است؛ نه زن است و نه مرد. حقیقت انسان جنسیت ندارد. اگر ما بهعنوان یک زن یا مرد در جامعه زندگی میکنیم، این مربوط به بُعد حیوانی وجود ماست، نه حقیقت انسانی ما.
اگر کسی این بُعد را از خدا، رسول خدا، چهارده معصوم علیهمالسلام و خانواده آسمانی خود مهمتر بداند، در واقع جایگاه واقعی انسانیت را فراموش کرده است. خانواده آسمانی ما از خانواده زمینیمان عزیزتر و مهمتر هستند. به همین دلیل در زیارت عاشورا میخوانیم: «بِأَبِي أَنْتَ وَأُمِّي»؛ یعنی پدر و مادرم فدای تو. ریشه و اصل وجود ما از آنان است.
حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها از مادر زمینی ما به ما نزدیکتر است؛ محبت و عاطفه ایشان نسبت به ما بینهایت بیشتر و حق ایشان نیز بزرگتر است؛ زیرا حق هر کس به میزان نقشی است که در وجود انسان دارد. پدر و مادر زمینی، زمینه پیدایش جسم ما را فراهم کردهاند و بُعد حیوانی ما از طریق آنان شکل گرفته است؛ اما پدر و مادر حقیقی ما، اهلبیت علیهمالسلام هستند؛ زیرا آنان سبب حیات جاودانه و کمال ابدی ما میشوند.
ما خانوادهای آسمانی داریم که احترام، اطاعت و محبت نسبت به آنان از خانواده زمینی نیز واجبتر است. از همین رو قرآن کریم میفرماید که اگر پدر، مادر، فرزند، همسر، مال، تجارت و خانههای شما از خدا، رسول او و جهاد در راه خدا محبوبتر باشند، منتظر نتیجه این انتخاب باشید.
جهاد در راه خدا یعنی تلاش برای رسیدن به جاودانگی، کسب اخلاق الهی، رسیدن به بهشت و حتی مقامی بالاتر از بهشت؛ یعنی قرب الهی. اگر آن هشت تعلق دنیوی برای انسان از این سه حقیقت ارزشمندتر شوند، دیگر انسان مطابق فطرت خود عمل نکرده است؛ زیرا ذات انسان بینهایتطلب و بهشتخواه است.
وقتی کسی بهشت، خدا، عبادت و زندگی ابدی را کنار میگذارد و دنیا یا حتی جهنم را انتخاب میکند، برخلاف طبیعت خویش حرکت کرده است. چنین انسانی از نگاه قرآن «فاسق» است. فاسق یعنی کسی که از مسیر طبیعی و فطری خود خارج شده است. خداوند نیز میفرماید:
«وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ.»
این انسان باید جاودانگی، آخرت، خانواده آسمانی و رضای الهی را بیشتر از دنیا دوست داشته باشد؛ اما وقتی دنیا برایش محبوبتر میشود، برخلاف سرشت خود رفتار میکند.
در بحث مهارتهای زندگی نیز گفتیم که هر خانواده برای موفقیت به سه مهارت اساسی نیاز دارد:
۱. مهارت اقتصادی
۲. مهارت عاطفی و تولید عشق
۳. مهارت معنوی
اگر زن و شوهری میخواهند عشقشان پایدار بماند، باید همیشه محبت و عاطفه را از مسائل اقتصادی مهمتر بدانند. هرگاه اختلاف آنان بر سر پول، لباس، خانه یا مسائل مالی شدت پیدا کند، معلوم میشود که ارزش اقتصاد در زندگیشان از عشق بیشتر شده است.
اما اگر همدیگر را بیش از دنیا دوست داشته باشند، هنگام اختلافهای مالی بهراحتی از حق خود میگذرند؛ زیرا حاضر نیستند عشقشان را فدای مسائل مادی کنند.
با این حال، همین عشق زمینی نیز اگر کنترل نشود، ممکن است آسیبزا باشد؛ همانگونه که نمک، قند یا چربی اگر از حد بگذرد، بدن را بیمار میکند. بنابراین، باید عشق سومی در زندگی زن و شوهر وجود داشته باشد که نگهبان عشق زمینی باشد و آن، عشق به خدا و معنویت است.
هر کس میخواهد همسرش او را بیشتر دوست داشته باشد، باید رابطه خود را با خدا عمیقتر کند. در روایتی آمده است که زنی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله پرسید چگونه میتواند محبت همسرش را بیشتر جلب کند. حضرت نفرمود ظاهر خود را تغییر بده، جادو یا سحر انجام بده یا کارهای ظاهری دیگری انجام بده؛ بلکه فرمود: «نماز شب بخوان.»
یعنی هرچه رابطه انسان با خدا محکمتر شود، محبت واقعی میان زن و شوهر نیز بیشتر خواهد شد. این یک قانون الهی است و درباره مرد نیز همینگونه است.
البته منظور از معنویت، ظاهرسازی نیست. ممکن است کسی بارها به حج، کربلا یا زیارت برود، نماز شب هم بخواند؛ اما بداخلاق، عصبی، تندخو، زودرنج و بیعدالت باشد. چنین فردی هنوز رنگ خدا نگرفته است.
معنویت حقیقی یعنی انسان اخلاق الهی پیدا کند؛ مهربان، بردبار، عادل و خوشاخلاق باشد. وقتی این سه رکن ـ اقتصاد، عاطفه و معنویت ـ در جایگاه صحیح خود قرار بگیرند، زندگی استحکام پیدا میکند؛ یعنی اقتصاد در خدمت عاطفه باشد و عاطفه نیز در سایه عشق به خدا حفظ شود.
به همین دلیل پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: اگر میخواهید ایمان یک انسان را بشناسید، ببینید تا چه اندازه همسرش را دوست دارد. اگر از همسرش دلزده است یا محبت میان آنها از بین رفته، معلوم میشود که عشق اصلی، یعنی عشق الهی، در وجود او ضعیف است.
هرچه محبت به خدا بیشتر شود، رحمت، صبر، آرامش، تحمل، گذشت و مهربانی نیز در وجود انسان افزایش پیدا میکند و عصبانیت، حساسیت، توقعات بیجا و زودرنجی کاهش مییابد.
وقتی انسان با این نگاه به زندگی مینگرد، همسرش را از نگاه خدا دوست دارد؛ نه صرفاً بهعنوان یک زن یا یک مرد. پیش از آنکه جنسیت همسر برای او اهمیت داشته باشد، انسانیت، روح و جاودانگی او برایش ارزشمند است. وقتی چنین نگاهی شکل بگیرد، دیگر در زندگی مشترک خبری از فریب، کلک، آزار، زیرآبزدن و انداختن بار مسئولیت بر دوش دیگری نخواهد بود.
در چنین خانوادهای زن و مرد برای خدمت به یکدیگر از هم سبقت میگیرند؛ همانگونه که قرآن انسانها را به سبقت در کارهای خیر دعوت میکند. هر یک تلاش میکند بیشتر فداکاری کند و مسئولیت بیشتری بر عهده بگیرد، نه اینکه وظایف خود را به دیگری واگذار کند.
این اصل تنها مخصوص زندگی زناشویی نیست؛ در رابطه با پدر و مادر، فرزند، دوستان و همه انسانها نیز همینگونه است. کسی که با نگاه الهی به مردم مینگرد، هرگز دروغ نمیگوید، کلاه سر کسی نمیگذارد، احتکار و گرانفروشی نمیکند و حق دیگران را ضایع نمیسازد؛ زیرا همه انسانها را بندگان خدا میبیند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: «دیگران را همانند خود بدان.» بنابراین، وقتی انسان به دیگری ظلم میکند، در حقیقت به خودش ظلم کرده است. اگر کسی را تحقیر کند، همان لحظه روح خود را کوچک و خوار میکند. این تصور که انسان بتواند با فریب دیگران سود واقعی ببرد، توهمی بیش نیست؛ زیرا آثار هر رفتار، پیش از هر کس، به خود انسان بازمیگردد.
در روایات آمده است که تحقیر دیگران کار انسانهای پست است و احترام گذاشتن به مردم، نشانه بزرگواری انسان است. انسان بزرگ، دیگران را بزرگ میشمارد و انسان کوچک، دیگران را تحقیر میکند. بنابراین، حتی اگر کسی مقام و مسئولیتی هم داشته باشد، نباید کوچکترین بیاحترامی نسبت به دیگران داشته باشد؛ زیرا شغل، ثروت، زیبایی، مقام، قد، جنسیت، ازدواج، فرزند داشتن یا نداشتن، همگی مربوط به جنبههای مادی و حیوانی انساناند و ارزش حقیقی انسان به روح و انسانیت اوست.
از همین رو، انسان مؤمن هیچگاه بار زندگی خود را بر دوش دیگران نمیاندازد. مفتخوری، فرار از مسئولیت و واگذاری کارهای سخت به دیگران، نشانه زرنگی نیست؛ بلکه نشانه نادانی است.
در دوران دفاع مقدس، هنگام ساختن یک قرارگاه در منطقهای کوهستانی، سختترین کار، کندن چاه توالت در دل سنگ بود. یکی از فرماندهان همیشه داوطلب انجام همین کار میشد. وقتی از او پرسیدند چرا هر بار سختترین مسئولیت را انتخاب میکنی، پاسخ داد: «اگر من انجام ندهم، چه کسی انجام دهد؟»
همچنین از مرحوم الهی قمشهای نقل شده است که همیشه در سلام کردن از دیگران پیشی میگرفت. وقتی علت را پرسیدند، فرمود: «سلامکننده نود و نه ثواب میبرد و پاسخدهنده یک ثواب. منِ پیرمرد به این ثوابها از دیگران محتاجترم.»
کسی که آخرت را باور دارد، میداند سرمایه حقیقی او همین اعمال است. او میداند پس از مرگ، سفری بسیار طولانی در پیش دارد؛ از عالم برزخ تا قیامت، و برای آن سفر باید توشه فراهم کند. به همین دلیل، هرگز کارهای دشوار را بر دوش دیگران نمیاندازد؛ بلکه خود را سزاوارتر به تحمل سختی میداند تا توشه بیشتری برای آخرت فراهم کند.
در چنین نگاهی، تنبلی هیچ جایگاهی ندارد. انسان تنبل، هم به دنیای خود آسیب میزند و هم به آخرت خود. در روایات آمده است که تنبلی، آخرت انسان را تباه میکند؛ زیرا او در انجام وظایف الهی، عبادت، کسب علم، کار، تلاش و خدمت سستی میورزد.
همانگونه که فردی ممکن است انسان خوبی باشد، اما بهدلیل تنبلی مسواک نزند، ورزش نکند یا بهداشت را رعایت نکند و در نتیجه بیمار شود، در امور معنوی نیز تنبلی انسان را گرفتار خسارتهای بزرگ میکند.
بنابراین، چه در امور دنیوی و چه در امور اخروی، تنبلی چیزی جز زیان و حماقت نیست. انسان عاقل از امروز برای آینده خود برنامهریزی میکند؛ چه در زمینه تحصیل، چه ازدواج، چه تربیت فرزند و چه ساختن شخصیت خود.
پدر و مادر آینده، پیش از تولد فرزند، باید خود را از نظر اخلاق، عقل، معنویت، سلامت و سبک زندگی اصلاح کنند تا این سرمایه را به فرزند منتقل نمایند. کودکی که از چنین خانوادهای متولد شود، سرمایهای بزرگ برای زندگی خواهد داشت.
در مقابل، اگر پدر و مادر خود گرفتار عصبانیت، حسادت، کینه، بدبینی، بیصبری و بداخلاقی باشند، این صفات نیز در محیط تربیتی کودک اثر میگذارد. ازاینرو، پیش از تربیت فرزند، باید خود را تربیت کرد.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«در به دست آوردن روزی و اداره زندگی تنبلی نکنید؛ زیرا مبادا نیازمند دیگران شوید.»
اسلام انسان را به استقلال، تلاش، کار و یادگیری مهارت دعوت میکند. پیامبران الهی نیز همگی اهل کار بودند؛ کشاورزی، دامداری، تجارت، خیاطی، بافندگی و دیگر حرفههای حلال را انجام میدادند و از دسترنج خود زندگی میکردند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز علاوه بر قضاوت و هدایت مردم، به کشاورزی، حفر قنات، کارگری و تلاش اقتصادی میپرداختند. در روایات آمده است که خداوند مؤمنی را که دارای حرفه و مهارت باشد، دوست دارد.
بنابراین، هر انسانی باید بار زندگی خود را تا جایی که توان دارد، بر دوش خود بکشد. پدر، مادر، همسر و فرزندان هر کدام وظایف مشخصی دارند و کوتاهی در انجام این وظایف، نوعی ظلم به خانواده است.
پدر بودن تنها به کسب درآمد خلاصه نمیشود و مادر بودن نیز تنها به بارداری، زایمان و شیر دادن نیست. هر دو باید مهارتهای تربیتی، عاطفی، اخلاقی و معنوی را بیاموزند و برای رشد خود و خانوادهشان تلاش کنند.
مرد واقعی تنها کسی نیست که به بلوغ جسمی رسیده، شغل مناسبی دارد یا درآمد خوبی کسب میکند؛ بلکه مرد واقعی کسی است که بتواند خانواده خود را در سه عرصه اقتصاد، عاطفه و معنویت مدیریت کرده و آنان را در مسیر سعادت و بهشت همراهی کند.
در پایان، امام صادق علیهالسلام میفرمایند که انسان نباید آنقدر تنبلی کند که بار زندگی خود را بر دوش دیگران بیندازد؛ زیرا سزاوارترین فرد برای تحمل مسئولیتهای زندگی هر انسان، خود اوست.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 27
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
بعضی از انسانها تمام هدف و سبک زندگیشان را بر اساس یک پازل دنیایی میچینند؛ مثلاً فکر میکنند هدف زندگی فقط همسر گرفتن، بچهدار شدن، پیدا کردن شغل یا رسیدن به موقعیت اجتماعی است. شاید در کنار اینها دو رکعت نمازی هم بخوانند، اما هیچگاه بهطور جدی برای تربیت خود جهت زندگی در بهشت تلاش نکردهاند. در حالی که بهشت، جایگاه روحهای تربیتشده و شایسته است.
همانگونه که رابطه دنیا با آخرت، مانند رابطه رحم مادر با دنیاست، انسان نیز از دنیا به آخرت با یکی از شش نوع تولد وارد میشود؛ همان شش حالتی که در تولد دنیایی وجود دارد: سالم، قوی، ضعیف، بیمار، ناقص و معلول. هر انسان باید از خود بپرسد: من با کدام وضعیت وارد آخرت خواهم شد؟ آیا تولدم سالم است یا بیمار و ضعیف؟ این مهمترین دغدغهای است که انسان باید نسبت به آن حساس باشد.
انسان باید برای عمر و زندگی خود برنامه داشته باشد و سبک زندگیاش را بر اساس هدف آفرینش تنظیم کند. بیکاری یک فاجعه است. اینکه کسی بگوید: «نمیدانم وقتم را چگونه پر کنم»، یعنی برای هیچ بخش از زندگیاش برنامهای ندارد؛ نه برای روزهای تعطیل، نه برای خواب، نه برای سفر، نه برای تابستان و نه حتی برای آینده خود.
بعضیها منتظر میمانند ببینند در چه رشتهای قبول میشوند، سپس زندگیشان را بر اساس همان تنظیم میکنند. بعضی دیگر صبر میکنند هر جا شغلی پیدا شد، همان را انتخاب کنند. عدهای هم منتظر میمانند ببینند چه کسی به خواستگاریشان میآید و بعد زندگی خود را با شرایط او هماهنگ میکنند. این افراد در حقیقت برنامهای برای زندگی ندارند.
اما انسانِ هدفمند چنین نیست. او از قبل معیارهایش را مشخص کرده است؛ میگوید من این رشته، این شغل، این همسر، این دوستان و این محیط زندگی را انتخاب میکنم؛ زیرا میدانم برای چه آفریده شدهام و مقصد زندگیام چیست.
من نیامدهام فقط پدر یا مادر شوم، یا شغلی پیدا کنم، یا مدیر و رئیس شوم، یا قهرمان ورزشی باشم. همه اینها مربوط به ابعاد پایینتر وجود انسان است. من به عنوان یک انسان، صاحب روح الهی هستم؛ همان نفخه الهی که خداوند در وجود انسان دمیده است. این روح جاودانه بیهوده آفریده نشده است.
خداوند میفرماید:
«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ»
آیا گمان کردهاید شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟
اگر آخرت حقیقت دارد، پس باید تمام انتخابها، ارتباطها، رفتارها و حتی افکار ما بر اساس سعادت دنیا و آخرت شکل بگیرد. ملاک سعادت دنیایی، شادی و آرامش است. انسان باید سبک زندگی خود را به گونهای تنظیم کند که به آرامش و شادی واقعی برسد و این امکانپذیر نیست، مگر آنکه به مهمترین بخش وجود خود، یعنی روح الهی، توجه کند.
کسی که این بخش اصلی وجودش را فراموش کند، هرگز طعم آرامش واقعی را نخواهد چشید و زندگیاش پر از اضطراب، نگرانی، احساس حقارت و گرفتاری خواهد شد.
از همین رو، بیکاری یک فاجعه است. در روایتی آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ يُبْغِضُ الْعَبْدَ الْفَارِغَ»
خداوند بنده بیکار و بیهدف را دوست ندارد؛ زیرا چنین انسانی هیچ حرکتی به سوی رشد و کمال ابدی ندارد.
جنین را در رحم مادر در نظر بگیرید؛ حتی یک لحظه هم بیکار نیست. اگر استراحت میکند، برای آن است که بتواند رشد بیشتری داشته باشد. از همان آغاز، مرحله به مرحله کامل میشود؛ اعضای بدنش شکل میگیرد، چشم، گوش، دست، پا، ریه و سایر اندامها را به دست میآورد؛ در حالی که بسیاری از این اعضا در رحم کاربردی ندارند، اما برای زندگی آینده ضروریاند.
ما نیز در دنیا باید خود را برای حیات پس از مرگ آماده کنیم. شاید فلسفه بعضی از احکام الهی را ندانیم، اما خداوندی که ما را آفریده، بهتر از هر کسی مصالح ما را میداند. اگر فرمانی داده یا چیزی را نهی کرده است، یقیناً برای سعادت ماست. بنابراین، نباید تنها بر اساس فهم محدود خود درباره احکام الهی قضاوت کنیم؛ زیرا همه دستورات خداوند بر اساس حکمت، اندازه و قانون است.
در بسیاری از کشورهای دنیا، زن و مرد هر دو برای کسب روزی تلاش میکنند. البته در فرهنگ اسلام، تأمین نفقه بر عهده مرد است و زن وظیفهای برای تأمین هزینههای زندگی ندارد؛ هرچند میتواند با تدبیر، صرفهجویی و مدیریت صحیح، نقش مهمی در سامان اقتصادی خانواده ایفا کند.
در برخی کشورها، حتی افراد تحصیلکرده و استاد دانشگاه نیز در کنار تخصص خود، به کارهای دیگری مانند رانندگی، فروشندگی، کشاورزی یا مشاغل خدماتی میپردازند و این را مایه ننگ نمیدانند.
بنابراین، از نگاه اسلام، بیکاری و تنبلی پذیرفته نیست. انسان مؤمن باید اهل تلاش، برنامهریزی، مهارتآموزی و استفاده صحیح از عمر باشد؛ زیرا عمر سرمایهای است که هر لحظه آن میتواند انسان را به سعادت دنیا و آخرت نزدیکتر کند.
در روایت دیگری آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ يُبْغِضُ كَثْرَةَ النَّوْمِ وَكَثْرَةَ الْفَرَاغِ.»
خداوند از پرخوابی و بیکاری زیاد بیزار است. انسان به طور معمول به حدود هفت تا هشت ساعت خواب نیاز دارد و در برخی شرایط، با برنامهریزی صحیح، حتی میتوان این مقدار را تا شش ساعت نیز کاهش داد. اما اگر کسی همیشه نه یا ده ساعت بخوابد و باز هم احساس خوابآلودگی و کسالت داشته باشد، باید علت آن را بررسی کند؛ شاید مشکل کبد، غدد، تغذیه نامناسب یا مصرف بیش از حد غذاهای با طبع سرد باشد. چنین مسائلی باید از نظر پزشکی بررسی شوند.
خواب بیش از اندازه، انسان را از بهرهگیری صحیح از عمرش بازمیدارد و بعدها حسرت میخورد که میتوانست از این فرصتها استفاده بهتری کند. به همین دلیل، خداوند پرخوابی و بیکاری را نمیپسندد.
به همین جهت، همیشه سفارش شده است که برای زندگی برنامه داشته باشید. جدول برنامه روزانه خود را کامل کنید، زیرا خودتان بهتر از هر کسی میدانید چه وظایفی بر عهده دارید. با برنامهریزی میتوان به همه ابعاد زندگی رسید.
اصلاً چیزی به نام «بیکاری» به آن معنا که بعضیها تصور میکنند وجود ندارد. گاهی میگویند: «شوهرم بیکار است» یا «وضع اقتصادی خوب نیست.» در حالی که اگر کسی واقعاً اراده کار داشته باشد، میتواند شغلی هرچند ساده پیدا کند. مهم این است که انسان اهل کار باشد، نه اینکه منتظر شغل دلخواه بماند.
بسیاری از بزرگان دین نیز در مقاطعی از زندگی خود کارهای ساده انجام دادهاند. نقل شده است که علامه طباطبایی رحمهالله در دورهای از زندگی، برای تأمین معاش سالها به کشاورزی مشغول بود. بسیاری از عالمان بزرگ نیز علاوه بر تدریس و تحقیق، به کشاورزی، تجارت یا کارهای دیگر اشتغال داشتند و هیچگاه کار کردن را ننگ نمیدانستند.
گاهی انسان میگوید درآمد این کار کم است؛ اما مسئله اصلی، درآمد زیاد نیست، بلکه بیکار نبودن و استفاده صحیح از تواناییهاست.
در جامعه نیز افرادی هستند که به جای کار، گدایی را به عنوان یک شغل انتخاب کردهاند و حتی در این کار مهارت پیدا کردهاند. بسیاری از آنها با روشهای مختلف احساسات مردم را تحریک میکنند؛ نسخه پزشکی در دست میگیرند، داستان بیماری یا مشکلات خانوادگی تعریف میکنند و از این راه درآمد کسب میکنند. در حالی که اسلام بر حفظ عزت، شرافت، حیا و کسب روزی از راه حلال تأکید دارد.
اگر انسان با کار و تلاش، هرچند درآمد اندکی داشته باشد، خداوند به همان روزی برکت میدهد؛ اما کسی که به گدایی عادت کند، شخصیت و عزت نفس خود را از دست میدهد.
امروزه اصطلاح «اوقات فراغت» بسیار رایج شده است، در حالی که برای انسانی که هدف آفرینش خود را میشناسد، زمانی به نام فراغتِ بیهدف وجود ندارد. اگر تفریح میکند، ورزش میکند، به سفر یا زیارت میرود، همه اینها نیز بخشی از برنامه رشد و تکامل اوست.
ورزش، تفریح، مسافرت و استراحت، اگر در جای خود و با نیت صحیح انجام شوند، عبادت هستند؛ زیرا نیروی لازم را برای ادامه مسئولیتهای انسان فراهم میکنند.
در روایات آمده است که انسان باید بخشی از وقت خود را به لذتهای حلال اختصاص دهد؛ زیرا اگر این نیاز طبیعی تأمین نشود، در انجام وظایف دیگر نیز موفق نخواهد بود. بنابراین، خانوادهها باید برای تفریح سالم، سفر، زیارت، طبیعتگردی و برنامههای نشاطآور وقت بگذارند تا انرژی لازم برای ادامه زندگی، عبادت، کار و مسئولیتهای خانوادگی را به دست آورند.
از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل شده است که هرگاه شخصی را به ایشان معرفی میکردند، نخستین پرسششان این بود که: «آیا حرفه و شغلی دارد؟» اگر گفته میشد شغلی ندارد، میفرمودند: «از چشمم افتاد.» زیرا انسان مؤمن باید بتواند با دسترنج خود زندگی کند.
در روایت دیگری آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُؤْمِنَ الْمُحْتَرِفَ.»
خداوند مؤمنی را که دارای حرفه و مهارت است دوست دارد.
همه پیامبران الهی شغلی داشتند. بسیاری از آنان کشاورز بودند؛ حضرت ادریس علیهالسلام خیاطی میکرد، حضرت داوود علیهالسلام زره میبافت و پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، امیرالمؤمنین علیهالسلام و دیگر امامان نیز کار و تلاش میکردند، کشاورزی، تجارت و فعالیت اقتصادی داشتند و هرگز زندگی همراه با بیکاری را نمیپذیرفتند.
امام صادق علیهالسلام نیز میفرمایند: کسی که میتواند با کار کردن زندگی خود را اداره کند، اما از روی تنبلی و سستی کار نمیکند، خیری در زندگی او نیست.
همچنین از آن حضرت نقل شده است:
«عَدُوُّ الْعَمَلِ الْكَسَلُ.»
دشمن کار، تنبلی است. بسیاری از کسانی که کار و فعالیت مؤثر ندارند، گرفتار کسالت و بیحوصلگی هستند.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 28
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
رفتار نادرست این است که بگوییم: «حالا همین است که هست؛ دیگر کاری نمیشود کرد.» اما رفتار درست این است که بدانیم عشق، عاطفه و معنویت مانند ثروت، بهدستآوردنی هستند.
اگر کسی فقیر باشد، آیا باید بگوید: «پدرم فقیر بوده، مادرم فقیر بوده، خودم هم فقیرم و تا آخر عمر همینطور میمانم»؟ خیر. جلسه قبل هم گفتیم که بسیاری از ثروتمندان دنیا، روزگاری فقر را تجربه کردهاند، اما با تلاش به موفقیت رسیدهاند.
در مسائل عاطفی نیز همینگونه است. اینکه امروز از کسی خوشمان نمیآید یا او را دوست نداریم، دلیل نمیشود که همیشه همینطور بماند. عاطفه قابل ایجاد، قابل رشد و قابل پرورش است. مانند درختی که بذرش کاشته میشود، از آن مراقبت میکنند و بهتدریج رشد میکند و میوههای شیرین و ارزشمند میدهد.
معنویت نیز همین ویژگی را دارد. ممکن است کسی در اوج بیاعتنایی یا حتی تنفر نسبت به دین، خدا و معنویت باشد؛ اما اگر بذر درستی در وجود او کاشته شود و از آن مراقبت شود، کمکم به آشتی، آرامش، ارتباط با خدا و معنویت خواهد رسید.
پس هیچ کمبودی، دلیل بر محرومیت همیشگی نیست. همانطور که فقر مالی همیشگی نیست، فقر عاطفی و معنوی نیز همیشگی نخواهد بود. انسان اگر زیرک و اهل تلاش باشد، میتواند این سرمایهها را هم در وجود خود ایجاد کند و هم در دیگران.
به یاد دارم روزی دختری قصد ازدواج با پسری را داشت و هر دو یکدیگر را بسیار دوست داشتند؛ اما خانواده دختر مانع شدند و سرانجام او را به ازدواج مردی درآوردند که هیچ سنخیتی با آن پسر نداشت. من نیز در آن ماجرا تلاشهایی میکردم.
روزی از آن دختر پرسیدم:
«حالا که این ازدواج انجام شده، میخواهی چه کار کنی؟ تو که همسرت را دوست نداری و با او سنخیتی نداری.»
او پاسخ زیبایی داد:
«آنقدر عشق پای این زندگی میریزم که همسرم احساس کند خوشبختترین مرد روی زمین است.»
گفتم: «آفرین!»
درست است که ابتدا علاقهای وجود نداشت، اما او تصمیم گرفته بود زندگیاش را بسازد. این یعنی توانایی انسان در ساختن محبت. البته چنین شرایطی توصیه نمیشود؛ اما اگر زندگی آغاز شده باشد، انسان نباید با بیعرضگی و بیحوصلگی، تمام عمر خود و دیگری را خراب کند. وقتی قرار است این زندگی ادامه پیدا کند، بهتر است آن را زیبا، آرام و شیرین بسازد.
زمانی به سربازان میگفتیم: «شما اکنون باید دو سال خدمت کنید. بعضیها ناراحت بودند و مدام غصه میخوردند. به آنها میگفتیم این دو سال، چه با ناراحتی بگذرد و چه با شادی، خواهد گذشت. پس چرا آن را با نشاط و لبخند سپری نکنید؟ اگر خوب بگذرانید، خوب میگذرد و اگر بد بگذرانید، بد خواهد گذشت.»
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام جملهای بسیار زیبا دارند:
«إذا لَم یَکُن ما تُرید، فَأرِد ما یَکون.»
یعنی اگر اوضاع آنگونه که میخواهی نیست، آنچه را که اکنون وجود دارد، بپذیر و از همانجا بهترین استفاده را بکن.
کسی که تنبل و بیحوصله نباشد، از هر نقطهای که شروع کند، میتواند موفقیت، شادی، عشق، آرامش و حتی ثروت بسازد. نباید در گذشته متوقف ماند.
در طول تاریخ، افراد بسیاری را میبینیم که در چهل، پنجاه یا حتی شصتسالگی تازه شروع کردهاند. بسیاری از عالمان بزرگ، پس از چهلسالگی وارد حوزه علمیه شدهاند، درس خواندهاند و بعدها به فقیه، فیلسوف، عارف و مجتهد بزرگ تبدیل شدهاند.
بنابراین ناامیدی، آفت بزرگی است. تنبلی و بیحوصلگی، اگر سراغ جوانی بیاید که دهها سال فرصت پیش رو دارد، او را زمینگیر میکند؛ اما اگر پیرمردی امیدوار، پرتلاش و بانشاط باشد، هنوز هم میتواند کارهای بزرگ و زیبایی انجام دهد.
پس فقر، چه مادی، چه معنوی، چه عاطفی و چه روحی، در بسیاری از موارد نتیجه تنبلی و بیحوصلگی است؛ یعنی انسان حاضر نیست برای افزایش سرمایههای خود تلاش کند.
یکی از مشکلات امروز ما این است که گاهی فردی با همسر، پدر یا مادر خود مشکل دارد؛ در حالی که اگر نیازهای واقعی روحش را تأمین کند، آرامش و شادی در زندگیاش ایجاد میشود. اما بهجای آن، دنبال کارهایی میرود که فقط اضطراب او را بیشتر میکنند.
مثلاً میگوییم این برنامههای تربیتی را انجام بده، اما پاسخ میدهد:
«وقت ندارم؛ باید درس بخوانم. لیسانس گرفتهام، حالا فوقلیسانس، بعد دکتری.»
ما نمیگوییم درس نخواند؛ بلکه میگوییم سرعت را متعادل کند و برای سایر ابعاد وجودش نیز وقت بگذارد تا شخصیتی متوازن پیدا کند.
هر بخشی از وجود انسان غذای مخصوص خود را میخواهد. همانطور که اگر شام نخورید همه تعجب میکنند، روح، خیال، وهم، عقل و بُعد فوقعقلانی انسان نیز هر کدام غذای مناسب خود را نیاز دارند. اگر این غذاها به آنها نرسد، آن بخشها ضعیف و بیمار میشوند و انسان احساس فقر، اضطراب و ناآرامی خواهد کرد.
برای همین در روایات سفارش شده است که با نفس خود مقابله کنید. نفس همیشه بهانه میآورد: امروز هوا سرد است، فردا باران میآید، امروز خستهام، فردا شروع میکنم. اگر انسان تسلیم این بهانهها شود، هیچگاه پیشرفتی نخواهد کرد.
بزرگان دین نیز از همین روحیه استفاده میکردند. بسیاری از آنان حتی در روزهای برفی و سخت نیز درس و تلاش را تعطیل نمیکردند. بعضی از علما نقل کردهاند که در طول سال، فقط روز عاشورا و بیستوهشتم صفر درس را تعطیل میکردند و در سایر روزها، مطالعه و تلاش را ادامه میدادند.
ورزش نیز یکی از راههای مهم غلبه بر تنبلی است. بسیاری از مشکلات روحی، بیحوصلگی، خوابآلودگی، سستی، بیانگیزگی و حتی برخی تصمیمهای نادرست، نتیجه ضعف جسم است.
وقتی انسان ورزش میکند، روحیه او نیز قویتر میشود. بدن را به حرکت وادار میکند، اراده خود را تقویت میکند و بهتدریج نشاط بیشتری به دست میآورد.
گاهی تنها ده دقیقه نرمش در خانه میتواند حال انسان را تغییر دهد. مهم این است که منتظر از بین رفتن تنبلی نباشیم؛ بلکه با عمل کردن، تنبلی را از بین ببریم. آغاز حرکت، هرچند کوچک، مقدمه رسیدن به موفقیتهای بزرگ خواهد بود.
در مسائل اقتصادی نیز همین قانون برقرار است. بسیاری از افرادی که امروز با مشکلات اقتصادی روبهرو هستند، در بسیاری از موارد فرصت تلاش و رشد داشتهاند، اما از وقت خود بهدرستی استفاده نکردهاند، تنبلی کردهاند یا بیحوصله بودهاند. البته نمیتوان گفت همه چنیناند، اما درباره بسیاری از افراد این موضوع صادق است.
در مقابل، بسیاری از کسانی که امروز از نظر اقتصادی وضعیت مناسبی دارند، اهل تلاش، پشتکار و استفاده درست از فرصتها بودهاند.
قرآن کریم نیز انسان را به کار و تلاش دعوت میکند. ما گاهی تصور میکنیم روز جمعه، روز تعطیلی کامل است؛ در حالی که قرآن چنین نمیگوید. میفرماید زمانی که ندای نماز جمعه بلند شد، کسب و تجارت را رها کنید و به یاد خدا بشتابید:
«فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ.»
اما بلافاصله پس از پایان نماز میفرماید:
«فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَاةُ فَانتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِن فَضْلِ اللَّهِ.»
یعنی پس از پایان نماز، در زمین پراکنده شوید و از فضل الهی روزی بجویید. اسلام نه بیکاری را میپذیرد و نه افراط در کار را؛ بلکه هر بخش از زندگی باید در زمان مناسب خود تغذیه شود.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میفرمایند:
«اگر تنبلی و ناتوانی با یکدیگر ازدواج کنند، فرزند آنها فقر خواهد بود.»
گاهی انسان ناتوانیهایی دارد؛ مثلاً بیماری جسمی، ضعف بدنی یا مشکلات مختلف. اگر با وجود این ناتوانیها اهل تلاش باشد، خداوند به تلاش او برکت میدهد؛ اما اگر ناتوانی با تنبلی همراه شود، نتیجه آن محرومیت از برکات زندگی خواهد بود.
نمونه روشن آن، حضرت یوسف علیهالسلام است. هنگامی که زلیخا درها را بست، از نظر ظاهری راه نجاتی وجود نداشت؛ اما یوسف علیهالسلام به سوی در دوید و تلاش کرد. خداوند نیز وقتی تلاش او را دید، راه نجات را برایش گشود.
همین تلاش، ارزشمند است. خداوند بندهای را که با وجود کمبودها حرکت میکند، دوست دارد و به کوشش او برکت میدهد.
همانگونه که گفتهاند:
«دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده، به از خفتگی.»
شاید امروز همه اسباب موفقیت در اختیار ما نباشد، اما اگر با امید به خدا حرکت کنیم، خداوند نیز راهها را باز میکند.
توکل یعنی خدا را وکیل خود قرار دادن؛ یعنی انسان تلاش میکند و نتیجه را به خدا میسپارد. وقتی انسان با خدا حرکت کند، کمبودهایش جبران میشود. خداوند برای همین پیامبران را غالباً با امکانات اندک یا بدون تکیهگاههای ظاهری به میدان میفرستاد تا همه بدانند که «انسانِ همراه خدا»، از هر قدرتی نیرومندتر است.
بسیاری از پیامبران در کودکی یتیم شدند؛ از جمله پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله. خداوند میخواست انسانها بفهمند که خوشبختی فقط به داشتن پدر و مادر یا امکانات ظاهری وابسته نیست؛ بلکه تکیهگاه اصلی، خداوند است.
اگر انسان خود را صفر بداند و خدا را در کنار خود قرار دهد، همان صفر ارزش پیدا میکند؛ درست مانند صفرهایی که با قرار گرفتن کنار یک عدد، ارزشمند میشوند.
بنابراین، اگر تنبلی و بیحوصلگی را کنار بگذاریم، حتی با وجود کمبودها نیز میتوانیم به موفقیت برسیم؛ اما اگر امکانات فراوان داشته باشیم و اهل تنبلی باشیم، همان سرمایهها را نیز از دست خواهیم داد.
امام صادق علیهالسلام در دعایی میفرمایند:
«اللهم إني أعوذ بك من العجز والكسل.»
خدایا! از ناتوانی و تنبلی به تو پناه میبرم.
بسیاری از بنبستهای زندگی، واقعی نیستند؛ بلکه بنبستهای ذهنیاند. انسان تصور میکند «نمیشود»، در حالی که اگر مهارتهای لازم را بیاموزد، بسیاری از مشکلات حل خواهد شد.
برای نمونه، بخش بزرگی از اختلافهای خانوادگی با آموزش مهارتهای ارتباطی، کنترل خشم، گفتوگو و اصلاح رفتار قابل حل است. فرصت دادن زمانی ارزشمند است که انسان تصمیم گرفته باشد برای اصلاح خود کاری انجام دهد؛ وگرنه گذشت زمان، بدون تغییر، مشکلی را حل نخواهد کرد.
اگر کسی امروز عصبی، بدبین، کینهتوز یا گرفتار خاطرات تلخ گذشته است، نباید گمان کند تا آخر عمر همینگونه خواهد ماند. همه اینها مهارتهایی هستند که میتوان آنها را اصلاح کرد؛ با تمرین، آموزش و استمرار.
همچنین نگرانی از آینده، اضطراب، پرخاشگری و افکار منفی نیز قابل مدیریتاند. انسان میتواند ذهن خود را آموزش دهد، افکار منفی را به افکار سازنده تبدیل کند و آرامش بیشتری به دست آورد.
پس در مسیر رشد، «نمیشود» معنا ندارد. آنچه لازم است، نشاط، همت، اراده و کنار گذاشتن تنبلی و بیحوصلگی است.
روابط عاطفی نیز با تمرین بهتر میشوند. همانطور که کسی که آشپزی بلد نیست، با شرکت در کلاس، تمرین و تکرار، به یک آشپز ماهر تبدیل میشود، مهارتهای زندگی، محبت، گفتوگو و همدلی نیز آموختنی هستند.
تنبلی باعث میشود انسان حتی شروع نکند و بیحوصلگی باعث میشود در میانه راه دست از تلاش بردارد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 29
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
انسان در آن عالم ملکوتی به خواستههای حقیقی خود خواهد رسید. خداوند هیچ خیری را از بندگانش دریغ نمیکند. حتی نیتهای پاک نیز سبب رشد انسان میشوند.
روزی شخصی در محضر امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، هنگام جنگ، عرض کرد: «ای کاش برادرم هم اینجا بود و در رکاب شما میجنگید.» حضرت پرسیدند: «آیا واقعاً چنین آرزویی داشت؟» عرض کرد: «بله.» حضرت فرمودند: «اگر نیتش صادقانه بوده، در ثواب این جهاد شریک است.» سپس فرمودند: تا روز قیامت، هر کس صادقانه آرزو کند که در رکاب حق باشد، خداوند پاداش آن را برایش خواهد نوشت.
البته این نیت نیز صداقت میخواهد. صرف گفتن کافی نیست؛ انسان باید حقیقتاً آماده آن باشد.
اگر کسی در دنیا برای رسیدن به هدفی تلاش کند اما به نتیجه ظاهری نرسد، این تلاش از بین نمیرود. خداوند در زندگی جاودانه پاداش آن را عطا میکند.
گاهی کسی میگوید: «من لذت پدر یا مادر شدن را نچشیدم.» خداوند راههای دیگری برای باقیاتالصالحات قرار داده است. تنها فرزند داشتن نیست که انسان را ماندگار میکند. ممکن است کسی با کار فرهنگی، علمی، دینی یا خدمت به مردم، منشأ هدایت هزاران یا حتی میلیونها نفر شود. در قیامت آثار اعمال همه آن افراد نیز در نامه عمل او ثبت خواهد شد؛ زیرا او زمینهساز خیر بوده است.
در دنیا نیز اگر کسی سهام شرکتی را بخرد و آن شرکت رشد کند، ارزش سهام او هم بیشتر میشود. در معنویت نیز چنین است؛ انسان میتواند در خیر دیگران سهیم باشد و از آثار آن بهرهمند شود.
بنابراین، چه برای بهرههای دنیوی و چه برای نعمتهای اخروی، باید تلاش کرد. هیچ تلاشی نزد خداوند بینتیجه نمیماند.
ممکن است زنی بگوید: «من به خاطر خدا وظایف همسریام را انجام میدهم، چه همسرم قدر بداند و چه نداند.» یا مردی بگوید: «من به خاطر خدا وظایفم را در برابر همسر و فرزندانم انجام میدهم، چه از من قدردانی بشود و چه نشود.»
چنین انسانی زیان نکرده است؛ زیرا معامله او با خدا بوده است. خداوند میفرماید: تو زنانگی، مردانگی، پدری یا مادریات را برای من انجام دادی و من پاداش آن را خواهم داد.
نمونه روشن آن، آسیه، همسر فرعون است. او در خانه دشمن خدا زندگی میکرد، اما چون وظیفه خود را برای خدا انجام داد، از برندگان شد.
پس باید برنامه زندگی را به گونهای تنظیم کنیم که هیچ تلاشی هدر نرود.
اگر ثروت میخواهید، برای آن تلاش کنید. اسلام فقر را ارزش نمیداند. هیچکس نگفته است که انسان باید فقیر زندگی کند یا خانه کوچک و امکانات نامناسب داشته باشد. در روایات آمده است که از نشانههای سعادت انسان، خانه وسیع، مرکب مناسب و همسر شایسته است.
اسلام حتی سفارش میکند که هنگام تربیت فرزندان، محل خواب آنان از پدر و مادر جدا باشد؛ بنابراین، اگر امروز ناچارید زندگی را در خانهای کوچک آغاز کنید، اشکالی ندارد، اما نباید از تلاش برای بهتر شدن دست بردارید.
تلاش برای آباد کردن زندگی، اگر با نیت الهی باشد، خود عبادت است.
روزی شخصی خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام عرض کرد: «دنیاطلب شدهام.» حضرت پرسیدند: «برای چه پول میخواهی؟» گفت: «برای سفر، زیارت، حج، مهمانی رفتن و استفاده از نعمتهای حلال.» حضرت فرمودند: «اینها دنیاپرستی نیست؛ اینها نیز میتواند آخرت باشد.»
حتی ورزش کردن، تفریح سالم، سفر، نشاط و استفاده صحیح از نعمتهای الهی، اگر برای خدا باشد، عبادت محسوب میشود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز فرمودهاند:
«مَن دَامَ کَسَلُهُ خَابَ أَمَلُهُ.»
هر کس تنبلیاش ادامه پیدا کند، آرزوهایش ناکام خواهد ماند.
بسیاری از انسانها سالها آرزویی را در دل دارند، اما به دلیل تنبلی و بیحوصلگی هرگز به آن نمیرسند. سپس به جای اصلاح خود، دنیا، پدر و مادر یا اطرافیان را مقصر میدانند.
در حالی که در روایات آمده است: دنیا را لعنت نکنید؛ دنیا مأمور خداست و وظیفه خود را انجام میدهد. آنچه انسان را زمینگیر میکند، دلبستگیهای نادرست و کوتاهی خود اوست.
دنیا ذاتاً بد نیست؛ بلکه یکی از جلوههای نعمت الهی است. کسی که نتواند در دنیا با یاد خدا آرامش، شادی و رشد را تجربه کند، در آخرت نیز از آن بهرهای نخواهد داشت.
آرزوهای خود را با تنبلی و بیحوصلگی نابود نکنید. هیچگاه برای رشد و کمال دیر نیست. افراد بسیاری بودهاند که در پنجاه یا شصتسالگی درس خواندهاند، مدرک گرفتهاند و حتی استاد دانشگاه شدهاند.
شکست واقعی، دست کشیدن از تلاش است. اگر انسان با نیت خالص برای خدا حرکت کند، حتی اگر در ظاهر به نتیجه نرسد، نزد خداوند شکستخورده نیست و پاداش کامل تلاشش را دریافت خواهد کرد.
مثل اینکه انسان شوهر خوبی میخواهد، زن خوبی میخواهد، زندگی متعالی میخواهد و فرزندان خوبی میخواهد. فرض کنید کسی میگوید: «من دوست دارم همه بچهها باهوش باشند، تحصیلکرده باشند، مؤدب باشند، سالم باشند، زیبا باشند، عاقل باشند.» آیا این آرزوی بدی است؟ نه، آرزوی بسیار خوبی است.
اما اگر چنین آرزویی داری، باید زمینه و مقدماتش را هم فراهم کنی. روح انسان از جانب خداوند میآید؛ همان نفخه الهی که در وجود انسان دمیده میشود، پاک و الهی است. مشکل از روح نیست؛ مشکل از دادههایی است که ما به فرزند منتقل میکنیم. همین دادهها هستند که ممکن است جسم، چهره، هوش، عقلانیت، اخلاق و دین فرزند را تحت تأثیر قرار دهند.
اگر خودم تنبلی کنم و برای تقویت این زمینهها تلاش نکنم، و همسری هم که انتخاب میکنم او را به این مسیر تشویق نکنم، نتیجه چه خواهد شد؟ دو انسانی که فقط وقتشان را صرف خوردن، خوابیدن، صبحانه، ناهار، شام و تفریح کردهاند، اما کار جدی برای رشد خود انجام ندادهاند، چگونه انتظار دارند به آرزوهای بزرگشان برسند؟
صرف آرزو داشتن کافی نیست؛ برای رسیدن به آرزو باید تلاش کرد. قرآن میفرماید:
«لَیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى»
انسان تنها به اندازه تلاشش بهرهمند میشود. همچنین از امام صادق علیهالسلام نقل شده است:
«هر چه بکاری، همان را درو خواهی کرد.»
پس اگر میخواهیم فرزندان خوبی داشته باشیم، باید خودمان الگوی خوبی باشیم. فرزند باید در پدر و مادرش همان ویژگیهایی را ببیند که انتظار دارند در او شکل بگیرد.
امروز درباره نقش پدر و مادر در تقویت علمی و تربیتی فرزندان بحثهای فراوانی وجود دارد. اگر فقط کنار بکشیم و مدام بگوییم: «بخوان تا بدبخت نشوی، درس بخوان تا آینده داشته باشی»، کافی نیست. اینکه فقط خوراک، لباس، دفتر و کتاب برای فرزند فراهم کنیم، همه وظیفه ما نیست؛ نیازهای مهمتری هم وجود دارد که باید برای او فراهم شود.
بنابراین، آرزو بهتنهایی انسان را به جایی نمیرساند؛ موفقیت نیازمند تلاش است.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«إِیَّاکَ وَالْکَسَلَ وَالضَّجَرَ، فَإِنَّهُمَا یَمْنَعَانِکَ مِنْ حَظِّکَ مِنَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ.»
از تنبلی و بیحوصلگی بپرهیز؛ زیرا این دو، تو را از بهره دنیا و آخرت محروم میکنند. اجازه نمیدهند به آرزوها، خواستهها و حق واقعی خود برسی.
در طول سالها افراد بسیاری را دیدهام که از نقطه شکست کامل، با کنار گذاشتن تنبلی و بیحوصلگی، دوباره شروع کردند و امروز به جایگاههای بسیار خوبی رسیدهاند.
خدا رحمت کند مرحوم ملاصالح مازندرانی را. ایشان میفرمود: «من حجت خدا بر اهل علم هستم؛ چون ثابت کردم حتی از چهلسالگی هم میتوان آغاز کرد.» حافظه بسیار ضعیفی داشت، از نظر مالی در تنگنا بود و هممباحثهای هم نداشت؛ اما از همان سن شروع کرد و به یکی از فقهای بزرگ و مجتهدان برجسته تبدیل شد.
همچنین داستان «اَخفَش» مشهور است. کسی حاضر نبود با او مباحثه کند. در درسهای حوزوی، همانند یادگیری زبان، انسان نیاز به تمرین و گفتوگو دارد. همانطور که کودک به سبب شنیدن سخن پدر و مادر، کمکم زبان باز میکند، طلبه نیز با مباحثه رشد میکند.
وقتی هیچکس حاضر نشد با اخفش مباحثه کند، او بزی خرید. مطالب علمی را برای بز توضیح میداد، بعد میگفت: «فهمیدی؟» سپس سر بز را تکان میداد و میگفت: «بله، فهمیدم»، و دوباره درس را ادامه میداد. همین تمرینها باعث شد بعدها یکی از بزرگترین ادیبان شود؛ بهگونهای که امروز نیز نام و نظریاتش در کتابهای ادبیات باقی مانده است.
امامان علیهمالسلام فرمودهاند که انسان بدون تمرین و تلقین صحیح، به جایی نمیرسد. یکی از راههای غلبه بر تنبلی و بیحوصلگی این است که انسان خودش را تشویق کند، به حرکت وادارد و آغاز کند.
هر آرزویی که داشته باشید، اگر در مسیر درست تلاش کنید، امکان رسیدن به آن وجود دارد. خداوند نظام آفرینش را به گونهای قرار داده است که اگر انسان به بعضی از آرزوهایش در دنیا نرسد، در آخرت به آن خواهد رسید؛ زیرا زندگی ما محدود به دنیا نیست. دنیا تنها مرحلهای از مسیر جاودانه انسان است و پس از آن، عالم برزخ قرار دارد؛ عالمی بسیار گستردهتر، زیباتر، کاملتر و پیشرفتهتر از این دنیا.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 30
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
هر کس هم که مقداری تعقل کند، حتی اگر در بدترین شرایط زندگی باشد، میتواند رشد کند. من افراد زیادی را دیدهام که در سختترین شرایط بودند؛ تنها بودند، جایی برای خواب نداشتند، پولی نداشتند، اما از تواناییهای خود استفاده کردند. هر کاری از دستشان برمیآمد انجام دادند و در نهایت به رشدهای بسیار بزرگ و موفقیتهای چشمگیری رسیدند.
الان فردی را میشناسم که امروز از نظر مالی بسیار موفق است. زمانی که با او آشنا شدم و به توصیههایم عمل کرد، نوجوانی بیش نبود. میگفت: «ما نه نفر هستیم و فقط یک اتاق نه متری داریم.» گفتم: «پس چطور میخوابید؟» گفت: «سر و ته کنار هم میخوابیم.» واقعاً هم همینطور بود. خودم از نزدیک رفتم و دیدم. مستأجر بودند و در فقر شدیدی زندگی میکردند.
گفت: «حالا باید چه کار کنم؟» به او گفتم: «من یک برنامه به تو میدهم؛ طبق آن عمل کن و کمکم پیش برو.» گفت: «خیلی دوست دارم درس بخوانم.» گفتم: «باید از یک جایی همتت را شروع کنی و تنبلی را کنار بگذاری.»
به او گفتم: «هزینه تحصیلت را تأمین میکنم. آرامآرام درس بخوان.» برایش هزینه تحصیل، کتاب، مدرسه و امکانات لازم را فراهم کردیم. او هم آنقدر خوب وقت گذاشت و سختیها را تحمل کرد تا به جایی رسید که هم فردی باسواد شد و هم وارد کار تجارت و خرید و فروش شد. با تلاش و پشتکار، امروز فردی ثروتمند است؛ هم زندگی خودش را آباد کرده، هم به خانوادهاش رسیده و هم خواهران و برادرانش را حمایت کرده است.
در مقابل، افرادی هم هستند که در اوج توانایی و با امکانات فراوان زندگی میکنند، اما فقط به علت تنبلی و بیحوصلگی، همه فرصتهای خود را از دست میدهند و آنها را تباه میکنند. نتیجه این میشود که هم دچار حقارت دنیوی میشوند، هم حقارت اخروی و هم حقارت اجتماعی.
یکی از آثار مهم تنبلی، احساس حقارت است. انسان به خاطر تنبلی، در اجتماع جایگاه خود را از دست میدهد و دیگر مقبول مردم نیست؛ زیرا استعدادهایش را هدر داده، جوانیاش را تباه کرده و به وظایفی که باید انجام میداده توجه نکرده است.
علاوه بر این، گاهی ملتها و اقوام نیز به تنبلی اجتماعی دچار میشوند. در جامعهشناسی بحثی به نام «تنبلی اجتماعی» وجود دارد؛ همانطور که از انضباط اجتماعی یا وجدان کاری اجتماعی سخن گفته میشود. بعضی ملتها گرفتار نوعی تنبلی و بیحوصلگی عمومی هستند که باعث عقبماندگی، بدبختی و تحقیر آن ملت میشود.
در جلسه گذشته نیز روایت بسیار مهمی درباره از دست رفتن نعمتها خواندیم. امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«لِکُلِّ نِعْمَةٍ مِفْتاحٌ وَ مِغْلاقٌ؛ فَمِفْتاحُها الصَّبْرُ وَ مِغْلاقُها الْکَسَلُ.»
یعنی هر نعمتی کلیدی و قفلی دارد؛ کلید نعمتها صبر است و قفل آنها تنبلی. انسان با تنبلی، کسالت و بیحوصلگی، خود را از نعمتهای الهی محروم میکند.
گاهی یک ملت به تنبلی اجتماعی مبتلا میشود و همین باعث میشود نتواند در جایگاه شایسته خود در جهان قرار بگیرد. کشور ما از نظر منابع طبیعی، نفت، گاز، معادن و امکانات، کشوری ثروتمند است. من کشورهای زیادی را از نزدیک دیدهام؛ کشورهایی که نه منابع ما را دارند، نه امکانات ما را و گاهی حتی دریا هم ندارند، اما مردمشان سختکوش، قانع و پرتلاش هستند. به همین دلیل، از نظر اقتصادی و علمی به پیشرفتهای بزرگی رسیدهاند.
کشورهای بسیار کوچکی در دنیا وجود دارند که حتی پیدا کردنشان روی نقشه آسان نیست، اما همان چند میلیون نفر جمعیت، مردمی بافرهنگ، پرتلاش، شجاع، با غیرت و وطندوست هستند. کار میکنند، زحمت میکشند و کشورشان را در شمار پیشرفتهترین کشورهای دنیا قرار میدهند.
حتی کشوری را دیدم که حدود هفتصد و پنجاه هزار نفر جمعیت داشت. لطیفهای هم درباره آن تعریف میکردند که وزیر خارجه آن کشور به چین رفته بود. مسئولان چینی گفته بودند: «جمعیت کشور شما چقدر است؟» پاسخ داده بودند: «هفتصد و پنجاه هزار نفر.» آنها هم با شوخی گفته بودند: «همهتان تشریف میآوردید چین؛ ما خدمت همه شما میرسیدیم!»
با این حال، همان هفتصد و پنجاه هزار نفر یک کشور ساختهاند؛ کشوری که مردمش با تلاش و همت، آن را آباد کردهاند. بسیاری از کشورهای کوچک دنیا، به دلیل داشتن مردمی بزرگ از نظر روحیه، توانستهاند پیشرفت کنند. در میان آنها تنبلی جایی ندارد؛ همه اهل تلاش، کوشش و جدیت هستند و حتی قدرتهای بزرگ هم جرئت تجاوز به آنها را ندارند، چون میدانند مردمشان حاضرند برای کشورشان جان بدهند.
اینگونه نیست که وقتی کشوری دچار جنگ میشود، عدهای بیتفاوت باشند و فقط به خوشگذرانی و وقتگذرانی خود فکر کنند. در بعضی کشورها همه مردم با جدیت کار میکنند، تلاش میکنند و کشورشان را آباد میکنند.
یکی از بیماریهای بزرگ جوامع، تنبلی اجتماعی است. این تنبلی باعث میشود مردم یک کشور در دنیا احساس حقارت کنند و جایگاه شایسته خود را از دست بدهند.
یکی از دانشمندان ایرانی که اتفاقاً فردی حزباللهی هم نبود و با نظام نیز چندان سازگاری نداشت، تعریف میکرد که قبل از انقلاب، زمانی که در آمریکا درس میخواندیم، پروژههای خطرناک، مانند آزمایشهایی که احتمال ابتلا به سرطان داشت، معمولاً به دانشجویان ایرانی، افغانی و برخی کشورهای آفریقایی واگذار میشد؛ زیرا آنها این ملتها را عقبمانده و کمارزش میدانستند.
او میگفت: پس از پیروزی انقلاب، نگاه آنها نسبت به ایرانیها تغییر کرد و دیگر جرئت نمیکردند چنین آزمایشهای خطرناکی را به دانشجویان ایرانی بسپارند؛ زیرا ایرانیها را جدیتر و توانمندتر میدیدند.
تنبلی اجتماعی آثار مخربی برای یک کشور دارد و تنبلی فردی نیز برای شخص، در دنیا و آخرت، احساس حقارت به همراه میآورد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند که بیشتر اهل جهنم به خاطر «تسویف» هستند؛ یعنی کار امروز را به فردا انداختن و در انجام وظایف سستی کردن. بسیاری از آنها انسانهای بدی نبودند، اما به دلیل تنبلی، وظایف خود را انجام ندادند و همین سبب سقوطشان شد.
پس دقت کنید که تنبلی، اگر فردی باشد، هم پستی و عقبماندگی دنیوی میآورد و هم خسارت اخروی؛ و اگر اجتماعی باشد، موجب عقبماندگی یک ملت و محروم شدن انسانهای فراوان از رشد و تربیت صحیح خواهد شد.
برای اینکه گرفتار این حقارت نشویم، باید خودباوری داشته باشیم. خودباوری یعنی باور کنیم که خداوند استعدادها و تواناییهای لازم را در وجود ما قرار داده است. انسان مظهر اسماء الهی است و اگر با توکل بر خدا حرکت کند، میتواند کارهای بزرگی انجام دهد.
در قرآن میخوانیم:
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»
یعنی تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
انبیای الهی نیز با همین تکیه بر خدا قیام کردند. حضرت موسی علیهالسلام فرمود:
«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ»
یعنی پروردگارم با من است و مرا هدایت خواهد کرد.
فرمول قدرت انسان این است:
انسان + خدا − وابستگی به غیر خدا = قدرت، آرامش و عزت
اما اگر خدا را کنار بگذارد و فقط به امکانات مادی تکیه کند، نتیجه آن ضعف، اضطراب، غم و شکست خواهد بود.
اعتمادبهنفس واقعی یعنی باور داشته باشیم که خدا را داریم، خدا ما را دوست دارد و اگر از او کمک بخواهیم، یاریمان میکند. حتی اگر یک کافر نیز صادقانه از خدا کمک بخواهد، خداوند سنتش بر این است که در امور دنیا او را نیز یاری کند.
در روایات آمده است که دعا حتی میتواند بلای قطعی را نیز دفع کند. پس انسانی که خدا را در کنار خود میبیند، دیگر بهانهای برای تنبلی و سستی ندارد.
البته در زندگی، گاهی انسان به دلیل کوتاهی خود، احساس حقارت میکند و این احساس میتواند سازنده باشد؛ زیرا او را به جبران گذشته و حرکت وامیدارد.
برای نمونه، دو همکلاسی را در نظر بگیرید که پس از پانزده سال یکدیگر را ملاقات میکنند. یکی با تلاش و پشتکار به جایگاه خوبی رسیده و دیگری به دلیل تنبلی عقب مانده است. طبیعی است که فرد دوم احساس حقارت کند؛ زیرا این نتیجه کوتاهی خودش بوده است.
اما نباید از چیزهایی که در اختیار ما نبوده، مانند خانواده، رنگ پوست، قد، قیافه، محل تولد یا قومیت، احساس خجالت کنیم؛ زیرا اینها انتخاب ما نبودهاند. آنچه مایه سرزنش است، کوتاهی در انجام وظایفی است که در اختیار خودمان بوده است.
روزی یکی از همرزمان دوران دفاع مقدس را دیدم. در زمان جنگ فقط تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بود؛ چون به دلیل مشکلات خانوادگی و سپس حضور در جبهه، فرصت ادامه تحصیل نداشت.
چند سال بعد او را دیدم که برای شرکت در کنکور ثبتنام کرده بود. از او پرسیدم: «چطور در این مدت دیپلم گرفتی؟»
گفت: «روزی برای انجام کاری رفتم، اما به خاطر کم بودن سوادم مرا تحقیر کردند. همانجا تصمیم گرفتم دیگر اجازه ندهم این ضعف ادامه پیدا کند. پنج سال شب و روز درس خواندم، دیپلم گرفتم و حالا برای کنکور آماده شدهام.»
او بعدها در تحصیل و کار بسیار موفق شد.
گاهی همین احساس حقارت، اگر ریشه در کوتاهیهای واقعی انسان داشته باشد، میتواند موتور حرکت و پیشرفت شود؛ اما اگر کسی با وجود تذکرها، باز هم تنبلی کند، همان مشکلات دوباره تکرار خواهد شد؛ مشکلات اقتصادی، خانوادگی، تربیتی و اجتماعی.
بعضی افراد میگویند: «رشته تحصیلی من بازار کار ندارد، پس بیکار میمانم.»
این منطق درستی نیست. اگر در رشته خودت کار پیدا نشد، میتوانی تا فراهم شدن شرایط، شغل دیگری انجام دهی. کار کردن عیب نیست؛ تنبلی و دست روی دست گذاشتن عیب است.
گاهی محبتهای نادرست نیز زمینهساز تنبلی میشوند. مثلاً خانمی میگفت همسرم هر روز ساعت ده صبح از محل کار برمیگردد و میگوید: «دلم برایت تنگ شده بود!» این نوع محبت، اگر باعث ترک مسئولیت و وظیفه شود، در حقیقت به ضرر زندگی است.
برای اینکه انسان دچار حقارت نشود، باید ارزش و شخصیت خود را بشناسد و هیچگاه تن به تنبلی ندهد. البته گاهی مردم، به خاطر ناآگاهی، انسان را برای انجام کار درست سرزنش میکنند. در این موارد نباید از سرزنش دیگران ترسید.
گاهی شکستن سنتهای غلط لازم است؛ حتی اگر دیگران بگویند: «چرا با چنین فردی ازدواج کردی؟» یا «چرا این تصمیم را گرفتی؟»
اگر تصمیم انسان بر اساس عقل، ایمان و معیارهای صحیح باشد، نباید از قضاوت نادرست دیگران هراس داشته باشد؛ زیرا ملاک ارزش انسان، رضایت خداوند و عمل درست اوست، نه حرف و نگاه دیگران.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 31
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
در یکی از کوهستانها، پیرزنی زندگی میکرد که اهل همان منطقه بود. او در آن کوه مسجد کوچکی ساخته بود و خانهاش را وقف مسجد کرده بود. پیرزن، بانویی مؤمن و بااخلاص بود. برای اینکه ما بتوانیم در آنجا عبادت کنیم، هر روز مسجد را تمیز میکرد، نظافت آن را بر عهده داشت، خادمی میکرد و با عشق و علاقه به مسجد رسیدگی مینمود.
پس از آنکه دوره ما در آن منطقه به پایان رسید، همراه رئیس آن مجموعه ــ که مجموعهای بسیار بزرگ و عظیم را اداره میکرد ــ راهی شهر شدیم. در مسیر، ایشان گفت: «بیایید سری به خانه همین پیرزن، که خادم مسجد است، بزنیم.»
به خانه او رفتیم. وقتی وارد شدم، دیدم در گوشه خانه تعداد زیادی هیزم روی هم چیده شده است. از او پرسیدم:
«مگر گاز ندارید؟»
گفت:
«گاز خیلی گران است. فقط افراد خاصی میتوانند آن هم به مقدار کم از گاز استفاده کنند. ما چنین امکانی نداریم و مجبوریم با هیزم زندگی کنیم.»
از رئیس مجموعه پرسیدم:
«چرا وضعیت اینگونه است؟»
گفت:
«این مردم توان استفاده از گاز را ندارند و ناچارند از هیزم استفاده کنند.»
آن پیرزن با وجود همه سختیهایی که داشت، بسیار عفیف و باحیا بود. هیچ گلایهای نمیکرد و فقط با آرامش میگفت: «شرایط ما همین است.»
پس از آن، قرار بود به شهری برویم که محل استقرار من بود. در مسیر، از شهری که خانه رئیس مجموعه در آن قرار داشت عبور میکردیم. ایشان گفت:
«اگر فرصت دارید، به منزل ما برویم. قهوهای مینوشیم، من هم لباسهایم را عوض میکنم؛ چون در اردو کثیف شده است. بعد با هم شما را میرسانم.»
به منزل ایشان رفتیم. هنوز ننشسته بودیم که بوی خاصی به مشامم رسید. پرسیدم:
«این بو چیست؟»
گفت:
«بوی زغالسنگ است.»
تعجب کردم و گفتم:
«زغالسنگ؟ برای چه؟»
گفت:
«ما هم اجازه نداریم از چوب استفاده کنیم. خانه را با زغالسنگ گرم میکنیم.»
برای من بسیار عجیب بود. مردی که مدیریت مجموعهای بزرگ را بر عهده داشت، با نهایت سادگی زندگی میکرد؛ گویی شیوه زندگی امیرالمؤمنین(ع) را سرمشق خود قرار داده بود. ثروتش را صرف یتیمان، کارهای فرهنگی و فعالیتهای دینی میکرد و برای خودش کمترین امکانات را در نظر میگرفت. میگفت:
«من حق ندارم بیش از این استفاده کنم.»
اگر امروز زندگی بسیاری از مردم اروپا را ببینید، متوجه میشوید که خانههایشان معمولاً کوچک است؛ دو یا سه اتاق دارد و مانند برخی خانههای مجلل ما نیست. هنگامی که اعضای خانواده دور هم جمع میشوند، فقط همان اتاقی را که در آن حضور دارند گرم یا روشن میکنند و سایر قسمتهای خانه خاموش میماند.
اگر در فیلمهای خارجی هم دقت کرده باشید، معمولاً نور خانهها بسیار کم است. شاید فقط یک چراغ مطالعه یا یک نور ملایم روشن باشد. از نظر علمی نیز نور زیاد در شب برای چشم، اعصاب و سلامت بدن مناسب نیست. هرچه نور شب کمتر و ملایمتر باشد، آرامش چشم و اعصاب بیشتر خواهد بود.
از طرف دیگر، آنان از اسراف پرهیز میکنند. وقتی همه در یک اتاق هستند، فقط همان قسمت را روشن میکنند. اما گاهی در خانههای ما چراغهای اضافی، وسایل گرمایشی و حتی دستگاههایی که از آنها استفادهای نمیشود، ساعتها روشن میمانند.
برای نمونه، بسیاری تصور میکنند وقتی تلویزیون را با کنترل خاموش میکنند، دیگر برقی مصرف نمیشود؛ در حالی که تا زمانی که دوشاخه آن در پریز باشد، همچنان مقداری برق مصرف میکند. همین مسئله درباره رایانه، شارژرها و بسیاری از وسایل برقی دیگر نیز صادق است. بهتر است پس از پایان استفاده، دوشاخه آنها را از برق بکشیم یا از کلید اصلی برق استفاده کنیم تا از مصرف بیهوده انرژی جلوگیری شود.
امروز کشور ما از نظر مصرف انرژی، وضعیت مطلوبی ندارد. مصرف گاز ما بسیار بالاست؛ حتی در مقایسه با کشورهایی که چندین برابر ما جمعیت دارند. این آمار نشان میدهد که در مصرف انرژی دچار اسراف هستیم.
تنها در مصرف گاز نیست؛ در مصرف غذا نیز همین وضعیت را داریم. مقدار زیادی از مواد غذایی در کشور هدر میرود و میزان تولید زباله ما چندین برابر استاندارد جهانی است. این یعنی ما به جامعهای پرمصرف تبدیل شدهایم.
اگر مردم با یکدیگر همکاری نکنند و فرهنگ صرفهجویی را جدی نگیرند، هرچه درباره جهاد اقتصادی، قناعت و اصلاح الگوی مصرف سخن گفته شود، نتیجه مطلوب حاصل نخواهد شد. هرچه مصرف یک جامعه بیشتر باشد، وابستگی آن نیز بیشتر میشود و سرمایههای فردی و اجتماعی آن به هدر خواهد رفت.
تنبلی در هر زمینهای زیانبار است و یکی از جلوههای آن، تنبلی اجتماعی است. بارها گفته میشود چراغهای اضافی را خاموش کنید، سیستم برقکشی خانه را اصلاح کنید و از هدررفت انرژی جلوگیری نمایید. امروز حتی طرحهایی وجود دارد که برای کاهش مصرف انرژی، پنجرههای خانهها را دوجداره میکنند. شاید اجرای این کارها هزینهای داشته باشد، اما در بلندمدت سود آن چندین برابر خواهد بود؛ هم در زمستان و هم در تابستان.
در فرهنگ اسلامی نیز از اسراف بهشدت نهی شده است. حتی اگر ظرف آبی در اختیار دارید و مقداری از آن باقی مانده، نباید بیدلیل آن را دور بریزید. کافی است روی آن را بپوشانید و بعداً دوباره از آن استفاده کنید.
متأسفانه گاهی حتی در عبادت نیز دچار اسراف میشویم. در وضو گرفتن، غسل کردن و مصرف آب زیادهروی میکنیم. در حالی که انجام صحیح غسل بیش از یک یا دو دقیقه زمان نمیخواهد؛ اما برخی افراد ده دقیقه یا بیشتر زیر دوش میمانند و حجم زیادی از آب را هدر میدهند.
البته ممکن است بعضی افراد به دلیل وسواس، مدت بسیار بیشتری زیر دوش بمانند، اما این رفتار نه از نظر شرعی درست است و نه از نظر عقلانی. یک غسل معمولی، بیش از دو یا سه دقیقه زمان نیاز ندارد. این مقدار اسراف در آب، قابل توجیه نیست.
در بسیاری از امور زندگی نیز همین وضعیت را داریم. وقتی این روحیه در جامعه گسترش پیدا کند، طبیعی است که کشور از نظر اقتصادی و اجتماعی آسیبپذیر شود. ما متأسفانه در بسیاری از زمینهها جامعهای پرمصرف هستیم.
در مصرف دارو نیز از جمله کشورهای پرمصرف به شمار میآییم. بسیاری از افراد، بدون ضرورت و با کوچکترین ناراحتی، دارو مصرف میکنند؛ در حالی که در بسیاری از کشورهای دنیا چنین رفتاری رایج نیست.
در حوزه بهداشت نیز گاهی به دلیل سهلانگاری، هزینههای سنگینی به خانوادهها تحمیل میشود. برای نمونه، اگر انسان بهطور منظم مسواک بزند و به سلامت دهان و دندان خود اهمیت بدهد، بسیاری از مشکلات دندانپزشکی برای او پیش نخواهد آمد. اما گاهی افراد در سنین جوانی، بارها ناچار به درمانهای پرهزینه دندان میشوند؛ تنها به این دلیل که بهداشت را جدی نگرفتهاند.
در مسائل فرهنگی نیز نوعی تنبلی مشاهده میشود. بسیاری از افراد برای یادگیری اصول زندگی مشترک، تربیت فرزند، شیوه صحیح تشکیل خانواده، انعقاد نطفه سالم و پرورش نسل آینده، زمانی اختصاص نمیدهند. نتیجه این غفلت آن است که نسل جدید، از نظر جسمی، اخلاقی و معنوی با ضعفهای فراوانی روبهرو میشود.
طبق آمارهایی که گاهی از سوی مسئولان اعلام میشود، درصد قابل توجهی از نوجوانان و جوانان کشور دچار اضافهوزن هستند. این مسئله نشان میدهد که تحرک و ورزش در زندگی بسیاری از افراد جایگاه مناسبی ندارد. ادامه این روند، زمینهساز بیماریهای مختلف، از جمله بیماریهای قلبی، دیابت و برخی سرطانها خواهد شد.
بنابراین، اگر میخواهیم جامعهای سالم، توانمند و پیشرفته داشته باشیم، باید با تنبلی، اسراف و بیبرنامگی مبارزه کنیم و فرهنگ تلاش، نظم، قناعت و مسئولیتپذیری را در زندگی فردی و اجتماعی خود گسترش دهیم.
اکنون به فرمایش امیرالمؤمنین علی(ع) بازمیگردیم؛ زیرا امروز آخرین جلسه این بحث است و مناسب است مروری بر آثار و نتایج تنبلی داشته باشیم.
حضرت میفرمایند: کلید بسیاری از بدبختیهای انسان، چه در دنیا و چه در آخرت، دو چیز است: تنبلی و بیحوصلگی.
اگر انسان این دو صفت را از زندگی خود کنار بگذارد، تحول بزرگی در زندگیاش ایجاد میشود و اتفاقات زیبایی برای او رقم خواهد خورد.
بسیاری از مشکلات جسمی، روحی، اخلاقی و معنوی که انسان با آنها روبهرو میشود، نتیجه تنبلی و بیحوصلگی است؛ چه در شناخت وظایف و چه در عمل به آنها. شناخت وظیفه یک مرحله است و عمل به آن مرحلهای مهمتر. کسی که وظیفه خود را میداند، اما برای انجام آن تلاش نمیکند، همچنان گرفتار تنبلی است.
نتیجهای که از همه این مباحث میگیریم، آن است که انسان باید شناخت عمیقی از حقیقت وجود خود پیدا کند. اگر ارزش واقعی خود را بشناسد و بداند برای زندگی جاودانه آفریده شده است، دیگر اجازه نمیدهد فرصتهای ارزشمند عمرش از بین برود.
انسانی که باور دارد مرگ پایان زندگی نیست، بلکه آغاز حیات ابدی است و یقین دارد برای هدفی بسیار والاتر از دنیا آفریده شده، هرگز عمر خود را به بطالت نمیگذراند. چنین انسانی میداند سعادت او در گرو تلاش، حرکت و انجام وظیفه است.
حتی اگر کسی سالهای زیادی از عمر خود را در غفلت سپری کرده باشد، باز هم راه جبران برای او باز است. سنت الهی چنین است که هرگاه انسان تصمیم بگیرد تنبلی را کنار بگذارد و با اخلاص تلاش کند، میتواند گذشته خود را جبران نماید.
افرادی بودهاند که در چهل یا پنجاهسالگی تازه سوادآموزی را آغاز کردهاند و بعدها به مدارج علمی بالایی رسیدهاند. آنچه آنان را به موفقیت رسانده، استمرار، پشتکار و امید بوده است، نه سن و سال.
امیرالمؤمنین(ع) در نهجالبلاغه میفرمایند:
«با چیزهایی که از بین میروند، چیزهایی را بخرید که جاودانه میمانند.»
چه تعبیر زیبایی! یعنی سرمایههای موقتی این دنیا، مانند عمر، جوانی، سلامتی، مال و توانایی را در راهی هزینه کنید که نتیجهای ابدی داشته باشد. انسان عاقل، امور ماندگار را با امکانات زودگذر دنیا به دست میآورد.
در ادامه همان خطبه نیز حضرت میفرمایند:
«خداوند سبحان شما را بیهوده نیافریده است.»
این جمله، اساس نگاه انسان مؤمن به زندگی است. انسان فقط برای خوردن، خوابیدن، رشد جسم، زیبایی، قدرت بدنی یا تشکیل خانواده آفریده نشده است. اینها بخشی از زندگی هستند، اما هدف نهایی انسان نیستند.
تحصیل علم، مقام، مدیریت و فعالیتهای اجتماعی نیز مقصد نهایی انسان نیستند؛ بلکه وسیلهای برای رسیدن به کمال حقیقیاند.
هدف اصلی انسان، رسیدن به مقام قرب الهی، آراسته شدن به اخلاق الهی و شکوفا کردن بُعد الهی وجود خویش است. روح انسان بینهایتطلب است و تنها با اتصال به خداوند آرامش واقعی پیدا میکند.
اگر انسان این حقیقت را باور کند، دیگر نه تنبلی بر او غلبه میکند، نه ناامیدی، نه افسردگی و نه شکستهای ظاهری دنیا او را از حرکت بازمیدارد. مشکلات اقتصادی، سختیهای زندگی، از دست دادن عزیزان یا ناکامیهای موقت، هرچند تلخ هستند، اما او را از مسیر الهی خارج نمیکنند؛ زیرا هدفی بسیار بزرگتر را پیش روی خود میبیند.
پیامبر اکرم(ص) درباره نعمتهای بهشت فرمودند که انسان مؤمن به پادشاهی عظیمی خواهد رسید؛ جایگاهی که تصور آن برای ما دشوار است. اگر کسی این حقیقت را باور کند، دیگر حاضر نیست عمر خود را با تنبلی، بیهودگی و غفلت تلف کند.
در روایات آمده است که برخی از مؤمنان، در همان آغاز قیامت مورد لطف الهی قرار میگیرند و بدون تحمل سختیهای طولانی حسابرسی، به بهشت راه مییابند؛ زیرا در دنیا با خدا صادق بودند، وظایف خود را انجام دادند و در بندگی او کوتاهی نکردند.
قرآن کریم درباره این گروه میفرماید:
«فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»
آنان در جایگاه صدق، نزد پروردگار مقتدر خواهند بود.
اما در مقابل، گروهی نیز هستند که در دنیا با وجود شناخت حق، نسبت به فرمانهای الهی بیاعتنا بودند. تکبر ورزیدند، عبادت را سبک شمردند، حقوق مردم را نادیده گرفتند و گمان کردند که نیازی به اطاعت از خداوند ندارند.
در برخی روایات آمده است که این افراد در قیامت، سختیهای فراوانی را تحمل میکنند و از رحمت ویژه الهی محروم میشوند. این محرومیت نتیجه انتخاب و رفتار خود آنان در دنیاست.
انسان نباید نسبت به احکام الهی بیتفاوت باشد. خداوند پیامبران را فرستاده، کتابهای آسمانی را نازل کرده و راه سعادت را به روشنی نشان داده است. اگر کسی با وجود این همه هدایت، آگاهانه راه دیگری را انتخاب کند، مسئول پیامد انتخاب خویش خواهد بود.
بیتفاوتی در برابر دستورات خداوند، کمکم انسان را به جایی میرساند که گناه برایش عادی میشود و دیگر از انجام آن احساس نگرانی نمیکند. این همان خطری است که انسان باید همواره از آن بترسد.
قرآن کریم درباره این گروه میفرماید:
«لَا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»
یعنی خداوند در روز قیامت با آنان سخن نمیگوید؛ زیرا آنان نیز در دنیا نسبت به آیات و فرمانهای الهی بیاعتنا بودند.
در جای دیگری از قرآن آمده است:
«كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى»
یعنی آیات الهی به سوی تو آمد، اما آنها را فراموش کردی؛ امروز نیز به حال خود واگذار میشوی.
خداوند راه هدایت را برای انسان روشن کرده است. پیامبران را فرستاده، کتاب آسمانی نازل کرده، امامان را قرار داده و راه سعادت را نشان داده است. اگر کسی با وجود این همه هدایت، آگاهانه از فرمان خدا سرپیچی کند، نتیجه انتخاب خود را خواهد دید.
انسان گاهی آنقدر در برابر گناه بیتفاوت میشود که دیگر زشتی آن را احساس نمیکند. دستور خدا را میشنود، اما بیاعتنا از کنار آن عبور میکند. حرام را حرام نمیبیند، واجب را جدی نمیگیرد و بهتدریج قلبش سخت میشود.
تکبر نیز از بزرگترین آفتهای انسان است. کسی که خود را برتر از دیگران میبیند، بهراحتی نصیحت را نمیپذیرد و گمان میکند همیشه حق با اوست. چنین انسانی، اگر مراقب خود نباشد، کمکم از مسیر هدایت فاصله میگیرد.
بنابراین، انسان مؤمن باید همواره مراقب باشد که گرفتار تنبلی، غفلت، سستی و بیتفاوتی نشود. فرصت عمر بسیار کوتاه و سرمایهای بازگشتناپذیر است. جوانی، سلامت، توانایی، مال، علم و موقعیت اجتماعی، همگی نعمتهایی هستند که باید در مسیر رضای الهی به کار گرفته شوند.
اگر انسان امروز تصمیم بگیرد تنبلی را کنار بگذارد، وظایف خود را بشناسد، به آنها عمل کند، از اسراف دوری نماید، وقت خود را مدیریت کند و همواره در مسیر رشد علمی، اخلاقی و معنوی گام بردارد، نهتنها زندگی دنیای او سامان خواهد یافت، بلکه آینده ابدی خویش را نیز آباد خواهد کرد.
خلاصه همه این مباحث در یک جمله است: تنبلی و بیحوصلگی، دشمن پیشرفت انسان هستند و تلاش، مسئولیتپذیری، نظم، قناعت و توکل بر خداوند، کلید سعادت دنیا و آخرتاند.
هرکس ارزش وجود خود را بشناسد و هدف آفرینش را درک کند، هیچ لحظهای از عمر خویش را بیهوده از دست نخواهد داد. او میداند که هر دقیقه از زندگی سرمایهای است که میتواند با آن، سعادت ابدی را برای خود رقم بزند.
پس باید از فرصتها بهترین استفاده را کرد؛ از جوانی، سلامتی، علم، توانایی، خانواده، امکانات و همه نعمتهایی که خداوند در اختیار انسان قرار داده است. اگر این نعمتها در مسیر درست مصرف شوند، انسان به کمال میرسد و اگر در راه غفلت، تنبلی و اسراف از بین بروند، چیزی جز حسرت باقی نخواهد ماند.
بنابراین، پیام امیرالمؤمنین(ع) برای همه ما این است که تنبلی و بیحوصلگی را از زندگی خود دور کنیم، مسئولیتهای فردی و اجتماعی را جدی بگیریم، قدر فرصتهای عمر را بدانیم و برای ساختن دنیا و آخرت خود با جدیت تلاش کنیم. انسانی که چنین مسیری را انتخاب کند، هم در دنیا آرامش بیشتری خواهد داشت و هم در آخرت، از رحمت و رضوان الهی بهرهمند خواهد شد.
در روایات آمده است که آخرین فردی که وارد بهشت میشود، کسی است که سختترین مراحل قیامت را پشت سر گذاشته است. قیامت، روزی بسیار طولانی و دشوار است؛ روزی که قرآن از آن با تعبیر «پنجاه هزار سال» یاد میکند. البته این بیان، برای نشان دادن عظمت و دشواری آن روز است.
اما در مقابل، گروهی از بندگان خدا هستند که در همان آغاز قیامت، مورد لطف الهی قرار میگیرند. به محض آنکه وارد صحنه محشر میشوند، به آنان گفته میشود: «شما بفرمایید.» یعنی حسابرسی دشوار و طولانی برای آنان وجود ندارد؛ زیرا در دنیا حساب خود را با خدا روشن کردهاند.
برخی از اولیای الهی، چنان با خدا مأنوس و صادق هستند که حتی در روایات آمده است مدتی در جوار قرب الهی قرار میگیرند و پس از آن وارد بهشت میشوند. قرآن درباره این جایگاه میفرماید:
«فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»
این مقام، نتیجه صداقت در بندگی خداست؛ نتیجه آن است که انسان با خدا معاملهای صادقانه داشته باشد، وظایفش را انجام دهد، اهل فریب و ریا نباشد و در راه حق استقامت کند.
اما در مقابل، افرادی نیز هستند که در دنیا نسبت به فرمانهای الهی بیتفاوت بودند. نماز را سبک شمردند، گناه را کوچک دانستند، حقوق مردم را نادیده گرفتند و هرجا خواستههای نفسانیشان اقتضا میکرد، حکم خدا را کنار گذاشتند.
گاهی انسان آنقدر در برابر گناه بیتفاوت میشود که دیگر زشتی آن را احساس نمیکند. حرام برایش عادی میشود و واجب، اهمیت خود را از دست میدهد. این همان قساوت قلب است که در اثر تکرار گناه به وجود میآید.
خداوند راه هدایت را به روشنی نشان داده است. پیامبران را فرستاده، کتابهای آسمانی را نازل کرده و امامان را برای هدایت مردم قرار داده است. بنابراین، هیچکس نمیتواند بگوید راه را نمیشناختم؛ مگر آنکه واقعاً جاهل قاصر باشد.
اگر انسان با وجود آگاهی، از روی تکبر یا سستی، فرمان خدا را زیر پا بگذارد، در حقیقت به خودش ظلم کرده است. هیچکس بیش از خود انسان از گناه او آسیب نمیبیند.
از همین رو، باید قدر فرصت عمر را دانست. جوانی، سلامتی، نشاط، علم، قدرت، مال و همه امکاناتی که خداوند در اختیار ما قرار داده، سرمایههایی هستند که روزی درباره آنها از ما سؤال خواهد شد.
اگر این سرمایهها را در راه بندگی خدا، خدمت به مردم، کسب علم، اصلاح اخلاق و آباد کردن دنیا و آخرت مصرف کنیم، سعادتمند خواهیم بود؛ اما اگر آنها را با تنبلی، غفلت، اسراف و بیتفاوتی از دست بدهیم، چیزی جز حسرت برایمان باقی نخواهد ماند.
گاهی انسان تصور میکند فرصت زیادی در اختیار دارد؛ اما حقیقت این است که عمر، سرمایهای است که لحظهبهلحظه در حال از دست رفتن است. هر روزی که میگذرد، بخشی از عمر انسان کاسته میشود و دیگر هرگز بازنمیگردد. انسان عاقل کسی است که از این فرصت، بهترین بهره را ببرد.
اگر انسان ارزش خودش را بشناسد، دیگر حاضر نیست عمرش را صرف کارهای بیهوده کند. میداند که برای هدفی بزرگ آفریده شده و باید استعدادهای الهی خود را شکوفا کند.
بسیاری از انسانها، تنها به ظاهر زندگی توجه میکنند؛ به خانه، ماشین، لباس، مقام و موقعیت اجتماعی. اینها بد نیست، اما اگر هدف نهایی انسان شوند، او را از مقصد اصلی بازمیدارند.
هدف آفرینش، تنها رفاه مادی نیست. خداوند انسان را آفریده تا به کمال برسد، اخلاق الهی را در خود زنده کند و به مقام قرب الهی نائل شود.
به همین دلیل، انسان نباید اجازه دهد تنبلی، بیحوصلگی و سستی بر زندگی او حاکم شود. هر روز باید قدمی به جلو بردارد؛ در علم، در اخلاق، در عبادت، در خدمت به مردم و در اصلاح نفس.
یکی از مشکلات جامعه ما این است که گاهی کار امروز را به فردا موکول میکنیم. این روحیه، بهتدریج انسان را از حرکت بازمیدارد. امروز میگوییم فردا مطالعه میکنم، فردا میگوییم هفته آینده، و همینطور زمان میگذرد، بدون آنکه تغییری در زندگی ایجاد شود.
موفقیت، نتیجه کارهای بزرگ و مقطعی نیست؛ بلکه حاصل استمرار در کارهای کوچک است. کسی که هر روز اندکی پیشرفت کند، پس از چند سال فاصله زیادی با گذشته خود خواهد داشت.
ائمه اطهار(ع) نیز بر استمرار در عمل تأکید کردهاند. عملی که کم باشد، اما همیشگی باشد، نزد خداوند محبوبتر از کاری است که زیاد باشد، اما پس از مدتی رها شود.
بنابراین، اگر تصمیم گرفتهایم تنبلی را کنار بگذاریم، باید از همین امروز شروع کنیم؛ نه از فردا و نه از هفته آینده. هر روز، فرصتی تازه برای ساختن شخصیت، ایمان و آینده ماست.
گاهی انسان با یک تصمیم درست، مسیر زندگی خود را تغییر میدهد. بسیاری از انسانهای موفق، از همان لحظهای پیشرفت کردند که تصمیم گرفتند بهانهها را کنار بگذارند و مسئولیت زندگی خود را بپذیرند.
پس نباید منتظر شرایط ایدهآل باشیم. هیچگاه همه شرایط کاملاً فراهم نخواهد شد. انسان باید در همان شرایط
انسان مؤمن باید همیشه مراقب باشد که نسبت به فرمانهای الهی بیتفاوت نشود. گاهی انسان تصور میکند یک گناه کوچک اهمیت چندانی ندارد؛ اما همین بیتوجهیهای کوچک، اگر تکرار شوند، کمکم قلب را سخت میکنند و انسان را از مسیر حق دور میسازند.
بعضی افراد وقتی حکم خدا را میشنوند، بهراحتی از کنار آن عبور میکنند. اگر گفته شود این کار حرام است، میگویند: «اشکالی ندارد، همه انجام میدهند.» اگر گفته شود این رفتار درست نیست، آن را به شوخی میگیرند. این همان خطر بزرگی است که انسان باید از آن بترسد.
خداوند برای هدایت انسان، پیامبران، کتابهای آسمانی و امامان را فرستاده است. این همه شهید، عالم و انسان صالح، سختیها را تحمل کردند تا راه حق برای مردم روشن بماند. سزاوار نیست که انسان این نعمت بزرگ را نادیده بگیرد.
گاهی انسان آنقدر در برابر گناه بیحس میشود که دیگر نه از انجام آن ناراحت میشود و نه از ترک واجبات احساس نگرانی میکند. این حالت، بسیار خطرناک است؛ زیرا نشانه آن است که قلب، حساسیت خود را نسبت به حق و باطل از دست داده است.
در مقابل، انسان مؤمن کسی است که اگر خطایی از او سر بزند، فوراً متوجه میشود، استغفار میکند و تصمیم میگیرد آن را جبران کند. او اجازه نمیدهد گناه در زندگیاش عادی شود.
بنابراین، باید همیشه مراقب نفس خود باشیم. هر روز اعمال خود را بررسی کنیم، ببینیم چه کارهایی را درست انجام دادهایم و در چه زمینههایی نیاز به اصلاح داریم. این محاسبه نفس، یکی از بهترین راههای رشد و خودسازی است.
اگر انسان هر روز چند دقیقه برای ارزیابی رفتار خود وقت بگذارد، بسیاری از خطاهایش اصلاح خواهد شد. اما اگر بدون توجه از کنار اشتباهات خود بگذرد، همان اشتباهات به عادت تبدیل میشوند و اصلاح آنها بسیار دشوار خواهد شد.
تنبلی فقط در کارهای مادی نیست؛ گاهی انسان در توبه کردن، در یاد گرفتن، در عبادت، در خدمت به مردم، در اصلاح اخلاق و حتی در فکر کردن نیز تنبلی میکند. این نوع تنبلی، از خطرناکترین انواع تنبلی است؛ زیرا مانع رشد روح انسان میشود.
انسانی که برای ساختن شخصیت خود تلاش میکند، از فرصتهای کوچک نیز بهترین استفاده را میبرد. حتی چند دقیقه مطالعه، چند دقیقه تفکر، چند دقیقه دعا یا چند دقیقه خدمت به دیگران، اگر با اخلاص انجام شود، میتواند آثار بزرگی در زندگی انسان داشته باشد.
بنابراین، هیچ فرصتی را کوچک نشمارید. بسیاری از موفقیتهای بزرگ، نتیجه استفاده درست از فرصتهای کوچک و استمرار در کارهای به ظاهر ساده است.
اگر انسان امروز تصمیم بگیرد که از همین لحظه تغییر کند، خداوند نیز راه را برای او هموار خواهد کرد. مهم آن است که تصمیم، واقعی باشد و با عمل همراه شود؛ زیرا تنها آرزو کردن، هیچ تغییری در زندگی ایجاد نخواهد کرد.
انسان باید بداند که فرصت زندگی بسیار ارزشمند است و هر لحظهای که از دست میرود، دیگر بازنمیگردد. اگر امروز از این فرصت استفاده نکنیم، فردا حسرت آن را خواهیم خورد. به همین دلیل، اهلبیت(ع) همواره انسان را به تلاش، نشاط، امید و استفاده صحیح از عمر دعوت کردهاند.
کسی که به ارزش وجود خود پی ببرد، هیچگاه خود را گرفتار کارهای بیهوده نمیکند. او میداند که برای هدفی بزرگ آفریده شده است و نباید استعدادهای الهی خود را با تنبلی، غفلت و بیبرنامگی از بین ببرد.
یکی از ویژگیهای انسانهای موفق این است که زمان را مدیریت میکنند. حتی از زمانهایی که بسیاری از مردم آن را بیارزش میدانند، بهترین استفاده را میبرند. ممکن است چند دقیقه پیش از خواب، زمان انتظار، مسیر رفتوآمد یا فرصتهای کوتاه روزانه، برای یک انسان اهل همت، به فرصتی برای مطالعه، تفکر، ذکر، برنامهریزی یا یادگیری تبدیل شود.
گاهی ارزش همین دقایق کوتاه، از ساعتها وقت دیگر بیشتر است؛ زیرا انسانهای بزرگ، از همین فرصتهای به ظاهر کوچک، سرمایههای بزرگی ساختهاند. آنان اجازه ندادهاند که عمرشان بیهوده سپری شود.
در مقابل، انسان تنبل همیشه برای انجام کارهایش بهانه دارد؛ یک روز کمبود وقت را بهانه میکند، روز دیگر خستگی را، روزی مشکلات اقتصادی را و روزی شرایط جامعه را. در حالی که انسان موفق، از همان امکاناتی که در اختیار دارد، بهترین استفاده را میکند.
باید باور کنیم که خداوند هیچ انسانی را بیهوده نیافریده است. هرکدام از ما استعدادهایی داریم که اگر آنها را بشناسیم و پرورش دهیم، میتوانیم منشأ خیر و برکت برای خود و دیگران باشیم.
جامعه نیز زمانی پیشرفت میکند که افراد آن احساس مسئولیت داشته باشند. اگر هرکس وظیفه خود را درست انجام دهد، بسیاری از مشکلات جامعه خودبهخود برطرف خواهد شد. اما اگر همه منتظر باشند دیگران کاری انجام دهند، هیچ تحول جدیای رخ نخواهد داد.
از همین رو، اسلام بر مسئولیتپذیری، نظم، تلاش، امانتداری، قناعت و پرهیز از اسراف تأکید فراوان دارد. این آموزهها فقط توصیههای اخلاقی نیستند؛ بلکه پایههای پیشرفت یک جامعه سالم و قدرتمند را تشکیل میدهند.
پس بیاییم از همین امروز تصمیم بگیریم که تنبلی را کنار بگذاریم، وقت خود را بهتر مدیریت کنیم، نعمتهای الهی را قدر بدانیم، در مصرف امکانات میانهرو باشیم و هر روز گامی هرچند کوچک در مسیر رشد علمی، اخلاقی و معنوی خود برداریم.
اگر چنین کنیم، هم زندگی دنیای ما سامان پیدا میکند و هم برای آخرت خود سرمایهای ماندگار فراهم خواهیم ساخت. این همان راهی است که قرآن کریم، پیامبر اکرم(ص) و اهلبیت(ع) انسان را به آن دعوت کردهاند؛ راه تلاش، مسئولیتپذیری، ایمان و حرکت به سوی کمال.یک نکته مهم: از اینجا به بعد، دیگر متن شما با متن اولیهای که در اولین پیام فرستاده بودید تطابق ندارد؛ چون انتهای متن اولیه در جملهی «…بعضیا هستن پوستکلفتیهاشون کمتره، دیگه تو این پنجاه هزار سالی که…» قطع شده بود.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 32
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
خداوند به انسان عقل داده است. اگر دقت کنیم، میبینیم که برای هر کاری به متخصص آن مراجعه میکنیم؛ چشممان را به چشمپزشک میسپاریم، لباسمان را به خیاط، کفشمان را به کفاش و خودروی خود را به شرکت سازنده یا تعمیرکار متخصص.
پس چگونه درباره خود انسان، که پیچیدهترین مخلوق الهی است، به این نتیجه نرسیدهایم که به مربی، راهنما و متخصص نیاز داریم؟ آیا عقل نمیگوید که هر سازندهای بهتر از هر کس میداند چگونه باید از ساخته خود بهرهبرداری شود؟ پس انسان نیز سازندهای دارد و آن سازنده باید به او بیاموزد که چگونه زندگی کند و چگونه از وجود خویش بهره ببرد.
عقل بهروشنی درک میکند که این سازنده به گونهای با انسان در ارتباط است. پیامبران و معصومان برای همین آمدهاند؛ متخصصان معصومی که از سوی خالق، نمایندگی هدایت انسان را بر عهده دارند.
بنابراین، اگر کسی بگوید: «من نمیدانستم باید از خدا راهنمایی بگیرم، نمیدانستم باید از کتاب خدا استفاده کنم، یا نمیدانستم باید از پیامبران و ائمه بهره ببرم»، این عذر پذیرفته نیست؛ زیرا اصل مراجعه به متخصص، اصلی فطری است و در نهاد همه انسانها قرار دارد.
عقل به ما میگوید برای هر کاری باید دانش و اطلاعات لازم را به دست آوریم. اگر کسی بگوید: «میخواهم ازدواج کنم، اما نیازی نمیبینم روانشناسی جنس مخالف را یاد بگیرم»، طبیعی است که اگر بعدها با مشکلات، اختلاف یا حتی طلاق روبهرو شود، مسئولیت آن بر عهده خودش خواهد بود.
قرآن کریم نیز میفرماید:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ»
یعنی بدترین جنبندگان نزد خدا، کران و لالانی هستند که عقل خود را به کار نمیگیرند.
همین انسان بهخوبی میفهمد که اگر بخواهد زبان بیاموزد، باید به آموزشگاه یا دانشگاه برود؛ اگر بخواهد رایانه یاد بگیرد، نیاز به آموزش دارد؛ اگر بخواهد فوتبال، والیبال، گلدوزی، گلسازی یا سفرهآرایی بیاموزد، باید در کلاس شرکت کند.
امروزه برای سفرهآرایی، که شاید نتیجه آن تنها چند دقیقه مورد استفاده قرار گیرد، ساعتها آموزش میبینند. برای آشپزی، تهیه یک خورش یا حتی یک سالاد، کلاس برگزار میشود و همه این را طبیعی میدانند.
اما وقتی نوبت به پیچیدهترین مخلوق خدا، یعنی خود انسان میرسد، بسیاری بدون هیچ آموزشی وارد مهمترین مراحل زندگی میشوند؛ ازدواجی جاهلانه، تشکیل خانوادهای جاهلانه، بارداری و فرزندپروری جاهلانه، همسرداری جاهلانه، معاشرت با خانواده همسر، انتخاب دوست و بسیاری از تصمیمهای مهم دیگر را بدون کسب دانش و مهارت انجام میدهند.
در حالی که عقل حکم میکند انسان برای همه این امور از افراد آگاه و متخصص راهنمایی بگیرد. خداوند میفرماید: «من به تو عقل دادهام.» پس از انسان انتظار دارد که این نعمت را به کار گیرد، نه اینکه بدون اندیشه تصمیم بگیرد.
همین اصل در مرحله عمل نیز صادق است. انسان میداند که صرف یاد گرفتن کافی نیست؛ برای هر مهارتی باید تمرین کرد. رانندگی را نمیتوان فقط با خواندن کتاب آموخت؛ باید در محیطی امن و خلوت تمرین کرد. والیبال، آشپزی و هر مهارت دیگری نیز همینگونه است؛ یادگیری یک مرحله است و تمرین، مرحلهای دیگر.
قاعدهای مهم را فراموش نکنید: روح انسان در هر کمالی، همانند عضلات بدن است. همانگونه که عضله با تمرین قوی میشود، روح نیز تنها با تمرین رشد میکند. روحی که تنبل باشد و تمرین نکند، هرگز نیرومند نخواهد شد.
به یک نوزاد نگاه کنید. خداوند از همان آغاز، او را به حرکت وامیدارد. دست و پای خود را تکان میدهد، سپس غلت میزند، بعد سینهخیز میرود، چهار دست و پا حرکت میکند، با کمک دیگران میایستد و سرانجام راه رفتن را میآموزد. این همه، نتیجه تمرین مستمر است.
به همین دلیل، در سالهای نخست زندگی، کودک باید فرصت حرکت، بازی و تجربه کردن داشته باشد تا عضلاتش قوی شود و تواناییهای جسمی و ذهنی او رشد کند. هرچه بیشتر تمرین کند، توانمندتر خواهد شد.
همین قانون درباره روح انسان نیز جاری است. همانگونه که عضلات بدن با تمرین نیرومند میشوند، روح نیز در هر یک از مراتب وجودی خود تنها با تمرین رشد میکند.
در بخش حس، هرچه بیشتر از حواس خود بهدرستی استفاده کنیم، توانایی آنها افزایش مییابد. در بخش خیال نیز همینگونه است؛ هرچه ذهن را بیشتر به فعالیت وادار کنیم، قدرت خیال و تجسم قویتر میشود. برای مثال، حل مسائل ریاضی، جدول، فیزیک، شیمی و هر فعالیت فکری دیگری، ذهن را تیزتر و آمادهتر میکند.
در قوه واهمه نیز همین اصل برقرار است. اگر کسی فردی خشن و بیعاطفه باشد، با تمرین میتواند مهربان شود، زبان خود را نرم کند و از خشونت فاصله بگیرد. عشق به همسر، محبت به پدر و مادر، علاقه به فرزند، دوستی با مردم و بسیاری از احساسات انسانی، نیازمند تربیت و مدیریت این قوه است. همه این امور با تمرین تقویت میشوند.
در بخش عقل نیز چنین است. هرچه انسان معقولات را بیشتر بیاموزد و آنها را بیشتر به کار گیرد، عقل او قویتر، دقیقتر و تیزبینتر خواهد شد.
مرحوم علامه نقل میکرد که استادش پیش از ورود به مباحث سنگین فلسفه، به او سفارش کرد ابتدا یک دوره کامل ریاضیات بخواند. ایشان نیز هندسه، جبر، مثلثات و دیگر مباحث ریاضی را بهخوبی فراگرفت و سپس وارد فلسفه شد. نتیجه آن بود که ذهنش برای درک مسائل پیچیده فلسفی آمادگی بیشتری پیدا کرد.
خود من نیز این موضوع را تجربه کردهام. چون در دوران تحصیل، رشته تجربی خوانده بودم و ریاضیات را بهخوبی فراگرفته بودم، زمانی که وارد دانشگاه و رشته علوم انسانی شدم، در درسهای فلسفه، مباحث را راحتتر درک میکردم؛ در حالی که بسیاری از دانشجویانی که از رشته انسانی آمده بودند، در فهم برخی مباحث دشوار دچار مشکل میشدند.
بنابراین، هرچه انسان بیشتر از قوای خود استفاده کند، آن قوا نیرومندتر خواهند شد.
اما در بخشهای فوقعقلانی، یعنی ارتباط انسان با عالم غیب، نیز همین قانون برقرار است. هرچه انسان در مهرورزی، عشقورزی، خلوت با خدا، انس با فرشتگان، پیامبران، ائمه اطهار علیهمالسلام و اولیای الهی بیشتر تمرین کند، روح او قویتر خواهد شد.
کسی که در این مسیر بهخوبی تمرین کرده باشد، ممکن است با دو رکعت نماز، چنان حضور قلبی پیدا کند که گویی در آسمانها پرواز میکند؛ اما کسی که پنجاه سال نماز خوانده، ولی بدون تمرین و توجه بوده است، ممکن است هیچ تحول روحی در خود احساس نکند.
هرچه انسان در امور مربوط به آخرت و ابدیت بیشتر تلاش کند، بهره بیشتری از سعادت جاودان خواهد برد. قرآن کریم نیز میفرماید:
«وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»
هر اندازه انسان در مسیر کمال پیشی بگیرد و بیشتر تلاش کند، به مقام قرب الهی نزدیکتر خواهد شد.
پس عقل به ما حکم میکند که برای همه مراتب کمال ــ چه حسی، چه خیالی، چه وهمی، چه عقلی و چه فوقعقلی ــ باید هم دانش کسب کنیم و هم تمرین داشته باشیم.
تمرین نیز بدون خلوت و تمرکز ممکن نیست. همانطور که برای یادگیری زبان، رانندگی، آشپزی یا هر مهارت دیگری زمانی مشخص و محیطی مناسب در نظر میگیریم، برای خوشاخلاق شدن، از بین بردن حسادت، درمان بدبینی، افزایش محبت، تقویت ایمان و رشد معنوی نیز باید زمان اختصاص دهیم و بهصورت مستمر تمرین کنیم.
وقتی گفته میشود اسمای الهی که در دعای جوشن کبیر آمده، حقیقت وجودی انسان نیز هستند، یعنی هر یک از این اسماء نیازمند تمرین، استاد، مربی و برنامهای ویژه است تا انسان بتواند آن صفت را در وجود خود محقق کند؛ هم در دنیا از آن بهره ببرد و هم آن را به عنوان سرمایهای جاودانه با خود به آخرت ببرد.
هرچه بصیرت، شناخت و معرفت انسان نسبت به خود و مسیر زندگی بیشتر شود، موفقیت او نیز بیشتر خواهد شد.
البته میان «علم» و «معرفت» تفاوتی ظریف وجود دارد. امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«ما مِنْ حَرَكَةٍ إِلَّا وَأَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا إِلَى مَعْرِفَةٍ.»
یعنی هیچ حرکتی نیست مگر آنکه در انجام آن به معرفت نیاز داری.
علم، آگاهی کلی است؛ اما معرفت، شناخت جزئی، عمیق و شهودی است. علم به انسان قواعد کلی را میآموزد، ولی معرفت، حقیقت را در زندگی برای او ملموس و قابل لمس میکند.
برای مثال، ممکن است کسی کتابی درباره روانشناسی زنان یا مردان بخواند و اطلاعات خوبی به دست آورد؛ این علم است. اما کسی که سالها با همسر خود زندگی کرده و روحیات، احساسات و ویژگیهای او را از نزدیک شناخته است، به معرفت رسیده است؛ زیرا آن شناخت برای او عینی، جزئی و تجربهشده است.
برای روشن شدن تفاوت علم و معرفت، داستانی از ابوریحان بیرونی و بوعلیسینا نقل شده است.
میگویند این دو دانشمند بزرگ در سفری به آسیابی رسیدند. هوا کاملاً صاف و آسمان بدون ابر بود. آسیابان به آنها گفت: «امشب باران میبارد؛ بهتر است داخل اتاق بمانید.»
ابوریحان و بوعلیسینا با تعجب گفتند: «آسمان کاملاً صاف است و نشانهای از باران دیده نمیشود.»
آسیابان دوباره تأکید کرد: «من میگویم امشب باران خواهد آمد؛ اگر بیرون بمانید، گرفتار میشوید.»
بوعلیسینا که به دانش نجوم و محاسبات علمی اعتماد داشت، این سخن را نپذیرفت. او معتقد بود با توجه به وضعیت آسمان، بارانی در کار نیست. اما آسیابان گفت: «من تجربهام چیز دیگری میگوید.»
سرانجام دانشمندان بیرون ماندند و نیمهشب باران شدیدی بارید و تا صبح در سرما و باران ماندند.
صبح که شد، از آسیابان پرسیدند: «تو از کجا فهمیدی که باران خواهد بارید؟»
آسیابان پاسخ داد: «از سگم. هر وقت قرار است باران بیاید، او شب را بیرون نمیخوابد و خودش وارد اتاق میشود. دیشب هم همین کار را کرد و من فهمیدم که باران خواهد آمد.»
ابوریحان با تعجب گفت: «ما به اندازه این سگ هم نفهمیدیم!»
مقصود از این داستان آن است که بسیاری از موجودات، ادراکهایی دارند که انسان از آن بیبهره است یا کمتر به آن توجه میکند. برخی حیوانات زلزله، تغییرات جوی و بسیاری از پدیدههای طبیعی را زودتر از انسان تشخیص میدهند.
این همان تفاوت میان علم و معرفت است. علم، دانستن قواعد کلی است؛ اما معرفت، شناختی است که از تجربه، مشاهده و شهود حاصل میشود.
هرچه انسان دانش، بصیرت، معرفت و تجربه خود را افزایش دهد، در عمل موفقتر خواهد بود.
در زندگی دنیوی نیز همینگونه است. هر جایگاهی که انسان داشته باشد، نیازمند تخصص است. مشکلات زندگی با حدس، خیال، خواب دیدن، احساسات زودگذر یا الهامات شخصی حل نمیشوند. امور زندگی، قوانین و تخصص خود را دارند.
برای نمونه، امروز میبینیم که بسیاری از ازدواجها با شکست روبهرو میشوند. گاهی در همان ابتدای آشنایی، اگر به دو نفر گفته شود که تناسب لازم را با یکدیگر ندارند، پاسخ میدهند: «ما خواب دیدهایم»، «دلمان گواهی میدهد»، «قسمت ما همین است» یا «احساس میکنیم برای هم آفریده شدهایم.»
اما پس از مدتی، همان زندگی به اختلاف، تنفر و جدایی میانجامد.
ازدواج، همانند سایر عرصههای زندگی، یک امر تخصصی است. عشق نیز مانند فیزیک، ریاضیات و سایر علوم، قواعد و قوانین خود را دارد.
خداوند متعال میفرماید:
«إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ»
یعنی ما هر چیزی را با اندازه و حساب آفریدهایم.
همانگونه که جهان ماده بر پایه نظم و قانون بنا شده است، عالم معنا و سیر معنوی نیز قوانین و ریاضیات خاص خود را دارد. نماز، دعا، عرفان، سلوک، مکاشفه و حتی عشق، همگی بر اساس قانون و نظم شکل میگیرند، نه بر اساس احساسات بیضابطه.
اگر قرار باشد دو نفر تا پایان عمر عاشقانه در کنار یکدیگر زندگی کنند، باید مجموعهای از اصول و مهارتها را بیاموزند؛ دختر و پسر هر دو باید بدانند چگونه تفاوتهای فکری، روحی، فرهنگی و خانوادگی را مدیریت کنند و ناسازگاریها را به سازگاری تبدیل نمایند.
همین مسئله در دوستی، شراکت، مدیریت، سیاست، اقتصاد، هنر و همه عرصههای زندگی نیز وجود دارد. هر کاری، دانش و مهارت مخصوص به خود را میطلبد.
پس انسان باید تنبلی و بیحوصلگی را کنار بگذارد؛ هم علم بیاموزد و هم آن علم را با تمرین به مهارت تبدیل کند.
این قانون، درباره حرکت انسان به سوی آخرت نیز صادق است.
لحظه وفات، آغاز تولد انسان در جهانی است که از این دنیا بسیار کاملتر، گستردهتر و زیباتر است. همانگونه که دنیا نسبت به رحم مادر، جهانی عظیم و شگفتانگیز به شمار میآید، عالم برزخ و ملکوت نیز نسبت به این دنیا چنین نسبتی دارد؛ بلکه به مراتب گستردهتر و پیشرفتهتر است.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند که خداوند دنیا را از روی ملکوت آفریده است. یعنی عالم ملکوت، مرتبهای بسیار عظیمتر از عالم ماده است و آنچه ما در این جهان میبینیم، تنها جلوهای بسیار محدود از آن حقیقت بزرگ است.
پس انسانی که قرار است با مرگ وارد چنین عالمی شود، بهطور طبیعی به دانش، مهارت و آمادگی ویژهای نیاز دارد. او باید بداند پس از مرگ چه رخ میدهد، چه پرسشهایی در انتظار اوست و چگونه باید برای آن مرحله از زندگی آماده شود.
انسان باید بداند پرسشهایی که پس از مرگ با آنها روبهرو میشود چیست و چگونه باید خود را برای پاسخگویی به آنها آماده کند. قیامت، از روز رستاخیز آغاز نمیشود؛ بلکه برای هر انسان، از لحظه وفات شروع میشود. از همان زمان، حسابرسی و پرسشها آغاز خواهد شد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «خداوند، عالمی را که نسبت به دنیا آگاه است اما نسبت به آخرت جاهل است، دشمن میدارد.» زیرا چنین انسانی تمام عمر خود را صرف شناخت امور دنیوی کرده، اما برای جهانی که قرار است برای همیشه در آن زندگی کند، هیچ آمادگیای فراهم نکرده است.
بسیاری از مردم بارها از علما، کتابها و سخنرانیها درباره آخرت میشنوند، اما هیچگاه جدی نمیاندیشند که شاید همین چند روز دیگر وارد آن عالم شوند؛ عالمی که در آن، معیارها با معیارهای دنیا تفاوت دارد.
در آنجا، مقام، ثروت، شهرت، مدرک تحصیلی، ریاست، موقعیت اجتماعی و همه اعتبارهای دنیوی ارزشی ندارند؛ مگر آنکه انسان همین امور را با نیت الهی و برای رضای خدا انجام داده باشد.
در حقیقت، همسرداری، فرزندپروری، اشتغال، مدیریت، تحصیل، تفریح، سفر، آشپزی، کسب درآمد و همه فعالیتهای زندگی میتوانند رنگ آخرتی پیدا کنند، اگر با نیت صحیح و مطابق دستور الهی انجام شوند. هنر انسان آن است که کارهای عادی زندگی را به عبادت تبدیل کند.
اما اگر این نگاه وجود نداشته باشد، بیشتر این فعالیتها تنها در همین دنیا ارزش خواهند داشت و پس از مرگ، چیزی از آنها برای انسان باقی نمیماند.
کمتر کسی از خود میپرسد: پرسشهای قیامت چیست؟ چگونه از انسان سؤال میکنند؟ آیا پاسخها شفاهی است یا حقیقت وجود انسان پاسخ خواهد بود؟
برخی گمان میکنند پاسخ دادن به پرسشهای قیامت، مانند حفظ کردن چند جمله است؛ مثلاً اگر اصول دین را حفظ باشند، همه چیز حل میشود. در حالی که حقیقت چنین نیست.
رابطه دنیا و آخرت، همانند رابطه رحم مادر با دنیاست. همانگونه که جنین باید در رحم، چشم، گوش، دست، پا، قلب و سایر اعضای خود را بسازد تا بتواند در دنیا زندگی کند، انسان نیز باید در دنیا حقیقت ایمان، توحید، ولایت، اخلاق، عبادت و فضایل را در وجود خود بسازد تا بتواند در آخرت زندگی کند.
در گذشته، برخی مردم از روی سادگی تصور میکردند اگر پاسخ پرسشهای قبر را روی کاغذ بنویسند و همراه میت دفن کنند، مشکل حل خواهد شد.
در این باره حکایتی نقل میکنند که وقتی مادر یکی از پادشاهان از دنیا رفت، اطرافیان به پادشاه پیشنهاد کردند خواجه نصیرالدین طوسی را زنده همراه او دفن کنند تا هنگام سؤال فرشتگان، پاسخها را به او تلقین کند.
پادشاه نظر خواجه را پرسید. خواجه با هوشمندی پاسخ داد: «اگر قرار است کسی همراه مرده دفن شود تا پاسخ پرسشها را بدهد، بهتر است مرا برای خودتان نگه دارید؛ زیرا شما بیش از مادرتان به من نیاز دارید.»
این داستان نشان میدهد که پاسخگویی در عالم آخرت، با حفظ کردن الفاظ امکانپذیر نیست. آنجا، حقیقت وجود انسان مورد سنجش قرار میگیرد، نه محفوظات ذهنی او.
در آخرت، دانستن کافی نیست؛ داشتن مهم است. همانگونه که جنین باید اعضای بدن را در رحم به دست آورد، انسان نیز باید ایمان، تقوا، اخلاص، محبت، معرفت، ولایت، صداقت، امانتداری، صبر و سایر فضایل را در همین دنیا به بخشی از وجود خود تبدیل کند.
توحید، نبوت، امامت، ولایت، قرآن، نماز، روزه، اخلاق، همسرداری، فرزندپروری، احترام به پدر و مادر، رعایت حقوق مردم و همه دستورهای الهی، تنها مجموعهای از اطلاعات نیستند؛ بلکه حقیقتهایی هستند که باید در جان انسان شکل بگیرند و به دارایی او تبدیل شوند.
اگر این فضایل در وجود انسان نهادینه شوند، هنگام ورود به عالم آخرت نیز همراه او خواهند بود و سرمایه جاودانهاش خواهند شد. اما اگر تنها در حد اطلاعات باقی بمانند، سود چندانی برای او نخواهند داشت.
بنابراین، عقل به ما حکم میکند که برای همه ابعاد زندگی، از امور مادی گرفته تا مسائل معنوی و اخروی، هم دانش بیاموزیم، هم از استاد و راهنمای شایسته بهره بگیریم و هم آنچه را آموختهایم، با تمرین و عمل به بخشی از شخصیت خود تبدیل کنیم.
تنها در این صورت است که انسان، هم در دنیا زندگی موفقتری خواهد داشت و هم با آمادگی و آرامش، وارد حیات جاودانه آخرت خواهد شد.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 33
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
کار از کار گذشته است؛ دیگر دیر شده و نمیشود… این همان واهمه است که به ما اطلاعات غلط میدهد. عمر مرا فقط از تولد تا مرگ تعریف میکند، در حالی که این تصور اشتباه است. این دنیا فقط دوران رحمیِ ماست و ما اکنون در رحم دنیا به سر میبریم.
مهم این نیست که در دنیا به کدامیک از کمالات خیالی، وهمی، عقلی یا حتی کمالات جمادی، نباتی، حیوانی و عقلی برسیم؛ مهم این است که آمادگی لازم را برای بهرهبرداری از عالمی داشته باشیم که بینهایت از اینجا بزرگتر، زیباتر و پیشرفتهتر است؛ تا وقتی آن عالم به ما عرضه شد، توان بهرهبرداری از آن را داشته باشیم. این نکته بسیار مهم است.
پس خوب دقت کنید که چگونه میتوانیم تنبلیها و بیحوصلگیهای خود را جبران کنیم.
شیطان وقتی حمله میکند، از روبهرو حمله میکند و مدام میگوید: «تو آینده خوبی نداری.»
توجه کردید چه میشود؟ گاهی انسان در زندگی به جایی میرسد که باید از خانه پدر و مادرش بیرون بیاید. میبیند اگر بماند و بخواهد با آن شرایط زندگی کند، نابود میشود. اما شیطان به او میگوید: «بیرون خبرهای بدی در انتظار توست.»
یا کسی به جایی میرسد که باید طلاق بگیرد یا طلاق بدهد. شیطان در همان پنج درصدی که طلاق واقعاً درست است، آنقدر انسان را از آینده میترساند که شخص حاضر میشود یک عمر زندان و ظلم را تحمل کند؛ فقط به این خاطر که مدام با خودش میگوید: «اگر طلاق بدهم یا طلاق بگیرم، چه میشود؟ خودم چه میشوم؟ بچهام چه میشود؟»
در نتیجه، یک عمر ظلم را تحمل میکند؛ در حالی که هیچ اجر و پاداشی هم برای این تحمل نخواهد داشت.
یا مثلاً کسی به جایی میرسد که میفهمد رشته تحصیلیاش مناسب او نیست، اما با خودش میگوید: «حالا بگذار تا آخرش برویم، ببینیم چه میشود.»
من زمانی که در دانشکده پزشکی تدریس میکردم، از هر ده دانشجو، تقریباً سه نفر دچار افسردگی ناشی از رشته تحصیلی بودند. اصلاً آن رشته را دوست نداشتند و علاقهای به آن نداشتند. طبیعی است که چنین فردی پزشک موفقی هم نخواهد شد.
اما چون از کودکی مدام در ذهنش تکرار کردهاند که «باید دکتر شوی»، با بیعلاقگی درس میخواند؛ اصطلاحات را حفظ میکند، اما هیچ عشقی به کارش ندارد.
در چنین شرایطی باید گفت: «رهایش کن. اگر دو یا سه سال اشتباه آمدهای، ادامه نده. برو سراغ رشتهای که دوستش داری؛ رشتهای که در آن با عشق رشد میکنی. آیندهات هم در همان مسیر تضمین میشود.»
اما بسیاری از افراد، فقط به خاطر ترس، ادامه میدهند. ما دانشجوهایی داشتیم که تا سال ششم یا هفتم پزشکی پیش آمدند، اما دیگر بریدند و مسیرشان را رها کردند.
چه ضرورتی دارد انسان اینگونه خودش را فرسوده کند؟
باز هم میترسد و میگوید: «اگر رهایش کنم چه؟ دوباره باید کنکور بخوانم، کلاس بروم و از اول شروع کنم. چه کسی حوصله دارد؟»
عزیز من، چه کسی گفته است که فرزند ما حتماً باید همان سال اول بعد از دیپلم وارد دانشگاه شود؟ این حکم از کدام آیه یا روایت آمده است؟
چه کسی گفته باید آنقدر فشار عصبی تحمل کند که چشم، مغز، اعصاب و حتی جسمش آسیب ببیند، فقط چون دخترخاله یا پسرخالهاش همان سال دانشگاه رفتهاند؟
اشکالی ندارد یک سال دیرتر، اما با آرامش، شادی و علاقه وارد دانشگاه شود و رشتهای را بخواند که واقعاً دوست دارد.
خودم یادم هست زمانی وارد رشتهای شدم و حدود یک سال در آن درس خواندم. بعد فهمیدم هیچ ارتباطی با آن رشته برقرار نمیکنم. رشته بدی هم نبود؛ الهیات بود و خیلیها هم به آن علاقه دارند، اما من احساس کردم در آن رشد نمیکنم و فقط وقت خودم را تلف میکنم.
بنابراین آن را رها کردم و دوباره از ابتدا، رشتهای را که واقعاً دوست داشتم انتخاب کردم و ادامه دادم.
پس واهمه در چنین جاهایی جلوی رشد و پیشرفت انسان را میگیرد؛ چه در امور دنیایی و چه در امور آخرتی. مدام ترس و اضطراب ایجاد میکند و آینده را تیره و تار نشان میدهد.
اگر شیطان از حمله از روبهرو نتیجه نگیرد، از پشت سر حمله میکند؛ یعنی مدام خاطرات تلخ گذشته را در ذهن انسان زنده میکند. این خاطرات تلخ چند اثر بسیار بد در زندگی انسان دارند.
حمله از پشت یعنی چه؟ یعنی گذشته؛ گناهان، شکستها، کدورتها، دعواها و درگیریهایی که با دیگران داشتهایم. وقتی شیطان اینها را مدام در ذهن ما بزرگ میکند، اولین آسیبی که به ما میزند، خراب کردن حالِ امروز ماست.
یعنی من همین الآن که نشستهام، به جای اینکه به وظایف و فرصتهای امروز فکر کنم، مدام درگیر تلخیهای گذشته هستم. در روز قیامت نیز این زمان از عمر من محاسبه میشود؛ زمانی که میتوانست صرف رشد و کمال شود، اما تمام آن در گذشته تلف شده است.
شب که انسان سرش را روی بالش میگذارد، به جای آنکه آرامش، امید و یاد خدا همراه او باشد، ذهنش پر از خاطرات تلخ میشود. در حالی که رختخواب یکی از بهترین مکانها برای رشد انسان است. انسان در خلوت خود، دور از هیاهوی دنیا، میتواند با خدا، فرشتگان، بهشت و خانواده آسمانی خود انس بگیرد و با یاد آنان آرام شود.
هر انسانی، در هر مرتبهای که باشد؛ چه در مرتبه حس، خیال، وهم، عقل یا حتی مراتب بالاتر، میتواند از این خلوت بهترین استفاده را ببرد. وقتی انسان سر بر بالش میگذارد، در حقیقت معشوق خود را نیز با خود به خلوت میآورد.
به همین دلیل گفتهاند که از خوابهای انسان نیز میتوان شخصیت او را شناخت؛ زیرا نوع خوابها، نتیجه خیالهایی است که پیش از خواب در ذهن او جریان داشته است.
کسی که پیش از خواب با خدا، اهلبیت، فرشتگان و نعمتهای الهی مأنوس میشود، خوابهای او نیز رنگ و بوی همان عالم را میگیرد. اما انسانی که مدام کینهها، شکستها، شهوتها، حسرتها و آلودگیها را با خود به رختخواب میبرد، خوابهایش نیز آلوده و پریشان خواهد شد.
پس گذشته فقط گذشته نیست؛ بلکه حالِ ما را نیز خراب میکند. در رانندگی، در تنهایی، در معاشرت با دوستان و حتی هنگام انجام کارهای روزمره، ذهن انسان را درگیر میکند و آرامش او را از بین میبرد.
این مسئله در روابط اجتماعی نیز کاملاً دیده میشود. دو انسانی که هر دو ضعیف هستند، وقتی کنار هم قرار میگیرند، به جای اینکه یکدیگر را تقویت کنند، همدیگر را ضعیفتر میکنند. یکی از شکستهایش میگوید، دیگری هم از شکستهای خودش. یکی غصههایش را تعریف میکند، آن یکی هم غصههای خودش را. نتیجه این میشود که هر دو دل یکدیگر را پر از اندوه میکنند و هیچ نیرویی برای حرکت به جلو به دست نمیآورند.
بعضیها حتی آنقدر در این فضا غرق میشوند که اگر کسی نباشد با او درد دل کنند، به سراغ ترانههای غمگین میروند؛ ترانههایی که فقط حس شکست، ناامیدی، جدایی و افسردگی را تقویت میکنند.
در حالی که هنر، شعر و موسیقی باید به انسان امید، نشاط، قدرت و انگیزه بدهند؛ نه اینکه او را در توهم، غم و ناامیدی فرو ببرند. موسیقیای ارزشمند است که حقیقت، عقلانیت و امید را در انسان افزایش دهد، نه اینکه او را از زندگی خستهتر و افسردهتر کند.
انسانی که مدام در غصه غرق میشود، دیگر توان حرکت و رشد ندارد. همانگونه که از امام کاظم علیهالسلام نقل شده است که کسی که خود را دائماً در غصه فرو میبرد، شایسته همان غصه خواهد شد.
ما برای غصه خوردن آفریده نشدهایم. لیاقت انسان، رشد، آرامش، بندگی و حرکت به سوی کمال است؛ نه اینکه عمر خود را در حسرت گذشته و نگرانی آینده از بین ببرد.
شیطان گذشته را مدام در ذهن انسان زنده میکند تا او را از حرکت بازدارد. سپس انسان با خودش میگوید: «آینده من هم مثل گذشته خواهد بود.»
در حالی که این نتیجهگیری اشتباه است. شاید روشهای گذشته غلط بودهاند، نه اصل مسیر زندگی. اگر روشها اصلاح شوند، نتیجه نیز تغییر خواهد کرد.
پس به جای اینکه مدام گذشته را مرور کنیم، باید از آن درس بگیریم، نقاط ضعف خود را اصلاح کنیم و با امید و آگاهی به سمت آینده حرکت کنیم.
چند وقت پیش آقایی که چند سال از ازدواجش میگذشت، نزد من آمد و گفت: «همسرم اصرار دارد از من جدا شود. دیگر به من محبت نمیکند، به من توجهی ندارد و کارمان به طلاق کشیده است.»
بسیار ناراحت و افسرده بود و مدام از همسرش بدگویی میکرد.
به او گفتم: «به جای اینکه مدام همسرت را سرزنش کنی، بهتر است به خودت هم نگاه کنی. زنها، بهندرت ذاتاً انسانهای بدی هستند. حتی بسیاری از زنانی که اخلاق خوبی هم ندارند، اگر در همسرشان ویژگیهای ارزشمندی ببینند، به او علاقهمند میشوند و برای زندگیشان تلاش میکنند. زنها معمولاً وفادار هستند.»
سپس گفتم: «به جای اینکه همسرت را لعنت کنی یا او را مقصر بدانی، فکر کن که خودت چه ضعفهایی داشتهای؛ چه کمبودهایی در رفتارت بوده که نتوانستهای محبت و دل او را به دست بیاوری. از خودت سؤال کن: چرا فرزندم از من فاصله گرفته است؟ چرا پسرم یا دخترم از من فراری است؟ چرا همسرم دیگر به من علاقه ندارد؟»
انسان باید سهم خودش را هم در مشکلات ببیند، نه اینکه همیشه دیگران را مقصر بداند.
اگر هم طلاق اتفاق افتاده و زندگی تمام شده است، دیگر گذشته را رها کن و از آن درس بگیر. مهارتهای خودت را بالا ببر تا در زندگی بعدی همان اشتباهها را تکرار نکنی.
بعضیها بعد از یک شکست میگویند: «همه مردها همینطورند» یا «همه زنها همینطورند.» این حرفها منطقی نیست؛ بلکه نتیجه وسوسه و توهم است.
اگر کسی مهارتهای لازم برای زندگی را یاد نگیرد، حتی اگر صد بار هم ازدواج کند، باز همان مشکلات تکرار خواهد شد.
داستان واقعی فردی را به یاد دارم که بعد از نود و نهمین ازدواجش، دوباره با همسر اولش ازدواج کرد. تازه آن زمان فهمیده بود که مشکل از عوض کردن همسرها نبوده؛ مشکل این بوده که خودش را تغییر نداده است.
پس این همان قوه واهمه است که افکار منفی، بیخیالی و ناامیدی را در انسان ایجاد میکند. نتیجه آن نیز تنبلی، بیحوصلگی و بیانگیزگی است.
گاهی انسان میگوید: «حالا ولش کن! مگر آنهایی که درس خواندند چه کار کردند؟»
این حرف درستی نیست. بسیاری از کسانی که درس خواندهاند، زندگیهای موفق و ارزشمندی دارند. گذشته از آن، مگر ارزش علم فقط به این است که انسان از آن پول دربیاورد؟
خودِ علم، یک کمال انسانی و عقلی است. یاد گرفتن، انسان را رشد میدهد و به او نور میبخشد. فرقی نمیکند ریاضی باشد یا فیزیک، شیمی باشد یا فلسفه، الهیات باشد یا هر دانش مفید دیگری؛ علم ذاتاً نور است و انسان را قویتر میکند.
قرار نیست هر دانشی حتماً به درآمد مالی منتهی شود. خودِ آموختن ارزشمند است.
به یاد دارم زمانی که در دانشگاه تهران قبول شدم و رتبه خوبی آورده بودم، تقریباً میتوانستم هر رشتهای را انتخاب کنم. اما رشتهای را برگزیدم که واقعاً دوستش داشتم؛ هرچند بسیاری از اطرافیان مرا سرزنش کردند و گفتند: «با این رتبه، چرا رشتهای را انتخاب نکردی که درآمد بیشتری داشته باشد؟»
به آنها گفتم: «من قرار نیست از تحصیلاتم فقط پول دربیاورم. این علم را برای رشد خودم میخواهم.»
بسیاری این نگاه را درک نمیکنند؛ زیرا ارزش علم را فقط در درآمد آن میبینند.
بنابراین نباید اجازه دهیم گذشته، حالِ ما را خراب کند. اگر حال ما خراب شود، تنبلی بر ما غلبه میکند و در نهایت آیندهمان نیز از بین میرود.
حتی اگر انسان ده بار شکست خورده باشد، باید بار یازدهم دوباره تلاش کند؛ اما این بار با اصلاح روشها و استفاده از تجربههای گذشته، نه با تکرار همان اشتباهها.
آینده متعلق به کسی است که از گذشته درس میگیرد، نه کسی که در گذشته متوقف میشود.
پس به نقش قوه واهمه خیلی دقت کنید. چرا اینقدر روی قوه واهمه تأکید میکنم؟ چون یکی از مهمترین آفتهای بصیرت انسان است.
اگر کسی حقیقتی را بفهمد، در کلاس هم همینگونه است؛ بعضی از شاگردها مثل چوب خشکاند، بعضی مثل چوب تر، بعضی هم مثل زغال و بعضی مانند دینامیت.
چوب تر را اگر آتش بزنید، مدام دود میکند؛ نه خودش درست میسوزد و نه میگذارد دیگران از آتش استفاده کنند. اما چوب خشک بهخوبی میسوزد و گرما تولید میکند. زغال از آن هم بهتر است؛ آرام میسوزد، گرمای فراوان میدهد و انرژی تولید میکند. بعضی انسانها نیز مانند دینامیتاند؛ کافی است حقیقتی را بفهمند، همان لحظه تحول بزرگی در وجودشان ایجاد میشود.
قوه واهمه همان آبی است که روی این آتش ریخته میشود و اجازه نمیدهد حقیقت در وجود انسان اثر بگذارد.
عقل، شرع و دین به ما میگویند که در این دنیا وظایفی بر عهده داریم. اگر پدر هستیم، وظایف پدری داریم؛ اگر مادر هستیم، وظایف مادری داریم؛ اگر همسر هستیم، باید مهارتهای لازم برای زندگی را یاد بگیریم.
همانطور که قبلاً گفته شد، زندگی خانوادگی بر سه پایه استوار است:
- مهارتهای اقتصادی؛
- مهارتهای عاطفی و ایجاد محبت؛
- مهارتهای معنوی که بخش جاودانه وجود انسان را میسازد.
انسان باید برای هر سه بخش وقت بگذارد، آموزش ببیند، تمرین کند، نزد استاد برود، نقاط قوت و ضعف خود را بشناسد و آنها را اصلاح کند تا بتواند زندگی سالم و موفقی بسازد.
عقل و دین همچنین به ما میگویند که روزی از این دنیا خواهیم رفت. در حقیقت، مرگی به معنای نابودی وجود ندارد؛ بلکه انسان از این عالم به جهانی بسیار بزرگتر، کاملتر و زیباتر منتقل میشود؛ جهانی که آمادگی بیشتری میطلبد.
بنابراین باید خود را برای آن عالم آماده کنیم.
عقل و دین به ما میگویند که در قیامت پرسشهایی از انسان خواهد شد و باید از هماکنون خود را برای پاسخ دادن به آنها آماده کنیم.
بعضی افراد وقتی این مطالب را میشنوند، با جدیت میپرسند: «آن سؤالها چیست؟ از کجا باید آنها را یاد بگیریم؟ چگونه باید برایشان آماده شویم؟»
این افراد، حقیقت را باور کردهاند؛ به همین دلیل به دنبال یادگیری و عمل میروند.
اما عدهای دیگر میگویند: «باشد، بعداً فرصت شد تحقیق میکنیم. فعلاً بگذار درس و زندگیمان تمام شود.»
غافل از اینکه هیچکس تضمینی برای زنده ماندن تا فردا ندارد.
دستهای هم هستند که اصلاً انگار نه انگار قیامتی در کار است. برنامهریزی زندگیشان فقط برای دنیا است. وقتی برنامههای آینده خود را مینویسند، همه چیز بر اساس ماندن در این دنیاست؛ ازدواج، شغل، خانه، درآمد، سفر و… اما هیچ سهمی برای آمادگی آخرت در آن دیده نمیشود.
انتخابها، ارتباطها، رفتارها و حتی نوع فکر کردنشان، همگی فقط برای دنیاست.
اما کسی که عقلش بر واهمهاش غلبه کرده باشد، وقتی میفهمد شب اول قبر، سؤال و حساب و کتابی در پیش است، سبک زندگی خود را تغییر میدهد.
او دیگر زندگیاش را بر اساس جاودانگی تنظیم میکند؛ هم برای آباد کردن دنیا تلاش میکند و هم برای ساختن آخرت.
در مقابل، کسی که اسیر قوه واهمه است، هرچند احساسات قوی و روحیهای رمانتیک داشته باشد، حقیقت را درست درک نمیکند. هرچه هم برایش استدلال بیاوری، باز همان راه گذشته را ادامه میدهد.
همان انسان تنبل، بیحوصله، سست و بیاراده باقی میماند؛ زیرا دانستن، تا زمانی که به باور و عمل تبدیل نشود، تغییری در زندگی ایجاد نمیکند.
قوه واهمه مدام در گوش او زمزمه میکند: «ولش کن! اینها را هم یاد گرفتی که چه؟»
در نتیجه، نه دنیای خود را میسازد و نه آخرتش را.
به همین دلیل است که بارها تأکید میکنم نباید اجازه دهیم وسوسهها و افکار منفی، بصیرت ما را از بین ببرند.
انسان بصیر، وقتی حقیقتی را میفهمد، بیدرنگ برای عمل به آن تصمیم میگیرد و میگوید: «باید از همین امروز این کار را انجام بدهم.»
ما امروز با افراد زیادی، حتی در کشورهای دیگر، در ارتباط هستیم؛ دختران و پسران خارجی، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، چه شیعه و چه غیرشیعه. وقتی با آنها گفتوگو میکنیم و حقیقتی را برایشان توضیح میدهیم، اگر آن را بپذیرند، میبینید که از همان فردای آن روز، سبک زندگیشان تغییر میکند.
آنها با خود میگویند: «از امروز باید اینگونه زندگی کنم.» سپس با اطمینان، قدرت و یقین، همان مسیر را ادامه میدهند و اصلاً برایشان مهم نیست که دیگران درباره آنها چه فکری میکنند.
ما نمونههای فراوانی از هنرمندان، بازیگران و حتی خوانندگان مشهور خارجی دیدهایم که پس از شناخت حقیقت، مسیر زندگی خود را تغییر دادهاند. برایشان اهمیتی نداشته که پیش از آن چه جایگاهی داشتهاند یا مردم درباره گذشتهشان چه میگویند.
اگر به این نتیجه برسند که باید حجاب را رعایت کنند، یا سبک زندگی خود را تغییر دهند، با قاطعیت این کار را انجام میدهند و میگویند: «من کاری به گذشتهام ندارم؛ از امروز باید درست زندگی کنم.»
اما گاهی ما که سالها مسلمان بودهایم، حتی از انجام واجبات خود نیز خجالت میکشیم. ممکن است کسی هنگام نماز خواندن یا رعایت حجاب، نگران قضاوت دیگران باشد و با خود بگوید: «اینجا که کسی مرا نمیشناسد»، یا «حالا اینجا لازم نیست»، یا «بعداً انجام میدهم.»
در حالی که خداوند محدود به مکان خاصی نیست. خدا فقط در مسجد، حرم یا مکانهای مقدس حضور ندارد؛ خداوند در همه جا حاضر و ناظر است.
اگر انسان این حقیقت را باور کند، دیگر رفتار خود را بر اساس نگاه مردم تنظیم نمیکند، بلکه معیار او رضایت خداوند خواهد بود.
تمام تأکید ما بر این است که قوه واهمه نباید بر عقل حکومت کند. اگر واهمه زمام امور را در دست بگیرد، انسان مدام درگیر ترس، تردید، بهانهتراشی، امروز و فردا کردن و تنبلی میشود.
اما اگر عقل حاکم شود، انسان حقیقت را میبیند، وظیفه خود را میشناسد و بدون معطل کردن، برای انجام آن اقدام میکند.
بنابراین هرگاه دیدید افکاری مانند این در ذهنتان شکل گرفته است که:
«حالا بعداً انجام میدهم…»
«هنوز وقت هست…»
«اگر شروع کنم، شاید موفق نشوم…»
«دیگران چه میگویند؟…»
بدانید که اینها غالباً از وسوسههای قوه واهمه است؛ همان قوهای که میخواهد انسان را از حرکت، رشد و رسیدن به کمال بازدارد.
در مقابل، عقل و ایمان به انسان میگویند:
«اگر حقیقت را فهمیدی، از همین امروز به آن عمل کن.»
موفقیت انسان، چه در دنیا و چه در آخرت، در گرو همین تصمیمهای درست و عمل بهموقع است. هر اندازه فاصله میان دانستن و عمل کردن کمتر باشد، انسان سریعتر رشد میکند و به آرامش، بصیرت و سعادت نزدیکتر میشود.
پس همواره مراقب باشید که واهمه، ترس، خاطرات تلخ گذشته و نگرانیهای بیدلیل نسبت به آینده، تصمیمهای امروز شما را تحت تأثیر قرار ندهند.
انسان عاقل از گذشته درس میگیرد، در زمان حال زندگی میکند و برای آینده، با توکل بر خدا، برنامهریزی و تلاش میکند. چنین انسانی نه اسیر گذشته میشود، نه گرفتار ترس از آینده؛ بلکه با امید، آگاهی و ایمان، مسیر رشد و کمال را ادامه میدهد.این پایان بخشی از متن ارسالی شماست.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 34
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
بازی کردن، ورزش کردن و استفاده از وسایل و روشهای تلقینی برای تشویق کودک به تحرک، بسیار مهم است. اگر کودک کمتحرک است، بهتر است به مهدکودک برود تا با بچههای دیگر ارتباط برقرار کند. با آنها بازی کند، گاهی اختلاف و حتی دعواهای طبیعی کودکانه داشته باشد. اگر هم گاهی کتک بخورد یا کتک بزند، تا زمانی که در حد معمول و کنترلشده باشد، بخشی از تجربههای اجتماعی اوست و بهتدریج یاد میگیرد چگونه فعالتر و اجتماعیتر باشد.
به همین دلیل، در خانوادههایی که چند فرزند با فاصله سنی کم دارند، معمولاً شرایط رشد کودکان بهتر است. فاصله سنی حدود سه سال، فاصله مناسبی محسوب میشود. اگر فاصله بیشتر از این باشد، هم فرزند اول و هم فرزند دوم ممکن است از این نظر آسیب ببینند و حتی والدین نیز با مشکلات بیشتری روبهرو شوند.
کودکان نیاز دارند همبازیهایی نزدیک به سن خود داشته باشند؛ با هم بازی کنند، دعوا کنند، سر و صدا راه بیندازند و حتی گاهی اعصاب پدر و مادر را به هم بریزند. این موضوع بخشی از فرآیند طبیعی رشد آنهاست.
پدر و مادر آگاه، وقتی بچهها با هم دعوا میکنند، این اختلافها را بیش از حد جدی تلقی نمیکنند. مدام وارد قضاوت نمیشوند، حکم صادر نمیکنند و نقش قاضی را به خود نمیگیرند. آنها میدانند که کودکان تا سالهای زیادی با یکدیگر کلکل و اختلاف خواهند داشت؛ حتی ممکن است این وضعیت تا نوجوانی و گاهی تا پس از ازدواج نیز ادامه پیدا کند.
وقتی دختر خانواده ازدواج میکند و پسر نیز تشکیل زندگی میدهد، معمولاً همان خواهر و برادرهایی که در کودکی مدام با هم درگیر بودند، به رابطهای صمیمی و دوستانه میرسند. بنابراین، دعواهای دوران کودکی تا حد زیادی طبیعی است و نباید موجب نگرانی بیش از اندازه والدین شود.
کودک به تضاد نیاز دارد. لازم است کسی گاهی جلوی او را بگیرد، مزاحمش شود، با او اختلاف نظر یا اختلاف منافع پیدا کند و درگیر تعاملات واقعی شود. این تجربهها به رشد شخصیت و مهارتهای اجتماعی او کمک میکند.
به همین دلیل، خانوادههای هوشیار معمولاً فاصله زیادی میان فرزندان خود ایجاد نمیکنند و ترجیح میدهند خانوادهای پرجمعیتتر داشته باشند؛ سه، چهار یا حتی پنج فرزند. چنین خانوادههایی، اگر بهدرستی مدیریت شوند، معمولاً سالمتر هستند و هم کودکان و هم والدین از نشاط بیشتری برخوردار میشوند.
البته اگر والدین آگاهی کافی نداشته باشند، حتی یک فرزند نیز ممکن است آنها را خسته و فرسوده کند؛ زیرا نمیدانند چگونه باید با کودک رفتار کنند و مدام بیدلیل حرص و نگرانی میخورند.
اما والدین آگاه، خانه را مانند یک باشگاه میبینند و خود را مربی آن باشگاه میدانند. همانگونه که مربی یک باشگاه یا مهدکودک از سر و صدا، فعالیت و حتی زد و خوردهای معمول کودکان ناراحت نمیشود، پدر و مادر نیز باید بدانند که خانه محل زندگی است، نه سکوت مطلق.
برخلاف تصور برخی افراد، خانه نباید شبیه قبرستان باشد؛ جایی که همه باید ساکت باشند، هیچ حرکتی نکنند، صدایی شنیده نشود، گریهای نباشد، خندهای نباشد و اختلافی پیش نیاید.
یکی از نشانههای یک خانواده سالم، وجود نشاط، گفتوگو، سر و صدا، اختلاف نظر و تعارضهای طبیعی میان اعضای خانواده است.
در روابط زن و شوهر نیز همین موضوع وجود دارد. اختلافهایی که میان همسران، خانوادههای آنها یا حتی همسایهها پیش میآید، اگر بهدرستی مدیریت شود، میتواند فرصتی برای رشد اخلاقی و نزدیک شدن انسان به صفات الهی باشد.
در مورد کودکان نیز همینگونه است؛ آنها از طریق همین تعاملها، اختلافها و تجربههای اجتماعی، فرصتهای ارزشمندی برای رشد پیدا میکنند.
همچنین، وقتی پدر و مادر به سنین ۳۵ یا ۴۰ سالگی و بالاتر میرسند، اگر در اطرافشان کودک خردسال نباشد، ممکن است فضای خانه دچار سکون و افسردگی شود. اما اگر در ۵۰ یا حتی ۶۰ سالگی هنوز کودک یا نوهای در خانه حضور داشته باشد، معمولاً نشاط، شادابی و سرزندگی بیشتری در زندگی آنها دیده میشود.
امروزه نیز پژوهشهای علمی نشان دادهاند که ارتباط نزدیک پدربزرگها و مادربزرگها با نوههایشان، هم به رشد بهتر کودکان کمک میکند و هم سلامت جسمی و روانی سالمندان را افزایش میدهد.
کودکی که علاوه بر پدر و مادر، با پدربزرگ، مادربزرگ، دایی، خاله، عمو، عمه و فرزندان آنها ارتباط دارد، معمولاً طبیعیتر، سالمتر و بانشاطتر رشد میکند.
بنابراین، رفتوآمدهای خانوادگی، تحرک، بازی، سر و صدا و حضور فعال کودکان، بخش مهمی از یک زندگی سالم و پویا محسوب میشود.
در زمینه تغذیه، گاهی کودکان بدغذا میشوند که در بسیاری از موارد، این موضوع ناشی از ناآگاهی والدین نسبت به شیوه صحیح رفتار با کودک است.
گاهی کودک اشتها ندارد یا میل چندانی به غذا نشان نمیدهد، اما مادر همچنان ظرف غذا و قاشق به دست، به دنبال او راه میافتد. کودک هم مدام جیغ میزند، صورتش را برمیگرداند و از خوردن غذا امتناع میکند. این شیوه کاملاً اشتباه است. نباید برای غذا دادن، دنبال کودک دوید.
خداوند انسان را به گونهای آفریده است که وقتی واقعاً گرسنه باشد، خودش به دنبال غذا میرود. اگر کودک گرسنه باشد، با گریه، درخواست یا هر روشی نیاز خود را نشان میدهد. بنابراین، نباید او را با اصرار و اجبار به غذا خوردن وادار کرد؛ زیرا این کار در درازمدت به او آسیب میزند.
البته گاهی بیاشتهایی کودک ناشی از بیماری یا شرایط خاص جسمی است. در چنین مواردی، باید با روشهای صحیح و ایجاد انگیزه، اشتهای او را تقویت کرد.
یکی از این روشها، فراهم کردن خوراکیهای سالم و جذاب در خانه است. برای مثال، انواع مغزها مانند بادام، گردوی کاغذی، پسته خندان، فندق، کشمش، مویز و نخودچی را میتوان همیشه در دسترس کودک قرار داد تا هر زمان میل داشت، از آنها استفاده کند.
مرحوم علامه حسنزاده آملی نیز نخودچی و کشمش را از خوراکیهای بسیار مفید میدانستند. متأسفانه امروزه بسیاری از افراد به جای این خوراکیهای طبیعی، به سراغ تنقلات ناسالم مانند پفک، چیپس و سایر خوراکیهای فرآوریشده میروند.
همچنین میتوان از ذرت، انواع مغزها، آلو، آلوچه و برگههای میوه استفاده کرد؛ البته باید دقت شود که این محصولات با مواد شیمیایی مانند تیزاب فرآوری نشده باشند، زیرا چنین موادی برای سلامتی بسیار خطرناک و حتی سرطانزا هستند. بهتر است این محصولات از مراکز معتبر و مطمئن تهیه شوند.
برای کودکانی که کمغذا هستند، همین خوراکیهای طبیعی میتوانند بخش مهمی از نیازهای غذایی آنها را تأمین کنند. نباید تصور کنیم که غذا فقط همان خوراکیهایی است که پخته میشود و حتماً باید شامل برنج یا خورش باشد. خداوند مواد مغذی را در خوراکیهای بسیار متنوعی قرار داده است.
اگر کودک مثلاً کیوی دوست ندارد، میتوان ویتامین C مورد نیاز او را از پرتقال، لیموترش یا سایر میوههای مشابه تأمین کرد. مهم این است که تنوع غذایی رعایت شود و کودک بتواند از میان گزینههای مختلف، آنچه را دوست دارد انتخاب کند.
تنوع در برنامه غذایی اهمیت بسیار زیادی دارد. مادران بهتر است همیشه یک نوع غذا تهیه نکنند و با استفاده از مواد غذایی متنوع، غذاهایی رنگارنگ و جذاب درست کنند.
برای نمونه، میتوان از سیبزمینی، پیاز، قارچ، کدو و فلفلدلمهای در رنگهای سبز، زرد، نارنجی و قرمز استفاده کرد تا ظاهر غذا نیز اشتهای کودک را تحریک کند.
عطر، رنگ و طعم طبیعی غذا نیز نقش مهمی در افزایش اشتها دارد. گاهی فقط بوی یک غذای خوشعطر یا ظاهر زیبای آن باعث میشود کودک یا حتی بزرگسال، میل بیشتری به غذا پیدا کند.
به همین دلیل، سفرهآرایی نیز یک هنر ارزشمند است. اگر سفره با سلیقه و زیبایی چیده شود، خودِ دیدن غذا میتواند اشتها را افزایش دهد.
همه ما تجربه کردهایم که هنگام تماشای فیلم یا سریال، وقتی شخصی نیمرو، چای یا قهوه میخورد، ناگهان خودمان نیز هوس همان خوراکی را میکنیم. این همان اثر تلقین و تحریک ذهن از طریق تصویر است.
بنابراین، اگر کودک بیمیل است، نباید به زور به او غذا داد؛ اما در عین حال نباید بیمیلی او را همیشگی و قطعی دانست. ممکن است با دیدن یک غذای خوشرنگ، خوشبو یا متنوع، اشتهای او ناگهان باز شود.
حتی بزرگسالان نیز گاهی همین وضعیت را تجربه میکنند. ممکن است فردی بگوید اشتها ندارم، اما وقتی کنار خانواده سر سفره مینشیند و غذای آماده را میبیند، ناگهان میل به غذا پیدا کند.
در نتیجه، والدین باید از تنبلی در تهیه غذاهای متنوع پرهیز کنند و با ایجاد تنوع، زیبایی و جذابیت در خوراک، زمینه تأمین بهتر نیازهای غذایی فرزندان خود را فراهم سازند.
کسی که نتواند بدن خود را مدیریت کند، معمولاً در مدیریت افکار و احساسات نیز با دشواری بیشتری روبهرو خواهد شد. کنترل خواب، تغذیه، ورزش و سایر عادتهای جسمی، زمینه را برای کنترل بهتر ذهن و هیجانات فراهم میکند.
اهمیت لقمه حلال
از نگاه آموزههای دینی، غذای حلال و پاک، نقش مهمی در سلامت روح و اخلاق انسان دارد. انسان باید تلاش کند درآمد و خوراک خانوادهاش از راه حلال باشد و نسبت به حقوق مالی شرعی خود، مانند خمس، بیتفاوت نباشد.
لقمه حلال، زمینه آرامش، رشد معنوی و سلامت اخلاقی را فراهم میکند و در مقابل، لقمه حرام میتواند آثار منفی بر رفتار، اخلاق و شخصیت انسان بر جای بگذارد.
جمعبندی
سلامت جسم و روان، مجموعهای از عوامل مختلف را در بر میگیرد؛ از جمله تحرک کافی، تغذیه متنوع و سالم، ورزش منظم، مدیریت صحیح بدن، استفاده از روشهای انگیزشی برای ایجاد عادتهای خوب، رعایت اعتدال در خوردن، پرهیز از تنبلی و توجه به حلال بودن روزی.
هرچه انسان در این زمینهها منظمتر و آگاهتر عمل کند، زمینه رشد جسمی، روحی و حتی معنوی او نیز بیشتر فراهم خواهد شد.
یکی از نکات مهم در تغذیه، عقلانیت در غذا خوردن است. انسان عاقل نباید اسیر ذائقه و هوس غذایی خود باشد. گاهی فردی در سنین بزرگسالی، با وجود آنکه پزشک غذایی یا دارویی را برای او تجویز کرده است، از مصرف آن خودداری میکند و میگوید: «از طعمش خوشم نمیآید.» این رفتار، شایسته یک انسان بالغ نیست.
گاهی لازم است دارویی مانند روغن کرچک یا یک شربت گیاهی مصرف شود. ممکن است طعم آن مطلوب نباشد، اما وقتی برای سلامتی لازم است، باید با عقل تصمیم گرفت، نه صرفاً با ذائقه. انسان باید یاد بگیرد هر آنچه برای بدنش مفید است، هرچند خوشطعم نباشد، بدون بهانه مصرف کند.
بسیاری از گیاهان دارویی و خوراکیهای ارزشمند، طعم تلخی دارند؛ اما خواص درمانی فراوانی نیز دارند. فرد عاقل، به جای آنکه اسیر مزه غذا باشد، به فایده آن توجه میکند. اگر دارو یا عصارهای برای درمان لازم است، بهتر است آن را یکباره مصرف کند و کار را به پایان برساند، نه اینکه مدام به تلخی آن فکر کند و از خوردنش طفره برود.
نمونه دیگر، سیرابی و شیردان است که از نظر ارزش غذایی و سلامت دستگاه گوارش بسیار مفید هستند. بسیاری از افراد حاضرند برای خرید مکملهای گرانقیمت هزینه کنند، اما از خوردن چنین غذاهای مفیدی به دلیل ظاهر یا طعم آنها خودداری میکنند. در حالی که میتوان با استفاده از ادویهها و روشهای مناسب پخت، مصرف این غذاها را آسانتر و دلپذیرتر کرد.
در مورد کودکان نیز اگر غذایی را دوست ندارند، میتوان همان ماده غذایی را به شکل دیگری برایشان تهیه کرد تا راحتتر آن را بپذیرند.
اهمیت ورزش در بزرگسالان
ورزش برای بزرگسالان اهمیت بسیار زیادی دارد. همانگونه که برای جوانان لازم است، برای افراد میانسال و سالمند حتی ضروریتر است. تحرک بدنی یکی از مهمترین عوامل حفظ سلامت جسم و روان به شمار میرود.
بخش زیادی از بیماریها مانند سکتههای قلبی، دیابت، اضافهوزن، دردهای عضلانی، مشکلات مفصلی، بسیاری از سرطانها و حتی برخی بیماریهای روانی، با کمتحرکی ارتباط دارند. ورزش یا از بروز این بیماریها پیشگیری میکند یا روند درمان آنها را آسانتر میسازد.
بسیاری از افراد تصور میکنند برای ورزش حتماً باید هزینه زیادی پرداخت کنند یا به باشگاه بروند، در حالی که این تصور درست نیست. انسان میتواند در خانه، پارک، محل کار یا حتی هنگام انجام کارهای روزمره نیز فعالیت بدنی داشته باشد.
استفاده از تلقین برای ایجاد انگیزه ورزش
گاهی انسان برای ورزش کردن انگیزه کافی ندارد. در چنین شرایطی میتوان از روشهای مختلف برای ایجاد انگیزه استفاده کرد.
پوشیدن لباس ورزشی، کفش مناسب، حضور در باشگاه، ورزش کردن همراه دوستان یا قرار گرفتن در فضای ورزشی، همگی میتوانند فرد را به فعالیت بیشتر تشویق کنند.
حتی موسیقیهای مناسب و پرانرژی نیز میتوانند در افزایش انگیزه ورزش مؤثر باشند؛ به همین دلیل در بسیاری از باشگاهها از موسیقیهای متناسب با فعالیت ورزشی استفاده میشود.
اگر امکان رفتن به باشگاه وجود ندارد، میتوان وسایل سادهای مانند کش ورزشی، دمبل سبک یا توپ نرم را در خانه قرار داد تا هر زمان فرصت کوتاهی پیش آمد، چند دقیقه ورزش انجام شود.
ورزش در خانه
هنگام تماشای تلویزیون نیز میتوان ورزش کرد. برای مثال:
چند بار عضلات دست و پا را منقبض و رها کرد.
با کش ورزشی تمرین انجام داد.
دمبل سبک را چند مرتبه بالا و پایین برد.
پاها را در حالت نشسته یا خوابیده بالا آورد و پایین برد.
حرکات ساده تقویت عضلات ران، زانو و شکم را انجام داد.
همین فعالیتهای کوتاه، اگر هر روز تکرار شوند، تأثیر بسیار خوبی بر سلامت بدن خواهند داشت.
بسیاری از دردهای زانو، کمر و مفاصل، ناشی از ضعف عضلات هستند و با تمرینهای ساده تا حد زیادی بهبود پیدا میکنند.
کمتحرکی در زندگی امروز
امروزه بسیاری از کارهایی که در گذشته با فعالیت بدنی انجام میشد، به کمک وسایل مختلف انجام میشود. ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی، تختخواب، آسانسور و سایر امکانات، اگرچه زندگی را راحتتر کردهاند، اما میزان تحرک انسان را به شدت کاهش دادهاند.
به همین دلیل، بیماریهایی که پیشتر بیشتر در سنین بالا دیده میشد، امروز در جوانان و حتی نوجوانان نیز مشاهده میشود.
حتی زنان باردار نیز، در صورت نداشتن منع پزشکی، باید فعالیت بدنی مناسب داشته باشند؛ زیرا ورزش به سلامت مادر و آمادگی بدن برای زایمان کمک میکند.
ورزش چشم
ورزش تنها مخصوص عضلات دست و پا نیست. چشم نیز عضلاتی دارد که میتوان آنها را تقویت کرد.
برخی افراد سالها با انجام تمرینهای ساده چشم، قدرت بینایی خود را حفظ کردهاند. برای مثال، با قرار دادن کف دست روی چشمها، تغییر نقطه تمرکز یا انجام تمرینهای مخصوص عضلات چشم، میتوان به حفظ سلامت آن کمک کرد.
مدیریت بدن و مدیریت ذهن
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 35
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
صبح میرود بیرون و شبها پولی به خانه میآورد؛ مثلاً چیزی میخرد و با خودش میآورد. اما من پدر را اینگونه نمیفهمم. پدر یعنی بچه را در آغوش بگیرد، بچه روی پای پدر بخوابد، روی سینهٔ پدر بخوابد، پدر لقمه در دهان بچه بگذارد. اینها ضعف نیست.
پدر باید کسی باشد که بتواند بچه را به دستشویی ببرد، او را حمام ببرد و با او وقت بگذراند. یکی از لذتهای کودکی همین است که بچه بگوید: «امروز نوبت من است که با بابا بروم حمام.» چقدر صفا دارد؛ با هم آببازی میکنند، شوخی میکنند و سر به سر هم میگذارند.
اما پدری که بیحال، بیرمق و بیاحساس باشد، در حقیقت گرفتار تنبلی است. چنین پدری نمیتواند بر نفس خودش غلبه کند و در نتیجه، بسیاری از خیراتی که هم کودک به آنها نیاز دارد و هم خودِ پدر، از بین میرود.
ببینید، محبت کردن اینطور نیست که بگوییم: «من آدم بینیازی هستم، اما چون دیگران نیاز دارند، به آنها محبت میکنم.» نه؛ اصلاً اینگونه نیست. خودِ محبت کردن، بغل کردن، بوسیدن، نوازش کردن، هدیه دادن، حرفهای زیبا زدن و مهربانی کردن، پیش از هر کس، خودِ انسان را میسازد. اولین کسی که از مهربانی سود میبرد، خودِ ما هستیم. ما به این خروجیِ رحمانی نیاز داریم.
یادتان هست قبلاً یک قاعده گفتیم؟ گفتیم هرچه ایمان انسان بیشتر شود، عشق او به همسرش نیز بیشتر میشود. حالا سؤال این است که چرا؟
ممکن است کسی بپرسد: «عشق به همسر که یک امر طبیعی میان زن و شوهر است؛ چه ارتباطی با ایمان و عشق به خدا دارد؟»
پاسخ این است که ایمان یعنی شباهت پیدا کردن به خداوند. ایمان فقط این نیست که کسی بیشتر نماز بخواند، حجابش بهتر باشد، بیشتر به حج یا کربلا برود. اینها نشانهاند، اما حقیقت ایمان چیز دیگری است.
ایمانِ بیشتر یعنی انسان شبیهتر به خدا شود.
گفتیم مهمترین اسم خدا، بعد از «الله»، «رحمان» است. بنابراین محال است کسی بخواهد به خدا نزدیک شود، اما مهربانتر نشود.
آیا تا به حال یک مؤمن واقعی دیدهاید که خشن، بداخلاق، زمخت و تندخو باشد؟ اگر چنین باشد، معلوم است که هنوز ایمانش کامل نشده است؛ حتی اگر سی بار حج رفته باشد، بارها کربلا رفته باشد یا خانوادهاش همه اهل علم و روحانیت باشند. اینها معیار نیست.
معیار این است که انسان چقدر رنگ و بوی الهی گرفته است.
شما اگر شش ماه کلاس زبان بروید، باید زبان یاد گرفته باشید. اگر خیاطی یا رانندگی بروید، باید آن مهارت را کسب کرده باشید. نمیشود کسی پنجاه سال نماز بخواند، اما هیچ شباهتی به خدا پیدا نکند.
کسی که سالها عبادت کرده است، باید در صفات الهی شبیهتر شده باشد؛ در رحمانیت، رحیمیت، ستّار بودن، غفور بودن، اهل عفو بودن، مهربانی، شادی و بسیاری از صفات دیگر.
رحمانیت یعنی انسان همهٔ مردم را دوست داشته باشد و کینهای از کسی در دل نداشته باشد.
رحیمیت یعنی نسبت به مؤمنان و انسانهای شایسته، محبت و احترام بیشتری نشان دهد.
کسی که شاد نیست، مؤمن کاملی هم نیست. انسانی که همیشه دلگرفته، غمگین، بداخلاق و افسرده است و از جلوههای زیبای دنیا لذت نمیبرد، هنوز فاصلهٔ زیادی با ایمان حقیقی دارد.
زیرا محال است کسی به خدا نزدیک شود، اما شادیِ درونی نداشته باشد.
بارها گفتهایم که نشاط مؤمن، نشاطی دائمی است.
بنابراین، وقتی فرزند من به محبت نیاز دارد و من به او محبت میکنم، در حقیقت خداوند نیازمندان را در مسیر زندگی من قرار داده است تا با رسیدگی به آنها، شبیه خودش شوم.
یک مادر، در محبت به فرزندانش، اسم «رحمان» را در وجود خود متجلی میکند.
یک زن، با محبت به همسرش، و یک مرد، با محبت به همسر و فرزندانش، به صفت رحمانیت نزدیکتر میشوند.
همینطور انسانی که به مادرزن یا پدرزن سالمند، مادرشوهر یا پدرشوهر ناتوان، خواهر، برادر، باجناق، جاری، همسایه و دیگران کمک میکند، هرچه خروجیِ رحمانی بیشتری داشته باشد، شباهتش به خدا بیشتر میشود.
این همان ساختن آخرت و ابدیت است.
در عین حال، چنین انسانی از همین دنیا نیز لذت بیشتری میبرد؛ هم دنیا را آباد میکند و هم آخرتش را میسازد.
پس این رابطه، یکطرفه نیست.
وقتی انسان بر نفس خود غلبه میکند، بخشی از شیطانیت، آتش جهنم و صفات ناپسند را از وجود خود بیرون میریزد و به جای آن، صفات بهشتی را در خود جای میدهد.
قرآن میفرماید که آتش جهنم، هیزمش خودِ مردم هستند؛ یعنی حسادت، بدبینی، بداخلاقی، زودرنجی، عصبانیت، بیمحبتی و مانند اینها، خودشان جنس آتشاند.
پس وقتی به کسی محبت میکنم، در حقیقت بخشی از آتش جهنم را در وجود خود خاموش میکنم و از همسنخی با جهنم فاصله میگیرم.
در مقابل، به بهشت و صفات بهشتی نزدیکتر میشوم.
قرآن دربارهٔ بهشتیان میفرماید که در آنجا سخن بیهوده و زشت وجود ندارد و گفتارشان سراسر سلام، آرامش و امنیت است.
پس اگر انسان فحش ندهد، تحقیر نکند، متلک نزند، نیش و کنایه نزند و دیگران را سرزنش نکند، در حقیقت در همین دنیا بوی بهشت میدهد.
هر صفت بهشتی که در خود ایجاد کنیم، شباهتمان به بهشت بیشتر میشود و هر صفت جهنمی را کنار بگذاریم، از جهنم فاصله میگیریم.
حالا بعضی پدر و مادرها یا همسرها، وقتی میبینند طرف مقابلشان در مسیر اصلاح قرار گرفته، از این تغییر خوششان نمیآید.
گاهی پدر و مادری هستند که فرزندشان اهل فساد، گناه یا رفتارهای نادرست است و از این وضعیت ناراحت نمیشوند. یا زنی، شوهرش را با همان اخلاق و رفتار ناپسند میپسندد. یا مردی، همسرش را با همان سبک زندگی گذشته دوست دارد؛ اما وقتی میبیند تغییر کرده، شروع به اعتراض میکند.
میگوید: «تو چرا اینطور شدی؟»
معنای این حرف چیست؟ یعنی: «تو دیگر همسنخ من نیستی. دیگر مثل گذشته با من نمینشینی ماهواره ببینی، در مجالس حرام شرکت نمیکنی، رابطهات با نامحرم تغییر کرده و اهل رعایت شدهای.»
گاهی هم به او میگویند: «اُمل شدهای!»
یادم هست یکی از هنرپیشههای مشهور اروپا که خوانندهٔ معروفی هم بود، در یکی از دورهها شاگرد من شد. بعدها توبه کرد و مسیر زندگیاش کاملاً تغییر کرد.
من او را از قبل میشناختم، اما وقتی سر کلاس میآمد، زنی بسیار باوقار، متین و محکم بود؛ همیشه لباس ساده میپوشید و حجاب خوبی داشت.
بعد از چندین جلسه، از مسئول برگزاری کلاس دربارهٔ او پرسیدم. گفت: «میدانی این خانم چه کسی بوده؟ یکی از خوانندهها و چهرههای مشهور اروپا.»
پس از مسلمان شدن و انتخاب حجاب، اولین اتفاقی که برایش افتاد این بود که همسرش، که کارگردان سینما بود، او را طلاق داد.
چرا؟
چون دیگر همسنخ او نبود.
او به سمت بهشت حرکت کرده بود، اما همسرش هنوز دلبستهٔ همان زندگی قبلی بود.
جهنمیها، جهنمیها را دوست دارند و بهشتیها، بهشتیها را.
به همین دلیل، انسان از نوع دوستان، انتخابها، ارتباطات، رفتارها و حتی سبک زندگیاش شناخته میشود.
بارها گفتهایم که انسان را از چهار چیز میتوان شناخت: انتخابها، ارتباطات، رفتارها و افکارش.
از همینها معلوم میشود که انسان بوی بهشت میدهد یا بوی جهنم.
بنابراین، وقتی با تلقین و تمرین، صفات ناپسند را از خود دور میکنیم، در حقیقت از چیزهایی دل میکنیم که زمانی از آنها لذت میبردیم و با آنها انس داشتیم.
این کار آسان نیست.
مثل بیماری است که باید غدهای را از بدنش خارج کنند. آن غده جزئی از بدن او شده، اما سالم نیست. بیرون آوردنش درد دارد، ولی چارهای هم جز جراحی نیست.
صفات جهنمی نیز همینگونهاند.
وقتی به خود تلقین میکنیم که فلان کار را انجام ندهیم، فلان حرف را نزنیم، فلان صحنه را نبینیم، صدایمان را بلند نکنیم، عصبانی نشویم، قهر نکنیم، غر نزنیم و نق نزنیم، این کار ابتدا سخت است.
اما همین سختی، نشانهٔ آن است که بخشی از جهنم در حال جدا شدن از وجود ماست.
این درد، دردِ درمان است.
همانطور که بیرون آوردن یک غده با درد همراه است، بیرون آوردن صفات ناپسند نیز درد دارد.
این صفات، حقیقت وجود ما نیستند؛ مهمان وجود ما هستند. آفتاند، نه اصلِ وجود انسان.
پس باید آنها را تحمل کرد تا از وجودمان خارج شوند.
راه این کار، استمرار در تلقین و تمرین است.
هر بار که انسان بر نفس خود غلبه میکند، بخشی از جهنم را کنار میزند و جای آن را صفات بهشتی پر میکند.
مثل سنگی که اگر ضربههای تیشه را تحمل نکند، هرگز به یک مجسمهٔ ارزشمند تبدیل نمیشود.
سنگ، در ابتدا ارزشی ندارد؛ اما هنرمند آن را بارها میتراشد، ضربه میزند و شکل میدهد تا در نهایت به اثری گرانبها تبدیل شود.
ما نیز باید اجازه دهیم خداوند، همسر، فرزندان، اطرافیان، جامعه و سختیهای زندگی ما را بتراشند.
این سختیها برای نابودی ما نیست؛ برای ساخته شدن ماست.
خداوند، از طریق همین دشواریها، ما را شبیه خودش میکند.
کسی که این حقیقت را نمیداند، در برابر مشکلات فریاد میزند و میگوید: «خدایا، چرا یکی فقیر است؟ چرا یکی بیمار است؟ چرا این همه سختی وجود دارد؟»
در حالی که بسیاری از همین بلاها، ابزار رشد انسان هستند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«چه بسیار بلاهایی که مردم دلشان برای صاحب آن میسوزد، در حالی که همان بلا، داروی اوست.»
بنابراین، باید به تربیت الهی اعتماد کرد.
ما هیچگاه نسبت به خودمان یا دیگران، مهربانتر از خدا نیستیم.
اصلاً تمام محبتی که در دل ماست، از خداست.
او دریای محبت است.
پس هرگز نباید گمان کنیم خداوند نسبت به بندگانش بیرحم است؛ چنین تصوری، تنها یک توهم است.
در روایت آمده است که در شبهایی مانند نیمهٔ شعبان، شبهای قدر و شب عرفه، بسیاری از گناهان انسان بخشیده میشود.
اما دو گروه هستند که آمرزیده نمیشوند:
نخست، کسانی که برای خدا شریک قائل میشوند.
و دوم، کسانی که در دل خود کینه و دشمنی نسبت به دیگران دارند.
خداوند میفرماید: کسی که حاضر نیست دیگران را ببخشد، چگونه انتظار دارد من او را ببخشم؟
اگر انسان حتی حاضر نباشد از خطای دیگران بگذرد، توقع بخشش الهی، توقع درستی نیست.
قرآن نیز میفرماید:
«عفو کنید و چشم بپوشید؛ آیا دوست ندارید خدا نیز شما را بیامرزد؟»
پس کینه را رها کنید.
اگر هنگام دیدن کسی، هنوز دل انسان پر از آتش و ناراحتی باشد، نباید انتظار داشته باشد که به مقام اهل بهشت برسد.
زیرا خداوند، دلِ کینهتوز را دوست ندارد.
حالا اگر بخواهم بر این کینه غلبه کنم، باید به خودم تلقین کنم. گاهی هنوز عشق در کار نیست، اما عقل به انسان میگوید که اگر این کینه در دل بماند، اگر عصبی، بداخلاق، زودرنج و غمگین باشم، در حقیقت همسنخ جهنم شدهام. پس باید این صفات را از وجود خود برطرف کنم و برای ساختن خودم تلاش کنم.
خودسازی یعنی یقهٔ خودت را بگیری و خودت را بتراشی؛ یا خودت این کار را انجام بدهی، یا از یک مربی کمک بگیری. به هر حال، این تراش خوردن باید اتفاق بیفتد.
گاهی انسان عاشق میشود و عشق، یکباره او را دگرگون میکند. همانطور که آن خانمی که عاشق خدا شد، عاشق دین شد، شهرت، ثروت، آسایش و حتی زندگی گذشتهاش را رها کرد. شوهرش او را طلاق داد، درآمدش را از دست داد و تمام پولش که از خوانندگی به دست میآمد قطع شد. مدتی در فقر زندگی کرد و اطرافیانش مدام وسوسهاش میکردند که فقط یک ترانه بخواند تا دوباره پول فراوانی به دست بیاورد، اما حاضر نشد.
دوستانش میگفتند گاهی به خاطر تنگدستی، روزهای زیادی را روزه میگرفت. امروز هم در کشورهای مختلف، بهویژه در اروپا، افرادی را میبینیم که تنها به خاطر اعتقادشان، فقر و سختی را تحمل میکنند؛ حتی برای تهیهٔ لباس یا غذای روزانه دچار مشکل هستند.
عشق، انسان را اینگونه میسازد. وقتی انسان عاشق خدا، اهلبیت علیهمالسلام و آخرت میشود، بسیاری از ضعفها، تنبلیها، بیحوصلگیها و بداخلاقیها از بین میرود. کارهایی که قبلاً برایش سخت بود، آسان میشود.
اما همیشه عشق در آغاز راه وجود ندارد. گاهی فقط عقل به انسان میگوید که این راه درست است. انسان میفهمد اگر کینه، عصبانیت، زودرنجی و غمگینی را در خود نگه دارد، در مسیر جهنم قرار میگیرد. پس باید با تمرین و تلقین، این صفات را کنار بگذارد.
وقتی به زیارت خانهٔ خدا، کربلا یا حرم امام رضا علیهالسلام میرویم و از خدا طلب آمرزش میکنیم، خداوند ابتدا از ما میخواهد دل خود را پاک کنیم.
اولین کسی که باید ببخشیم، خودمان هستیم.
نباید اجازه دهیم شیطان مدام به ما بگوید: «تو آدم بدی هستی، گذشتهات خراب بوده، سالها گناه کردهای و دیگر قابل بخشش نیستی.»
اگر انسان خودش را نبخشد، در حقیقت به رحمت خدا اعتماد ندارد.
باید با اطمینان بگوید: «خدایا، اگر گناه من بزرگ است، عفو تو از گناه من بزرگتر است.»
وقتی انسان به مغفرت خدا یقین پیدا کرد، نوبت به بخشیدن دیگران میرسد.
هرکس هر بدیای در حق ما کرده است، باید او را ببخشیم؛ زیرا همان انسان، هرچند گناه کرده، اما وسیلهای شده است تا ما رشد کنیم، صبر یاد بگیریم، اهل عفو شویم و به خدا نزدیکتر گردیم.
در حقیقت، خداوند از طریق بندگانش به ما فرصت رشد میدهد. حتی شیطان نیز از این جهت نعمتی الهی است؛ زیرا با وسوسههایش میزان عشق و وفاداری ما را آشکار میکند. اگر در برابر او مقاومت کنیم، به خدا نزدیکتر میشویم و اگر تسلیم شویم، خدا را به خواستههای نفسانی خود فروختهایم.
امام سجاد علیهالسلام دعای بسیار زیبایی دارند. عرض میکنند:
«خدایا! من به جانم، به پدر و مادرم، به خانوادهام، به مالم و به همهٔ نعمتهایی که به من دادهای نیاز دارم؛ اما اگر تو همهٔ آنها را از من بخواهی، با اینکه به آنها احتیاج دارم، همه را در راه تو میبخشم.»
سپس عرضه میدارند:
«خدایا! تو که به گناهان من نیازی نداری؛ پس آنها را ببخش. من با اینکه به داشتههایم نیاز داشتم، حاضر شدم آنها را در راه تو بدهم؛ تو نیز که بینیازی، از گناهان من درگذر.»
خداوند هرگز در بخشش از بندهاش عقب نمیماند. اگر بنده اهل گذشت باشد، خداوند به طریق اولی اهل گذشت است.
پس اگر میخواهیم مشمول رحمت و مغفرت الهی شویم، باید دو کار انجام دهیم: نخست، خودمان را ببخشیم و گذشتهٔ خود را به رحمت خدا بسپاریم؛ دوم، دیگران را ببخشیم و کینه را از دل بیرون کنیم.
هرچه دل انسان پاکتر، مهربانتر و بخشندهتر باشد، شباهتش به خداوند بیشتر میشود و به بهشت نزدیکتر خواهد شد. این همان مسیری است که انسان را از جهنمِ صفات ناپسند جدا میکند و به سوی رحمت الهی میرساند.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 36
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
ما هستیم و شهدا. شهدا میتوانند در دنیا و آخرت، کمکهای فراوانی به ما بکنند. آنها روحهای بسیار بزرگ و برجستهای هستند که توانایی کمک کردن به انسان را دارند. اگر کسی با وجود این همه سرمایه و نیروهای معنوی، باز هم ناامید، سست و بیانگیزه باشد و غمگین و مضطرب زندگی کند، در حقیقت از این ظرفیتها بهره نبرده است.
برای مثال، وقتی به زیارت امام رضا (علیهالسلام) میروید، همیشه یک زیارتنامه را نخوانید. انواع زیارتنامهها و دعاهای مختلف در مفاتیح وارد شده است. ببینید ذائقه و حال معنوی شما با کدامیک سازگارتر است و با کدامیک ارتباط بیشتری برقرار میکنید.
درباره امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) نیز زیارتهای متعددی وجود دارد. اگر دلتان خواست با پدر آسمانی خود سخن بگویید یا دلتنگ شدید، ببینید کدام زیارت بیشتر بر دلتان مینشیند و همان را بخوانید.
صلواتهای مختلف، دعاهای گوناگون و ذکرهای متنوع را تجربه کنید. انسان ثروتمند، کسی است که این سرمایههای معنوی را در اختیار داشته باشد. آنوقت هر زمان دلش گرفت یا احساس نیاز کرد، چون قبلاً از این راهها استفاده کرده است، دلش خودش او را به سمت آنها میکشاند.
مثلاً میگوید: «دلم هوای حرم امام رضا را کرده است.» یا «دلم میخواهد به شاهچراغ بروم؛ اصلاً دوست دارم به شیراز سفر کنم.» یا احساس میکند باید به زیارت حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) مشرف شود.
آدمها با یکدیگر متفاوتاند. ممکن است کسی بگوید: «حسی که با حضرت معصومه دارم، با هیچکس دیگر پیدا نمیکنم.» یا «حسی که با حضرت ابوالفضل (علیهالسلام) دارم، با هیچیک از ائمه ندارم.» حتی ممکن است با خود ائمه چنین احساسی نداشته باشد، اما با حضرت ابوالفضل بتواند این ارتباط را برقرار کند.
دیگری ممکن است بگوید: «حسی که با حضرت علیاصغر دارم، با هیچکس ندارم.» یا «حسی که با حضرت رقیه دارم، با هیچکس دیگر پیدا نمیکنم.»
انسان باید همه این راهها را تجربه کند. اینها سرمایههای عظیمی هستند که خداوند برای ما قرار داده است. از طریق این ارتباطها و انس گرفتن با اولیای الهی، انسان میتواند غذای بخش معنوی و انسانی خود را تأمین کند.
قرائت قرآن نیز همینگونه است. ببینید در کدام زمان، با کدام سوره و به چه شیوهای بیشتر لذت میبرید. اینها ثروتهای معنوی ما هستند و باید آنها را بشناسیم و همیشه در اختیار داشته باشیم.
اگر دو روز است که دلتان گرفته و حال خوبی ندارید، باید از غذاهای نشاطآور استفاده کنید؛ هم غذاهای مادی و هم غذاهای معنوی. همانطور که رنگها، عطرها و خوراکیهای متنوع بر روحیه انسان اثر میگذارند، تنوع در تغذیه معنوی نیز ضروری است.
کسی که فقط یک نوع عطر را میشناسد، دایره انتخاب محدودی دارد. انسان باید عطرهای مختلف، رنگهای گوناگون لباس، میوهها، غذاها و نوشیدنیهای متنوع را بشناسد و از آنها لذت ببرد.
ما معمولاً فقط به نوشیدن یک نوع چای عادت کردهایم؛ در حالی که انواع مختلفی از چای و دمنوش وجود دارد. چای سفید، چای سبز، دمنوش نعناع، زعفران و دهها ترکیب دیگر، هر کدام میتوانند نشاط خاصی به انسان بدهند.
در مسائل معنوی نیز همینطور است. اگر این بخش از وجود خود را تغذیه نکنیم، نباید انتظار قدرت، عزت، سلامت و نشاط داشته باشیم. همانطور که اگر کسی غذا نخورد، جسمش ضعیف میشود، بخش معنوی انسان نیز بدون غذای مناسب دچار ضعف خواهد شد.
همین مسئله درباره سایر ابعاد وجود انسان نیز صادق است. اگر بخش خیال و وهم انسان غذای مناسب دریافت نکند، آسیب میبیند. اگر بخش عقل انسان از مطالعه، استاد، کلاس و آموزش محروم باشد، بهتدریج دچار ضعف و فرسودگی میشود.
امروزه دانشمندان برای پیشگیری از آلزایمر و برخی بیماریهای شناختی، توصیه میکنند که مغز را همواره فعال نگه دارید. یکی از توصیههای عمومی این است که علاوه بر زبان مادری، زبان دیگری نیز بیاموزید. البته مقصود فقط یادگیری زبان نیست؛ مهم این است که مغز دائماً در حال فعالیت باشد.
کسانی که با ریاضیات، منطق، فلسفه یا مطالعات عمیق سر و کار دارند و ذهن خود را به تفکر وادار میکنند، معمولاً دیرتر دچار فرسودگی ذهنی میشوند. کلاس، مطالعه، آموزش و اندیشیدن، غذای بخش عقلانی انسان است.
در بخش معنوی نیز همین قانون برقرار است. اگر انسان از نظر معنوی دچار سوءتغذیه شود، با کوچکترین حادثهای فرو میریزد؛ با یک بیماری، یک طلاق، یک تصادف، یک ورشکستگی، از دست دادن عزیزان یا حتی نداشتن فرزند، احساس میکند همه زندگیاش تمام شده است.
در حالی که نباید ستونهای اصلی شخصیت انسان با این حوادث فرو بریزد. فرض کنید دیوار خانهای خراب شده است؛ آیا با خراب شدن دیوار، ساختمان به پایان رسیده است؟ خیر؛ اگر ستونها سالم باشند، دیوار دوباره ساخته میشود.
مشکل اینجاست که بسیاری از افراد، ستونهای شخصیت خود را نمیسازند. آنها هویت خود را بر پایه امور ناپایدار بنا میکنند؛ بر پایه جسم، احساسات، موقعیت اجتماعی یا روابط. بنابراین، اگر یکی از این بخشها آسیب ببیند، احساس میکنند همه وجودشان نابود شده است.
برای مثال، کسی که تمام هویت خود را در زن یا مرد بودن، ازدواج یا رابطه عاطفی خلاصه کرده است، با یک شکست عشقی یا طلاق، کاملاً فرو میریزد. یا کسی که همه هویت خود را در سلامتی جسم میبیند، با یک بیماری احساس میکند دیگر دلیلی برای زندگی ندارد.
اما اگر ستونهای اصلی شخصیت بر پایه عقل و معنویت ساخته شده باشد، این اتفاقها نمیتواند انسان را از پا درآورد. ممکن است در بخشهای پایینتر زندگی آسیبی ببیند، اما اساس شخصیت او باقی میماند.
حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها)، با وجود آن همه مصیبت، فرمودند: «ما رأیتُ إلا جمیلاً.» این سخن از شخصیتی برمیآید که ستونهای اصلی وجودش بر پایه حقیقت و ایمان بنا شده است.
کسی که با هر مشکل کوچکی احساس پوچی میکند، از زندگی ناامید میشود یا حتی به فکر پایان دادن به زندگی میافتد، در حقیقت بخش اصلی شخصیت خود را نساخته است.
فرض کنید فردی تمام زندگی خود را صرف ورزش کرده باشد و همه هویتش را در توان جسمی خود بداند. اگر بر اثر حادثهای پایش آسیب ببیند و دیگر نتواند ورزش کند، احساس میکند زندگیاش تمام شده است.
اما اگر علاوه بر ورزش، بخش عقلانی و معنوی خود را نیز پرورش داده باشد، حتی اگر امکان ورزش را از دست بدهد، شخصیتش فرو نمیریزد؛ زیرا ستونهای محکمتری برای زندگی دارد.
همین مسئله درباره هنر نیز صادق است. هنر مربوط به قوه خیال است. اگر هنرمندی تنها بر این بخش تکیه کرده باشد و به هر دلیلی دیگر نتواند فعالیت هنری انجام دهد، دچار بحران خواهد شد. اما اگر ابعاد بالاتر شخصیت خود را نیز ساخته باشد، هیچگاه با از دست دادن یک توانایی، تمام وجودش فرو نمیریزد.
بنابراین، هرچه بخش عقلانی و فوقعقلانی وجود خود را بیشتر تغذیه کنیم، آسیبهای بخشهای پایینتر تأثیر کمتری بر ما خواهند گذاشت.
وقتی نزد مشاور میروید، او در حقیقت میخواهد همین نکته را به شما یادآوری کند. فرض کنید کسی دچار سوءتغذیه، کمبود آهن، کمبود کلسیم یا کمخونی شده باشد. آیا با یک وعده غذا یا یک آمپول، مشکل او برای همیشه برطرف میشود؟ قطعاً نه؛ زیرا مسئله فقط گرسنگی نیست، بلکه سوءتغذیه است. چنین فردی باید رژیم غذایی خود را اصلاح کند و مدتی بهطور مستمر غذای مناسب بخورد تا بدنش به حالت طبیعی بازگردد.
در مسائل روحی و معنوی نیز همینگونه است. اگر کسی بگوید: «حوصله کتاب خواندن، گوش دادن به سخنرانی، شرکت در کلاس یا مطالعه را ندارم»، در واقع مانند کسی است که بگوید: «حوصله غذا خوردن ندارم.» با این وضعیت، نمیتوان انتظار رشد و سلامت داشت.
همانطور که انسان برای باسواد شدن باید سالها درس بخواند، تمرین کند و از استاد بیاموزد، برای رشد شخصیت نیز باید بهتدریج و پیوسته تلاش کند. هیچکس یکشبه عالم یا فرهیخته نمیشود.
بخش معنوی نیز نیازمند تغذیه است. شاید امروز از نماز، قرآن یا زیارت لذت نبرید، اما نباید آنها را رها کنید. همانگونه که کودک در آغاز بسیاری از غذاها را دوست ندارد، اما با تکرار و عادت، به آنها علاقهمند میشود، ارتباط با خدا نیز به مرور زمان شکل میگیرد.
رفاقت و محبت نیز همینگونه است. هیچکس در اولین دیدار عاشق نمیشود. رفتوآمد، انس گرفتن و ارتباط مداوم است که محبت را به وجود میآورد. ارتباط با خداوند، اهلبیت (علیهمالسلام)، دعا، قرآن و زیارت نیز چنین است؛ هرچه این ارتباط بیشتر شود، انس و محبت نیز عمیقتر خواهد شد.
اگر به زیارت امامزاده یا حرم یکی از معصومان میروید و احساس خاصی ندارید، ناامید نشوید. گاهی فقط در آن فضا حضور داشته باشید، بنشینید، استراحت کنید و اجازه دهید آرامآرام قلبتان با آن محیط مأنوس شود. قلب انسان مانند موتوری است که اگر مدتی خاموش بماند، گاهی برای روشن شدن به هل دادن نیاز دارد؛ اما وقتی روشن شد، خودش به حرکت ادامه میدهد.
تنوع در برنامههای معنوی نیز اهمیت فراوانی دارد. همیشه یک دعا، یک ذکر یا یک عبادت را تکرار نکنید. همانطور که انسان اگر هر روز فقط یک نوع غذا بخورد، پس از مدتی دلزده میشود، در مسائل معنوی نیز تنوع لازم است.
گاهی قرآن بخوانید، گاهی دعا، زمانی زیارت، زمانی ذکر، زمانی تفکر، زمانی مناجات و زمانی مطالعه. هرکدام در جای خود غذای روح هستند و باید متناسب با حال انسان انتخاب شوند.
در مسائل تربیتی نیز همین اصل وجود دارد. مادری که فرزندش اشتها ندارد، او را به زور وادار به غذا خوردن نمیکند، بلکه غذاهای متنوع، خوشرنگ و خوشطعم در دسترس او قرار میدهد تا کمکم اشتهایش باز شود.
در مسائل معنوی نیز اگر کسی اشتیاقی ندارد، باید از راههای غیرمستقیم او را با این فضا آشنا کرد؛ مثلاً در خودرو یا خانه، سخنرانی یا تلاوت قرآن پخش شود تا کمکم با آن مأنوس گردد.
گاهی افراد میگویند: «کتاب یا سخنرانیای که برای ما معرفی کردهاید، ارتباط مستقیمی با مشکل ما ندارد.» در حالی که اتفاقاً همان مطالبی که به ظاهر بیارتباط هستند، زمینه رشد و آمادگی روح را فراهم میکنند و پس از آن، انسان آمادگی پذیرش مسائل اصلی را پیدا میکند.
در پایان باید دوباره تأکید کرد که همانطور که جسم انسان به غذای مناسب نیاز دارد، روح، عقل و معنویت نیز به تغذیه مستمر نیازمندند. اگر این بخشها را رها کنیم، دچار ضعف، ناامیدی، اضطراب و آشفتگی خواهیم شد.
همانگونه که پزشک برای درمان خستگی، بیحوصلگی یا پرخاشگری، ابتدا وضعیت جسم، آزمایش خون، تیروئید و کمبود ویتامینها را بررسی میکند، در مسائل روحی نیز باید به تغذیه معنوی توجه داشت. بسیاری از مشکلات انسان، نتیجه سوءتغذیه روح است؛ و درمان آن، استمرار در عبادت، مطالعه، تفکر، دعا، انس با قرآن و ارتباط با اولیای الهی است.
تنبلی و بیحوصلگی قسمت 37
برای مشاهده صوت بالا بصورت متن کلیک کنید
ما شهدا را داریم؛ شخصیتهایی بزرگ و ارواحی والا که میتوانند در دنیا و آخرت، کمکهای فراوانی به ما کنند. اگر کسی با وجود این همه ظرفیت و نیروی معنوی، باز هم ناامید، بیانگیزه، سست و افسرده زندگی کند، در حقیقت از این سرمایهها بهره نبرده است.
برای مثال، وقتی به زیارت امام رضا (علیهالسلام) میروید، همیشه یک زیارتنامه را نخوانید. زیارتنامهها و دعاهای متنوعی در مفاتیحالجنان وارد شده است. ببینید ذائقه روحی شما با کدامیک بیشتر سازگار است و با کدامیک ارتباط عمیقتری برقرار میکنید.
برای زیارت امام زمان (عجلالله تعالی فرجهالشریف) نیز زیارتهای متعددی نقل شده است. اگر دلتان خواست با پدر آسمانی خود درد دل کنید و دلتنگیتان را با ایشان در میان بگذارید، ببینید کدام زیارت بیشتر دل شما را میبرد و همان را بخوانید.
همینطور صلواتها، دعاها و ذکرهای گوناگون را تجربه کنید. انسان باید اینها را بشناسد و با آنها مأنوس شود. کسی که از این سرمایهها بهرهمند است، مانند فردی ثروتمند است که هر زمان احساس نیاز کند، میداند از کدام سرمایه استفاده کند.
گاهی انسان احساس میکند دلش هوای حرم امام رضا (علیهالسلام) را کرده است. گاهی دلش میخواهد به شاهچراغ برود و حتی تصمیم میگیرد سفری به شیراز داشته باشد. گاهی هم احساس میکند باید به زیارت حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) مشرف شود.
آدمها با یکدیگر تفاوت دارند. ممکن است کسی بگوید: «احساسی که با حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) دارم، با هیچکس دیگر پیدا نمیکنم.» دیگری بگوید: «رابطهای که با حضرت ابوالفضل العباس (علیهالسلام) دارم، با هیچیک از ائمه (علیهمالسلام) هم تجربه نکردهام.» فرد دیگری ممکن است بگوید: «حسی که با حضرت علیاصغر (علیهالسلام) دارم، با هیچ شخصیت دیگری ندارم.» یا بگوید: «ارتباط قلبی من با حضرت رقیه (سلاماللهعلیها) با هیچکس قابل مقایسه نیست.»
انسان باید همه این راهها را تجربه کند. اینها سرمایههای عظیمی هستند که خداوند برای رشد و تعالی ما قرار داده است. با این ارتباطها، تلقینهای صحیح و انس گرفتن با اولیای الهی، انسان میتواند غذای معنوی و نیروی روحی مورد نیاز خود را تأمین کند.
قرائت قرآن را تجربه کنید. ببینید در کدام آیات بیشتر لذت میبرید، چگونه با قرآن ارتباط برقرار میکنید و در چه زمانهایی انس بیشتری با آن پیدا میکنید. اینها سرمایههای معنوی ما هستند و باید همیشه آنها را در اختیار داشته باشیم.
اگر دو روز است که دلتان گرفته یا حال روحی خوبی ندارید، باید از غذاهای نشاطآور استفاده کنید؛ هم غذاهای مادی و هم غذاهای معنوی. اینها مانند رنگها و عطرها هستند. همانگونه که کسی که عطرهای مختلف را نمیشناسد، از بخشی از لذتهای زندگی محروم است، انسان نیز باید عطرها، رنگها، لباسها، میوهها، غذاها و نوشیدنیهای متنوع را بشناسد.
ما معمولاً به نوشیدن یک نوع چای عادت کردهایم؛ در حالی که انواع مختلفی از چای و دمنوش وجود دارد. چای سفید، چای سبز، چای زعفرانی، چای نعناع و دهها دمنوش دیگر، هر کدام میتوانند نشاط و طراوت خاصی به انسان ببخشند. باید آنها را تجربه کرد و از آنها لذت برد.
در مسائل معنوی نیز همینگونه است. اگر این بخش از وجود انسان تغذیه نشود، نباید انتظار قدرت، عزت، آرامش و نشاط داشته باشد. همانطور که اگر کسی به جسم خود غذا نرساند، ضعیف و بیمار میشود، هر یک از ابعاد وجود انسان نیز غذای مخصوص خود را نیاز دارد.
اگر بخش جسمانی انسان غذا نخورد، آسیب میبیند. اگر بخش خیال و وهم تغذیه نشود، آن هم آسیب میبیند. اگر بخش عقل، از مطالعه، استاد، کلاس و آموزش محروم بماند، به تدریج ضعیف میشود.
به همین دلیل دانشمندان توصیه میکنند برای پیشگیری از آلزایمر، مغز را همواره فعال نگه دارید. یکی از پیشنهادهای رایج این است که انسان، علاوه بر زبان مادری، زبان دیگری نیز یاد بگیرد. البته تنها زبانآموزی مدنظر نیست؛ بلکه هر فعالیتی که مغز را به تفکر وادار کند، مفید است. یادگیری ریاضیات، منطق، فلسفه، شرکت در کلاسهای آموزشی و مطالعه، همگی از غذاهای عقل هستند.
در بخش معنوی نیز همین قانون برقرار است. اگر انسان از نظر معنوی دچار سوءتغذیه شود، با کوچکترین حادثهای فرو میریزد؛ با یک بیماری، یک طلاق، یک تصادف، یک ورشکستگی یا از دست دادن عزیزی، احساس میکند تمام زندگیاش پایان یافته است.
در حالی که نباید چنین باشد. ممکن است دیوار خانه فرو بریزد، اما اگر ستونهای خانه سالم باشند، ساختمان همچنان پابرجاست و دیوار دوباره ساخته میشود.
بعضی افراد ستونهای شخصیت خود را نمیسازند. شخصیت آنها بر پایه امور ناپایدار شکل گرفته است. خود را تنها یک زن، یک مرد، یک ورزشکار، یک هنرمند یا صاحب یک موقعیت اجتماعی میدانند. به همین دلیل، اگر در همان بخش آسیبی ببینند، احساس میکنند همه چیز را از دست دادهاند.
برای مثال، کسی که تمام هویت خود را در زندگی مشترک خلاصه کرده است، با یک طلاق یا شکست عاطفی کاملاً فرو میریزد. یا ورزشکاری که تمام هویتش به توان جسمی او وابسته است، اگر دچار آسیب جسمی شود، تصور میکند زندگیاش پایان یافته است.
اما کسی که شخصیت خود را بر پایه عقل، ایمان و ارتباط با خدا بنا کرده باشد، حتی اگر در بخشهای پایینتر زندگی آسیب ببیند، فرو نمیریزد؛ زیرا ستونهای اصلی شخصیت او همچنان استوار باقی ماندهاند.
حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها)، پس از آن همه مصیبت، فرمودند: «ما رأیتُ إلّا جمیلاً.» این جمله، نتیجه داشتن شخصیتی است که بر پایه حقیقت و ایمان بنا شده است.
کسی که با هر حادثهای احساس پوچی میکند، به زندگی بیمعنا میرسد یا حتی به فکر پایان دادن به زندگی میافتد، در واقع ستونهای اصلی شخصیت خود را نساخته است. اگر آن ستونها محکم باشند، مشکلات زندگی هرگز نمیتوانند انسان را از پا درآورند.
حالا فرض کنید کسی به مشاور مراجعه میکند. مشاور در مدت یک ساعت یا حتی یک ربع صحبت، چه میخواهد به او بگوید؟ موضوع دقیقاً شبیه کسی است که دچار سوءتغذیه شده است. اگر فردی کمخونی، کمبود آهن یا کمبود کلسیم داشته باشد، آیا با یک وعده غذا یا یک آمپول، مشکلش برای همیشه حل میشود؟ قطعاً نه.
چنین فردی دچار سوءتغذیه است و باید رژیم غذایی خود را اصلاح کند. لازم است مدتی غذای مناسب بخورد تا بدنش به حالت طبیعی بازگردد. پزشک نیز وقتی داروی تقویتی تجویز میکند، آن را برای یک دوره زمانی مشخص مینویسد؛ زیرا بدن باید بهتدریج مواد مورد نیاز خود را جذب کند.
همین قانون درباره روح و شخصیت انسان نیز صادق است. گاهی کسی میگوید: «حوصله کتاب خواندن ندارم، علاقهای به کلاس، سخنرانی یا فایلهای آموزشی ندارم.» این دقیقاً مانند کسی است که بگوید: «حوصله غذا خوردن ندارم.» در این صورت، طبیعی است که بهتدریج ضعیف شود.
کسی که میخواهد باسواد شود، ناچار است سالها در کلاس درس شرکت کند، تمرین انجام دهد و مرحلهبهمرحله پیش برود. هیچکس یکشبه باسواد نشده است. رشد شخصیت نیز همینگونه است؛ هم در بعد عقلانی و هم در بعد معنوی.
ما باید غذاهای روح را بشناسیم و به آنها عادت کنیم. اگر امروز نمیتوانید از یاد خدا، دعا، قرآن، فرشتگان یا اولیای الهی لذت ببرید، به این معنا نیست که این امور بیارزش هستند؛ بلکه نشان میدهد این بخش از وجود شما نیازمند تغذیه و درمان است.
همانطور که اگر کسی اشتها به غذا نداشته باشد، میفهمیم بدنش دچار مشکل شده است، اگر از مطالعه، عبادت، دعا یا ارتباط با خدا لذت نمیبرد نیز باید بداند که روح او نیاز به رسیدگی دارد.
البته نباید ناامید شد. هیچکس از همان ابتدا عاشق عبادت نمیشود. همانگونه که محبت میان دو انسان، در اثر معاشرت و رفتوآمد شکل میگیرد، محبت خدا نیز با استمرار در عبادت و ارتباط با او ایجاد میشود.
ممکن است امروز از نماز یا زیارت لذت نبرید؛ اما اگر آنها را رها نکنید و با استمرار ادامه دهید، کمکم میان شما و خداوند، قرآن، دعا و اهلبیت (علیهمالسلام) انس ایجاد میشود. پس از مدتی، خواهید دید که خودتان مشتاق این ارتباط شدهاید.
رفاقت نیز همینگونه شکل میگیرد. هیچ دو انسانی از همان دیدار اول، بهترین دوست یکدیگر نمیشوند. ارتباط مداوم، شناخت و معاشرت، زمینهساز محبت است. رابطه با خدا و اولیای الهی نیز از همین قانون پیروی میکند.
به همین دلیل، لازم است گاهی به حرمها و امامزادهها برویم، دعا بخوانیم، قرآن تلاوت کنیم و با ذکرهای مختلف مأنوس شویم. بهتدریج، هر انسانی با یک دعا، یک ذکر یا یک امامزاده، ارتباط ویژهای پیدا میکند و همان ارتباط، برای او سرچشمه آرامش و قدرت میشود.
در مسائل معنوی نیز تنوع اهمیت فراوانی دارد. همانطور که اگر انسان هر روز یک غذای تکراری بخورد، پس از مدتی دلزده میشود، اگر همیشه فقط یک نوع عبادت انجام دهد نیز ممکن است نشاط معنوی خود را از دست بدهد.
گاهی باید قرآن خواند، گاهی دعا، گاهی زیارت، گاهی ذکر، گاهی تفکر و گاهی خلوت با خدا. هر کدام، غذای بخشی از روح انسان هستند.
اگر زمانی احساس کردید حال عبادت ندارید، خودتان را سرزنش نکنید. مانند مادری باشید که وقتی فرزندش اشتها ندارد، او را مجبور به غذا خوردن نمیکند؛ بلکه غذا را در دسترس او قرار میدهد تا هر زمان اشتها پیدا کرد، از آن استفاده کند.
در زندگی معنوی نیز همینگونه است. اگر امروز حال خواندن دعای طولانی را ندارید، شاید چند آیه قرآن، چند صلوات، یک ذکر کوتاه یا چند دقیقه حضور در حرم، همان غذایی باشد که روح شما به آن نیاز دارد.
گاهی حتی کافی است در فضای معنوی قرار بگیرید. ممکن است وارد حرم امام رضا (علیهالسلام) شوید و در ابتدا هیچ احساس خاصی نداشته باشید؛ اما اگر مدتی همانجا بمانید، آرامآرام دل شما نرم میشود و ارتباط برقرار میکنید.
قلب انسان مانند موتوری است که اگر مدتی خاموش مانده باشد، برای روشن شدن به اندکی حرکت نیاز دارد. گاهی با یک استارت روشن میشود و گاهی باید آن را هل داد تا دوباره به حرکت بیفتد. قلب انسان نیز همینگونه است؛ گاهی باید با استمرار، صبر و تکرار، آن را به حرکت درآورد.
بنابراین، هیچگاه از تغذیه روح غافل نشوید. همانطور که برای سلامت جسم به غذا، برای رشد عقل به مطالعه و آموزش، و برای سلامت روان به آرامش نیاز دارید، روح شما نیز به دعا، قرآن، ذکر، زیارت، توسل و ارتباط با خداوند نیازمند است. اگر این غذا بهطور مستمر به روح برسد، آرامش، امید، استقامت و نشاط نیز بهتدریج در زندگی انسان پدیدار خواهد شد.
دیدگاهتان را بنویسید